مصطفی مردانی وار

اینجا داستان سابق

یادی از دانشگاه صنعتی شاهرود

سلام.

خوبی؟

من هم خوبم. دلم برای روزهایی که آن جا بوده ام و دیگر نمی توانم باشم تنگ شده است. دلم برای تک تک روزهایی که توی پارک کوچک روبروی حوض می نشستیم تنگ شده است. من همین روزها آن جا بودم. همان چمن شیبداری که روی آن می خوابیدیم و کسی ما را نمی دید. پرسه زدن در راهروهای کانون ها را یادم می آید. گوشه به گوشه آن زوج هایی ایستاده بودند و الکی با هم حرف می زدند. دعوایی راه می انداختند و به بهانه آن دو به دو با هم حرف می زدند و مثلاً غر می زدند. و بعد از آن دیگر دوست نداشتند توی دانشگاه همدیگر را ببینند. من از این بازی ها خوشم می اید.

آخرین بار که رفتم، کانون ها را جدا کرده بودند و راهرویی نبود که کسی در آن پرسه بزند.

از راه که رسیدم رفتم سمت دامغان. همان دانشکده علوم انسانی که آن قدر دور بود که انگار تا دامغان راه بود. آن وقت ها که با هم بودیم یک بار تا دامغان هم رفته بودم؛ با مینی بوس. فقط نیم ساعت راه بود. آن روزهایی که من این کار را کردم هنوز صادق شعبانی با ما بود؛ مدیر کانون فیلم و عکسی بود که من هشتمین نفرش بودم. آن روزها باعث شد که من تا می توانم فیلم ببینم. یکی از همان شب ها روبان قرمز و دو تا فیلم دیگر را دیدیم که من هیچ کدامشان را یادم نیست. هم اتاقی سال اخرم می گفت کابوس هایی که گاه گدار می بینم نتیجه همین فیلم دیدن های زیاد است. کسی چه می داند راست می گفت یا دروغ. هیچ کدام از حرف هایی توی آن سن و سال می زدیم نظریه نبود. حتی نمی شد به عنوان فرضیه هم قبولش کرد. هر کسی تجربه ای داشت به عنوان یک مدرک اساسی رو می کرد.

قصه من و کانون ها همین جا تمام نشد. من بودم و کانون ادبی و فاضل گنجی. همین چند هفته پیش خبرش را از علی لرگانی گرفتم؛‌ توی مترو. دلم تنگ است. دلم برای همه تنگ است...

   + مصطفی مردانی mostafa mardani ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦
comment نظرات ()

صدایت را می شنوم که از همین نزدیکی ها حرف می زنی...

الان که دارم این متن را می نویسم،‌شاید فقط چند روز است که دوباره شروع کرده ام به نوشتن. خیلی وقت نیست که آرامش گرفته ام و دارم تند و تند می نویسم. و از این احساس لذت بخش سرشارم.
دوست دارم که بیشتر و بیشتر بنویسم. شاید در مورد مرگ. شاید در مورد زنده بودگی؛‌زن بودگی؛ کودک بودگی؛ مردبودگی؛ و تمام بودن های ایرانی.
این روزها رمانی را شروع کرده ام که شاید ترکیبی از تمام احساسات درونی ام به همراه ترکیبی از تکنیک هایی است که بلدم و یاد گرفته ام. دوست دارم فقط قسمت کوتاهی از آن را این جا بگذارم. فقط می خواهم بگویم که شروع کرده ام به نوشتن. فقط همین:

صدایت را می شنوم که از همین نزدیکی ها حرف می زنی...
سارا ساک را با انگشتان خسته اش گرفته بود و توی دستش جا به جا می کرد. جلوی گیشه بلیط فروشی ایستاده بود. هر جای سالن را نگاه می کرد، مردم مثل صف حلیم یا آش پشت سر هم ایستاده بودند؛‌با هم حرف می زدند و حرف هایشان بالای سقف قاطی می شد و روی زمین می ریخت. سرش را برگرداند و به دختر توی گیشه نگاه کرد که چشمش به مانیتور بود. به صورت دختر خیره شد که رنگ آبی مانیتور رویش افتاده بود. انگار بخواهد از روی عینک دختر، بلیط قطارش را ببیند. دختر سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. :« هنوز کنسلی نیومده. بین راهی هم نیست. صدات می کنم.»
دوباره سرش را پایین گرفت و به نور آبی خیره شد. سارا ساکش را توی دستش بالا انداخت و جای انگشتانش را سفت تر کرد. قدم اول را برداشت و سنگینی اش را دنبال خودش کشید. صندلی ها را یکی یکی نگاه می کرد. ردیف اول چند جالی خالی بود. وسط آنها زنی نشسته بود و دست هایش را روی ساک های قد بلند دو طرفش گذاشته بود. سارا از کنار او رد شد و به ردیف های صندلی نگاه کرد. کنار یک زن چاق انتهای ردیف یکی مانده به آخر، یک جای خالی بود. زن چادرش را جلو گرفته بود و با بادبزنش داشت خودش را خنک می کرد. سارا دست های لاغر خودش را دید و به این فکر کرد که مبادا روزی به اندازه دو تا صندلی ایستگاه انتظار قطار چاق بشود.
به صندلی های دیگر نگاه کرد. مردی جلوی راهش بود که کنار صندلی انتظار نشسته بود. مرد سرش را بالا آورد و بی اعتنا به سارا نگاه کرد. از نگاه مردها می ترسید. خودش را از جلوی مرد عبور داد و دوباره به زن چاق نگاه کرد. می توانست بوی زن را حس کند که با بادبزن توی هوا پخش می شود. از کنار ساک ها رد شد و بین دو تا صندلی را گرفت و خودش را به زن چاق رساند. نزدیک که شده بود پشیمان شد. داشت رد می شد که زن صدایش کرد. «بیا دخترم. بیا بشین.»
سارا برگشت. زن داشت به نصف صندلی اشاره می کرد. سرش را چرخاند که صندلی دیگری پیدا کند. کنار دستشویی مردانه، چند تا پسر با شلوارهای گشاد پارچه ای و پیراهن های پلاستیکی براق که انگار از قبل انقلاب آنها را آنجا آورده باشند، ایستاده بودند و او را تماشا می کردند. سارا به زن لبخند زد و خیلی آرام نشست کنار زن. او و زن دقیقاً‌ دو تا صندلی را اشغال کردند. زن بی تاب بود:‌»شهر شلوغیه. هر کی هر کیه. سه روزه اینجام. حالا می خوام برگردم شهرم. می گند بلیط نیست. بشین تو نوبت کن سولقون بیاد. می گم خانم من کن سولقون نمی خوام. می گه مشهد برات می گیرم. بشین صدات می کنم. کن سولقون کجاست؟»
سارا حواسش نبود. :«کن سولقون؟ بالای تهران.»...


   + مصطفی مردانی mostafa mardani ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۳
comment نظرات ()

تنازع بقا در ادبیات بیداد می کند...

 

تأثیر شرایط اقتصادی

اوضاع جدید اقتصادی کشور و عدم اهمیت به تولید کنندگان در جامعه، باعث ایجاد تنازع بقا در بین تولیدکنندگان شده است. باز هم وقتی توی روزنامه دنبال کار می گردیم،‌ کارگر و کارمند و بسیاری از شغل های دیگر وجود دارند. اما با حقوق های به نسبت پایین تر. که این خودش معضلی شده. که یعنی تولید کننده ها اخراج می کنند و کارمندان و کارگران ارزانتری را استخدام می کنند که ناشی از تنازع بقا است و باعث زنده ماندن تولید در کشور شده است. و به نسبت قدرت اقتصادی هر کدام از صنایع،‌ این تنازع کمتر و بیشتر است.

اما وقتی وارد ادبیات می شویم که هم از نظر تولید (به خاطر سنگین تر شدن ممیزی ها) و هم از نظر درآمد‌ (حق التألیف کمی که ناشران به نویسندگان می دهند) دچار رکود اقتصادی است این تنازع بقا به طرز عجیبی شدیدتر است. این موضوع تازگی ندارد. و در دوران های مختلف،‌ نویسندگانی که از لحاظ اقتصاد و نفوذ خانواده در وضعیت بهتری بودند، در دوران خفقان رضاشاهی زنده ماندند. و از باقی آنها نام و نشان زیادی باقی نمانده است.

با تمام احترامی که به نویسندگان پیشگام ادبیات داستانی دارم،‌ نباید از این نکته بگذریم که صادق هدایت فرزند مدیر مدرسه نظام و نوه زاده رضاقلی خان هدایت‌، اولین مدیر دارالفنون بوده است. حتی رزم آرا،‌ سرهنگی که کودتای 28 مرداد را برگرداند،‌ به ازدواج خواهر هدایت در آمده بوده و خانواده پرنفوذی برای او ساخته بود.

محمد علی جمالزاده،  پسر سید جمال الدین واعظ اصفهانی،‌ پرنفوذ ترین روحانی اصفهان بوده است. بزرگ علوی در خانواده ای تاجر پیشه بزرگ شد. و تنها صادق چوبک بود که پدری کارمند داشت و در خانواده ای متوسط بزرگ شد. که او از نظر خلق آثار ادبی، کارنامه ای بسیار کوتاه اما قوی دارد.

تمام اینها نشانگر این است که در شرایط خفقان سیاسی و فرهنگی که حتی هدایت برای نامه نوشتن به خارج از کشور دچار مشکل می شود،‌ نویسندگانی مثل محمد حجازی که یک عامه پسند نویس بود و در دستگاه های دولتی کار می کرد (که او هم خانواده وزیر لشکر قاجار را یدک می کشید) و دیگرانی از این دست می توانستند به حیات خود ادامه بدهند و با حمله به نویسندگان بزرگ آن زمان برای خود نام و نشانی دست و پا کنند.

 

اخلاق های زشتی که در ادبیات به خاطر تنازع بقا باب شده است...

یادم می آید که روزی به یکی از سمینارهای استاد سیدا، مرد حافظه ایران  رفته بودم. یکی از نمایش هایی که این مرد برای اثبات حافظه قوی خود داشت این بود که از جمعیت بخواهد صد اسم تصادفی را برای او بگویند و یک دستیار برای او روی تخته بنویسد. او در عرض سه ثانیه تمام این صد اسم را حفظ کرد. موقع شروع بیان کلمات جمله ای گفت که باید با آب طلا نوشت:‌ » ما ایرانی ها عادت داریم روی عیب ها دست بگذاریم. اگر من از این صد کلمه، فقط یکیش رو یادم بره همه می گند که نتوانست همه کلمات را حفظ کند. به جای این که بگویند 99٪ کلمات را حفظ کرده بود.»

این عادت زشت در بین ادبیاتی ها باب شده است که از کوچکترین عیب هر نویسنده استفاده کنیم و همه آث

اثارش را با همان یک چوب بزنیم. هدایت پوچ گرا می نویسد و مردم را به خودکشی می اندازد!!، چوبک خیلی حال به هم زن است،‌اگر هم ناتورال خوب است چرا تنگسیر را نوشته؟،‌ جمالزاده از روی دست خودش می نویسد،  رضا قاسمی اگر عددی بود در ایران می ماند،  عباس معروفی فقط سیاسی می نویسد و و و...

حالا این ها که نویسندگان بزرگ این مملکتند. فرض کنید یک نفر اشتباهی توی داستانش انجام بدهد. همه روی همان نقطه دست می گذارند و از روی همان نکته حکم به سوزاندن داستان می دهند.

اخلاق های منتقدان تند و غیر قابل تحمل شده است. همه برای زنده ماندن فکر می کنند باید به دیگران حمله کنند و حتی اگر  یک نویسنده هم که شده از گردونه ادبیات خارج کنند. بعد هم که موفق به این کار شدند بخندند  که :«عرضه نوشتن نداشت.»

و...

یادمان رفته که هدایت و باقی نویسندگانی که در گروه هدایت جمع بودند بذله گو، شوخ طبع، منظم و پرتلاش بودند. واگر به جایی رسیدند از این صفاتشان بوده است. نه از حمله به دیگر نویسندگان. جلال آل احمد هم با تمام احترامی که به او قائلیم بارها و بارها به دیگر نویسندگان حمله کرده است. محمدعلی جمالزاده را با لحن تندی نقد کرده است،‌ به لحن رمانتیک لقب «نثر آه وناله ای» داده و بیشتر به دنبال تبلیغ اندیشه های خود بوده است و ادعای زیادی در ادبیات نمی تواند داشته باشد. که اگر این حملات را نداشت می توانست کارنامه بلندبالاتری داشته باشد. یادمان نرود که همین جلال آل احمد، به توصیه هدایت اولین داستانش را در مجله سخن به چاپ رسانده است.

خدا لعنت کناد نویسندگان پولکی حوزه هنری را که برای مشهور شدن و به چشم امدن نوشته های ضعیفشان دست به حمله به دیگر نویسندگان زدند و این روش احمقانه را جا انداختند. حتی اولین رئیس جمهور این مملکت با حمله به یکی دیگر از کاندیداها و شبهه افغانی بودن جلال الدین فارسی توانست در انتخابات رأی آورده است.

 

کوتاه بیاییم یا ادبیات را بمیرانیم.

نمی گویم دست از انتقاد و اصلاح برداریم. حرف من این است که برای زنده ماندن شوخ طبعی و نظم و تلاش لازم است، نه حمله. این فقط یک توصیه است. می توانیم با ادامه این کار ادبیات را بمیرانیم. چه کسی ضرر می کند؟‌ هدایت ها و چوبک ها و جمالزاده ها و... یا حجازی ها، دشتی ها، مشفق کاظمی هاو...

   + مصطفی مردانی mostafa mardani ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد