این جا داستان!

مصطفی مردانی

خیلی وقت است این جا نمی نویسم. شاید دلیل خاصی نداشته باشد که اینجا نیستم، اما هنوز هم عنوان خیلی از مطالب این وبلاگ، توی گوگل جستجو می شود و دوستان عزیزی آن را می خوانند.

برای این که این دوستان هم بتوانند با بنده در ارتباط باشند، تصمیم گرفتم کانال تلگرام و صفحه اینستاگرامم که این روزها بیشتر در آن فعال هستم را اینجا بگذارم.

البته خوشحال می شوم که بتوانم سایتی داشته باشم. اما تا زمانی که نتوانم به طور روزانه مطالب مفیدی تولید کنم، این کار را نخواهم کرد.

 

تلگرام:

https://telegram.me/mostafa_mardany

 

اینستاگرام

https://www.instagram.com/mostafa.mardany

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٧/٩/٢۸ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

زمان امتحان‌های پایان ترم من بود. اصرار داشتیم که زودتر دنبال خونه بگردیم تا موردهای خوب از دستمان نرود. می‌خواستیم از جایی شروع کنیم که نزدیک ترین جا به محل کار هر دویمان باشد. من اول خیابان پاسداران بودم و تهمینه آخر خیابان پاسداران. پس اولین نقطه ای که به جابجایی فکر کردیم اختیاریه بود. توی اختیاریه با بودجه ای که ما داشتیم، هیچ خانه ای پیدا نکردیم.

تاکسی‌های پیچ شمیران را از چهارراه پاسداران سوار شدیم و اولین جایی که تاکسی از اتوبان خارج شد، از ماشین زدیم بیرون. یک آدرس داشتیم که نمی‌دانستیم کجاست. اول خیابان پلیس پیاده شده بودیم و از هر مغازه داری اسم کوچه افشاری را می‌پرسیدیم، کسی نمی دانست. از بقال و املاک مسکنی و خشکشویی. فقط توی خشکشویی، یک پیرمرد خوش‌برخورد، بعد از این که سه بار گفتم افشاری، گفت:«یه زن و شوهر دیگه هم الان اومدند پرسیدند. اما من نمی دونم!»

رفتیم تا به سمت میدان قصر رسیدیم و تازه فهمیدیم که آدرس، آن طرف اتوبان است. پرسان پرسان رفتیم و رسیدیم به کوچه افشاری. کوچه تاریک و بدون نوری بود. وارد که شدیم، مثل یک ماز، پیچ در پیچ بود. تا که رسیدیم به‌ پلاک 5 یا 7. یادم نمی‌اید.

یک زن و شوهر دم در ایستاده بودند. گفتم:«شما هم اومدید خونه رو ببینید؟»

:«بله! شما هم واسه همین خونه اومدید؟»

:«آره... جالبه.»

در باز شد و خانم ها رفتند بالا تا کلید را بگیرند. به مرد گفتم:«از خشکشویی هم پرسیدید؟»

مرد:«آره. شمام از اون خشکشوییه پرسیدید؟»

-«نمی دونست. اما گفت یکی دیگه هم پرسیده.»

رفتیم بالا تا خانه را ببینیم. آخرین طبقه، آخرین خانه، روبروی در پشت بام. همین که جلوی در پشت بام بود، من را به شک انداخت که غیرمجاز ساخته شده باشد. خانه بزرگی بود، با شوفاژ قدیمی و یک خواب و یک آشپزخانه بسته. در نگاه اول، دلواز بودن و‌ پنجره های بزرگش چشم را می گرفت. اما من بدجوری به آن شک داشتم. در پشت بام را باز کردم و به تهمینه گفتم بیاید. تهمینه می گفت:«بیا دیگه. اینم جا واسه نشستن و شب نشینی. دیگه چی می خوای؟ جاش هم که خوبه!»

-«خوبه؟! نه. با اولین خونه ادم نمی گه خوبه.»

«تو می گی خوب نیست؟»

-«خوبه. اما عالی نیست. محض احتیاط شماره دختره رو بگیر. لازم می شه.»

بعد از این که شماره را گرفتیم، از پله ها رفتیم پایین. زن و شوهر اول رفته بودند. اصلاً از قیافه شان معلوم بود که به دلشان ننشسته است. حیاط خوبی هم داشت. نگاهی به پشت بامش کردم. واقعاً جای دنجی بود. از خانه زدیم بیرون. توی آن کوچه تاریک، یک پیرمرد با عصا، زیر لامپ جلوی در خانه اش ایستاده بود. گفتم:«سلام حاجی. این دور و بر بنگاه مسکن نیست؟»

پیرمرد:«سلام. اومدید خونه ببینید؟»

با عصایش به آپارتمان های نوساز روبرویی اشاره کرد:«اینو بگیرید! یا اینو. دیدید اینارو؟»  

تهمینه:«اینا گرونه. ما که اینقدر پول نداریم.»

پیرمرد که نشنیده بود تهمینه چی گفته، سرش را به معنای این که خیلی عالی است، تکان داد:«توپند. دو خوابه. بزرگ!»

تهمینه:«خونه دیدیم.»

پیرمرد:«کجا؟»

تهمینه:«یه خونه همین سمت شما.‌ طبقه سومه.»

پیرمرد سرش را تکان داد:«اینا رو ول کنید. اینو بگیرید.»

دوباره عصایش را گرفت سمت خانه نوساز ها.

تهمینه:«شما وسوسه نمی شید خونه تون بدید بکوبند؟»

پیرمرد:«نه. من همین بسمه.»

تهمینه:«دسترسیش چه طوره اینجا؟»

پیرمرد عصایش را به طرف اتوبان گرفت:«از این سر کوچه می‌ری سر اتوبان نیاوران. قبلاً نیاوران بوده. الان شده شهید صیاد شیرازی.» روی تک تک کلمات شهید صیاد شیرازی تاکید کرد. «آره. قبلاً نیاوران بوده. الان شده شهید صیاد شیرازی.»

تهمینه گفت:«چه طوری برگردیم؟»

پیرمرد:«قبلاً از این جا می رفتند تاااااا نیاوران. الان شده شهید صیاد شیرازی.»

من:«حاجی مزاحمت نشیم.»

پیرمرد:«چه مزاحمتی.»

راه افتادیم که برویم تهمینه گفت:«البته هیچ کدوم از این خونه ها، خونه شما نمی‌شه.»

پیرمرد باز هم نفهمید ما چه گفتیم. سر کوچه که رسیدیم، هنوز با همان عصایش داشت محل را می پایید.

 

 

ادامه دارد...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

جوان تر که بودم، جوان تر! نه جوان. فرق دارند به خدا! جوان تر که بودم  واکنش من به آدم‌ها و اتفاقات اطرافم خیلی شدید و سریع بود. به قدری شدید که گاهی تا چند ماه به این فکر می کردم که چرا چنین اتفاقی افتاد؟ چرا از دست رفت؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟ چرا؟ کلا چرا؟!

ادبیات یکی از راه‌هایی بود که حالم را عوض می‌کرد، یا حداقل تمرکزم را از روی موضوع از دست رفتن و اینها برمی‌داشت. تا این که یک روز به این نتیجه رسیدم که چرا ادبیات؟! ماریو بارگاس یوسا در یک مقاله جواب این سوال را داده بود. خوشحالم که برای این چرا هم کسی جوابی نوشته بود! آن هم در حد یک کتاب! از کل کتاب، بخش‌های مبهمی یادم می‌آید. مثلاً این که اگر بگوییم چرا ادبیات خوب است، باید بپرسیم چرا طلوع زیبا است؟ چرا سبزی طبیعت زیبا است؟ چرا صدای پرندگان دلنشین است و چندین چرای دیگر!

همان لحظه به ذهنم رسید که همه طلوع را دوست ندارند و همه با طبیعت درست برخورد نمی کنند و به آن سر نمی زنند. همه پرندگان خوش‌آواز نیستند! چند صفحه بعد، یا فصل بعد یادم نمی آید، اما در مورد خودکشی آناکارنینا نوشته بود. اصل کتاب همراهم نیست که کلمه به کلمه اش را بنویسم. اما یوسا نوشته بود: «وقتی که حالم خیلی بد می شود، شروع به مادام بواری خواندن. صحنه ای که مادام بواری با سم آرسنیک خودکشی می کند. آن لحظه ای که سم را پایین می دهد، کم کم تحلیل می رود، عق می زند و... (خیلی دلچسب نیست)... من از خواندن چنین متنی هم آرامش می گیرم...»

دیگر چرایی نداشتم. 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

 

فائزه داشت ازدواج می‌کرد. امروز صبح زنگ زده بود و با صدای بلند و کلفتش به من گفته بود:«سلام نجمه!... خوبی؟ دختر، من دارم ازدواج می‌کنم. جمعه بعدی عقدمونه! باید بیای...»

به بهانه غذا دست به سرش کرده بودم و تلفن را قطع کرده بودم. از همان موقع روی مبل ولو شده بودم. تا این که صدای زنگ در را شنیدم. توجهی نکردم. گوشی ام زنگ خورد و صدایش از جایی دورتر شنیده شد. ناگهان صدای تلفن قطع شد و فائزه از پشت در با همان صدای کلفتش گفت:«نجمه! منم فائزه. درو وا کن!»

از جایم بلند نشدم. باز به گوشی ام زنگ زد و مطمئن شد که من هستم.

فائزه:«نجمه! می‌دونم خونه ای. درو وا کن.»

خودم را از روی مبل کندم و در را باز کردم. انتظار نداشتم با آن چادر چاقچوری که همیشه داشت،‌ توی بغلم بپرد. محکم دست‌هایش را دورم حلقه زد و تند تند گونه‌هایم را بوسید.

فائزه:«دلم برات تنگ شده بود.»

با دست‌هایم فشار آوردم که از خودم جدایش کنم. دست‌هایش را آزاد کرد و سرم را گرفت و جلو کشید که ببوسد. صورتم را چرخاندم و فائزه گونه ام را بوسید.

فائزه:«فکر کردی می‌تونی از دستم در بری؟!»

:«باز تو پیدات شد؟»

فائزه:«می‌خوای برم؟»

:«بدم نمیاد.»

پشتم را کردم و رفتم توی آشپزخانه تا کتری را روشن کنم. صدای بسته شدن در را شنیدم. توجهی نکردم. فکرم را بلند بلند به زبانم آوردم:«بعد از شش ماه اومده، تازه می‌گه عقد کردم. خب عقد کردی که عقد کردی. به من چه؟»

داشتم کتری را پر می‌کردم. من را از پشت بغل کرد. نفس عمیقی کشیدم.

آرام در گوشم گفت:«از دست من ناراحتی؟! اگه بگم تو این شش ماه چی شده،‌ این طوری نمی‌کنی!»

«الان بهتره ولم کنی.»

کتری پر شده بود. شیر آب را بستم. کتری را با قدرت از دستم کشید:«بذار من چای می‌ذارم. تو رو خدا بیا می‌خوام باهات حرف بزنم!»

فائزه:«می دونم از دست من ناراحتی. اومدم که در موردش حرف بزنیم.»

به طرفش برگشتم. نگاهش هنوز جذاب بود؛ گیرا بود. خیلی تغییر کرده بود. ابروهایش را برداشته بود و بعد از مدت‌ها کمی ماتیک به لبش مالیده بود. گفتم:«حرفتو بزن. می‌شنوم.»

فائزه به سمتم امد. چند لحظه به هم نگاه کردیم. پیشانی‌اش را گرفتم و محکم بوسیدم. هنوز چادر و مقنعه سرش بود. کمی از موهایش پیدا شد. رنگشان کرده بود؛ هویجی شده بودند. سرش را از بین دست‌هایم درآوردم و لبخند زد. یک بوسه کوچک روی پیشانی ام زد و رفت توی‌هال. مقنعه‌اش را دراورد و موهای کوتاه هویجی‌اش را بیرون آورد.

فائزه:«قرار شده عقد و عروسی رو یکی کنیم که زودتر بریم سر زندگی‌مون. کم‌خرج‌تر باشه. ما هم زودتر تا خونه گرون نشده، یه خونه بگیریم که لنگ نمونیم... لباسامو کجا بذارم؟ هنوز جالباسی پشت در اتاقه؟»

وقتی برگشت و من را نگاه کرد،‌ شوک زده شده بودم. مانتویش را از تنش دراورد. یک پیراهن بلند سیاه و یک جین آبی تنش بود. هیچ وقت لباسش کم نبود.

«کجا؟»

فائزه:«جالباسی.»

با دست به پشت در اشاره کردم.«کجا می‌خواید خونه بگیرید؟»

فائزه رفت به سمت اتاق:«گرفتیم. یه دو سه تا کوچه پایین تر. پایین تر از میدون قزوین...(از توی اتاق با صدای بلند) دوست نداری همسایه‌ت بشیم؟»

نفسم بند آمده بود. وقتی از توی اتاق برگشت هنوز همان جا ایستاده بودم؛‌ بهت زده؛‌ خشکیده.

فائزه:«چرا انقدر ساکتی؟ چه‌ت شده؟... دارم ازدواج می‌کنم خب!»

«زوده... خیلی زوده.»

فائزه نشست روی مبل و چیزی نگفت.

فائزه:«چرا چیزی نمی‌گی؟ به خدا دلم پره. الکی بلند نشدم بیام این جا.»

قوز کرد و ناخن‌هایش را به سمت دهانش برد. وقتی کنارش نشستم، حس کردم همان فائزه چهار سال پیش است. دستش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم. به طرفم برگشت. صورتش داغ شده بود.

فائزه:«چرا چیزی نمی‌گی؟ می‌ترسم. به خدا خودم می‌دونم خیلی زوده. تو این جوری می‌گی بیشتر می‌ترسم.»

گرفتمش توی بغلم.

فائزه:«نمی دونم چرا. اما تنها کسی که می‌تونه آرومم کنی تویی. جایی نداشتم برم اومدم پیشت.»

سرش را بالا آورد و گفت:«تو هنوزم از دستم ناراحتی؟»

فشارش دادم که سرجایش برگردد. اما فایده‌ای نداشت.

فائزه:«خرم نکن. بهم بگو. خب... خب... مامانم اینها اومدند تهران. باید می‌رفتم پیششون. به نظرت راه دیگه ای داشتم؟ من که همش می‌خواستم بیام این جا. خودت نمی‌ذاشتی.»

گفتم:«رشته‌ش چیه؟»

فائزه:«نجمه! تو رو خدا... باهام حرف بزن. به خدا این شش ماهه همه‌ش درگیر خواستگاری و نامزدی و اینها بودم... شرمنده بهت زنگ نزدم. اما الان هیچ کسو غیر از تو ندارم.»

گونه ام را بوسید. چهارزانو روی مبل نشست به طرفم. گفتم:«چرا اومدی؟ من نمی‌خواستم ببینمت.»

فائزه:«چرا؟!... ما که مشکلی نداشتیم!»

«نمازتو خواندی؟»

فائزه:«نماز؟! هنوز ظهر نشده که!»

«می شه بری؟»

فائزه:«نجمه تو رو خدا... عزیزم! تو بهترین دوست منی. خیلی بهم کمک کردی. خیلی کارها برام کردی!»

دستش را گرفتم و به طرف خودم کشیدم. نیامد. خودش را سفت گرفت.

فائزه:«همیشه همین قدر عجیب بودی! عاشق همین کارهات شدم. اما الان اصلاً نمی‌فهمم چی شده!»

«من... یه بار ازدواج کردم. تو می‌دونستی.... اما نمی‌دونی چرا جدا شدیم!»

فائزه:«نمی دونم چون هیچ وقت نگفتی.»

«نمی تونستم به تو بگم... الانم نمی‌تونم.»

فائزه دستم را گرفت و خودش را کمی جلو کشید. لب‌هایش را روی گونه ام گذاشت و اشکی که از چشم‌هایم جدا شده بود را بوسید.

فائزه:«گریه نکن. تو رو خدا من طاقت گریه کردنتو ندارم.»

وقتی گرمای صورتش را روی گونه‌هایم حس کردم، کمی آرام شدم.

فائزه:«نمی دونم چه اتفاقی افتاده. اما می‌دونم که بعد از اون دیگه از هیچ مردی خوشت نیومد.»

از جایم پریدم و سر جایم ایستادم.

فائزه:«چی شد؟»

کتری هنوز جوش نیامده بود. اما رفتم توی آشپزخانه.

فائزه:«من اومدم این جا، که بدونم چرا. به کمکت احتیاج دارم. تو مردها رو بهتر از من می‌شناسی!»

زیر کتری را خاموش کردم. بعد دوباره دنبال کبریت گشتم تا روشنش کنم. کبریت را از بالای هود برداشتم و کتری را روشن کردم. فائزه دوباره از پشت سر آمد و دستم را گرفت. تکان خوردم.

فائزه:«چی شد!؟ چرا این طوری شدی؟ داری می‌ترسونیم.»

نفسم سریع تر شده بود. گفتم:«نمی خوام تو رو از دست بدم!»

فائزه:«من که همین دور و بر خونه گرفتم. جایی نمی‌رم.»

بغلم کرد و من کامل توی آغوشش جا شدم. نفسم به شماره افتاده بود. به سختی داشتم طاقت می‌آوردم. دوست داشتم گردنم را ببوسد. اما این کار را نکرد. فقط سرش را روی شانه‌هایم گذاشت. روی گردنش دست کشیدم. گرم و لطیف بود. دستم را روی گردنش گذاشتم.

فائزه:«نمی دونم چرا وقتی میام پیشت آروم می‌شم. پیش امید، این حسو ندارم.»

یخ کردم:«پس اسمش امیده.»

فائزه:«آره. امید سلیمی. پسر بدی نیس. جنوبیه. خونگرمه. اگه ببینیش عاشقش می‌شی. نظرت در مورد مردا عوض می‌شه. دوست دارم ببینیش. بیرون قرار بذارم میای؟»

دو دستم را گذاشتم روی گاز و تکیه گاه بدنم کردم. سرم را پایین انداختم.

فائزه:«چرا بیرون. جمعه دیگه عقدمونه. میای می‌بینیش.»

سرم را بالا آوردم و توی صورت فائزه نگاه کردم.

گفتم:«من حالم از هر چی مرده به هم می‌خوره. دوست ندارم تو ازدواج کنی.»

فائزه:«چرا انقدر مطلق گرایی. یه ذره کوتاه بیا. خب شاید شوهر قبلیت مرد خوبی نبوده. اما مرد خوب هم هست.»

«شوهرم مرد خوبی بود!»

فائزه:«خب چرا جدا شدی؟»

توی صورت فائزه نگاه کردم.‌ خودش بود. همان فائزه چهار سال پیش. پخته تر نشده بود. هنوز ساده بود. با موهای صاف و بی حالت. با همان دماغ دراز و همان لب‌های کوچک و جمع و جور. آرام به سمتش رفتم. بازوهایش را سفت گرفتم. و به طرف خودم کشیدمش.

«من جدا شدم. چون می‌خواستم خودم باشم.»

فائزه:«خب خودت باش. چرا این طوری می‌کنی؟!»

«چی شد که من و تو و مرضیه همخونه شدیم؟»

فائزه:«نمی دونم. مرضیه گفت که تو جا داری. به من گفت که بهت بگم. من بیشتر باهات رفیق بودم. منم گفتم. تو هم راحت قبول کردی.»

«بعدش چرا رفتید؟ چرا وقتی تو رفتی،‌ مرضیه هم رفت؟»

فائزه:«نمی دونم. زیاد ازت خوشش نمی‌اومد. یعنی تو از اون خوشت نمی‌اومد. یه چیزهایی دیده بود حتماً! »

«اوهوم...»

فائزه:«نجمه دستامو ول کن. درد گرفتند.»

دست‌هایم را که شل کردم،‌ انگار خودم هم شل شدم. همان جا کف آشپزخانه نشستم و سرم را به کابینت تکیه دادم تا فائزه را ببینم.

فائزه:«سرت درد گرفت؟ حالت خوبه؟»

«حالم خوبه. خوب نیس. نه... نه... نه... مرضیه چی دیده بود. تو می‌دونی؟»

فائزه شانه‌هایش را بالا انداخت:«نمی دونم چی شده بود. اما مرضیه می‌گفت تو زیادی توی حموم می‌مونی.»

«روت نمی‌شه بگی نه؟!»

فائزه:«آره... گفت که چی کار می‌کردی. ولی من نمی‌دونم اینا چه ربطی به مرضیه داشت. تو که کاری بهش نداشتی.»

«آره. کاری بهش نداشتم... کاری بهش نداشتم.»

فائزه:«می‌گفت دروغ می‌گی که از مردا بدت میاد. وگرنه هیچ دلیلی نداره که اون کار رو بکنی!»

با همان صدای بی‌حال گفتم:«من از مردا بدم میاد. هیچ کس انقدر احمق نیست که از شوهرش جدا بشه، مهریه‌شو نگیره. اما من این کار رو کردم. من این کارو کردم.‌ چون نمی‌خواستم به خاطر تفاوت من، زجر بکشه. من ازش جدا شدم، چون زن زندگیش نبودم.»

فائزه زانو زد و روی زمین نشست:«چی داری می‌گی؟»

«تو هم زن زندگیش نیستی. اما نمی‌خوای خودت باشی.»

فائزه:«من خودمم. من زن زندگی ام. وقتی با هم بودیم، من بیشتر کارها رو می‌کردم. حواسم به همه چیز بود.‌ حتی مرضیه حواسش جمع نبود. اما من مواظب همه چی بودم. مثل یه مادر...»

«فائزه...»

-«جانم!»

«برو. برو این قدر منو زجر نده. برو دیگه نمی‌خوام بیای اینجا.»

فائزه هم شل شد. کنار من روی زمین نشست:«چرا؟! فقط بهم بگو چرا... فقط بهم بگو... من چه بدی در حقت کردم که باید برم.»

«فقط برو. هیچی نپرس. فقط برو...»

روی پاهایم نشست و یقه‌ام را گرفت:«من اومدم به تو کمک کنم. واسه همین اومدم این جا... حالام تا حرف نزنی از این جا نمی رم.»

دست‌هایم را دو طرف صورتش گذاشتم. گفتم:«من این طوری راحت ترم.»

فائزه:«چه طوری راحت تری؟»

به صورتش زل زدم. صورتش را به خودم نزدیک کردم:«فقط بذار یه بار...»

لبم را با قدرت به صورتش نزدیک کردم. صورتش را چرخاند و گونه اش روبرویم قرار گرفت. گونه اش را نبوسیدم. به عقب هلش دادم و نشستم روی زمین.

فائزه:«همیشه از همین می‌ترسیدم.»

«واسه همین داری ازدواج می کنی؟»

فائزه:«می خواستم به تو کمک کنم.»

از روی پایم بلند شد و رفت. مقنعه‌اش را از روی مبل برداشت و رفت توی اتاق. منتظر بودم که از جلویم رد شود و برود.‌ سرم را برگرداندم تا نبینمش. فائزه آمد جلوی آشپزخانه ایستاد. گفتم:«خودت باش. خودت باش.»

آرام به طرفم آمد. گونه ام را بوسید:«نمی شه. فکر کنم می‌فهمی. درست نیس... نمی‌تونیم.»

«پس برو.»

فائزه:«من هیچ جا نمی‌رم.»

«چرا نمی‌ری؟»

فائزه:«می‌رم. اما از دست من راحت نمی‌شی.»

لبش را به طرفم آورد. صورتم را چرخاندم. گونه ام را بوسید.

فائزه:«تو بهترین دوست منی. خرابش نکن.»

از جایش بلند شد، چادرش را از روی سنگ آشپزخانه برداشت و سرش کرد. حجاب سیاهی بین  ما را گرفت.  

 

پایان.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٩ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

پرداختن به بدیهی ترین مسئله داستان

حتماً این سه کلمه را در هنگام نقد شدن یک داستان زیاد شنیده اید. ابتدا و میانه و پایان. اما تا حالا به این فکر کرده‌ایم مسئله‌ای که برای خیلی از نویسندگان و منتقدان بدیهی به نظر می‌رسند، دقیقاً به کجای داستان اشاره دارد؟!‌ مطلبی که در هیچ کلاسی به شما آموزش نمی‌دهند، و فقط وقتی ببینند که شما توانایی انجام این کار را دارید یا ندارید، به شما می‌گویند:«خوب است. استعداد نویسندگی دارید!» یا «فکر کنم شما نویسنده خوبی نمی شوید!»

این مقاله به بدیهی‌ترین مسئله داستان نویسی می‌پردازد. (تمام مطالبی که در این مقاله به آن اشاره می‌شود، در مورد فیلم نامه هم مصداق دارد. با این که نمی‌توان آن را به عنوان حکمی کلی در نظر گرفت.)


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

غلامحسین ساعدی، معروف به گوهرمراد،‌ نویسنده بنام ایرانی است. ساعدی در سال 1314 به دنیا آمد و بالغ بر 60 نمایشنامه، فیلم نامه و رمان و مجموعه داستان به چاپ رساند. یکی از فعال‌ترین نویسندگان دهه 40 ادبیات داستانی بوده و در تشکیل کانون نویسندگان به همراه جلال آل احمد، سیروس طاهباز و چند تن دیگر نقش اساسی داشته است. او بعدها به زندان افتاد و در نهایت با تلاش‌های سیمین دانشور از زندان آزاد شد. به روایت شاملو: «آنچه از ساعدی، زندان شاه را ترک گفت جنازه‌ی نیم جانی بیشتر نبود. ساعدی با آن خلاقیت جوشان پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد.»

کتاب «تاتار خندان» را در زندان نوشت و بعد از آزادی در سال 1354، دیگر آن خلاقیت جوشان و توان نویسندگی را پیدا نکرد.‌ ساعدی که آثار بزرگی مثل «عزاداران بیل»، «چوب به دستان ورزیل»،‌ مجموعه «دندیل» و فیلم‌نامه «گاو» (که داریوش مهرجویی آن را ساخت) ، بعد از زندان،‌ کتاب‌هایی مانند «عاقبت قلم-فرسایی(۲نمایش نامه)»، «گور وگهواره(مجموعه‌ی داستان)» را چاپ کرد و الفبا را ادامه داد و کتاب‌هایی هم نوشت که چاپ نشدند و برخی پس از مرگش منتشر شد. مانند فیلم نامه‌ی «عافیتگاه» و رمان «غریبه در شهر.». ترجمه‌ی برخی از آثارش به روسی، انگلیسی و آلمانی و نیز سخنرانی در شب‌های شعر انجمن گوته تحت عنوان «شبه هنرمند» از رویدادهای مهم این دوران در کارنامه‌ی ساعدی است.

ساعدی، از معدود نویسندگان ایرانی است که تحصیلات آکادمیکش را تا دکترا ادامه داده است. او دکترای روانپزشکی داشت و گهگاهی مقالات و کتاب هایی هم در این حوزه می‌نوشت. اما آن چه ساعدی را ساعدی  کرد، ادبیات داستانی و سینمایی او بوده است.

ساعدی، در حالی که دو سال پایانی زندگی اش را در افسردگی و در غربت سپردی می‌کرد، در سال 1364 در پاریس درگذشت و در قبرستان پرلاشز کنار دیگر هنرمندان بزرگ به خاک سپرده شد.

 

عافیت در کدام گاه؟!

عافیتگاه،‌ نام داستان کوتاهی است از مجموعه داستان دندیل که ساعدی آن را در سال 1345 به چاپ رسانده است. روایت داستان، مانند بیشتر داستان های دیگر ساعدی، به سبک رئالیسم جادویی نزدیک است. شاملو عقیده داشت که ساعدی پیش از مارکِز و فوئنتس، رئالیسم جادویی را ابداع کرده بود.

 

جان بخشیدن به اشیا

قصه عافیتگاه، قصه نبرد رودخانه موند، و آقای کاف است. رودخانه موند، به یکباره غرش می‌کند و بالا می‌اید. و به هیچ کس امان نمی دهد تا از او بگذرد. برای تمام مردم روستا، این یک مسئله طبیعی است،‌ اما برای اقای کاف که دکترای زبانشناسی دارد و حضورش در این روستا صرفاً برای جمع‌اوری لغت های محلی است، اصلاً طبیعی نیست. شخصیت آقای کاف، مانند رودخانه، با رفتارها نشان داده می‌شود. رودخانه موند بالا آمده و حتی کامیون های جسور که هیچ وقت از موند نمی ترسیدند، حالا موتورها را خاموش کردند و به نعره موند گوش می‌دهند. نبرد و کشمکش بین رودخانه و آقای کاف شکل می‌گیرد.

رودخانه موند، با توصیفاتی که ساعدی از او می‌کند، به عنوان یک شخصیت در دل داستان جا می‌گیرد. نه تنها رودخانه، بلکه بیشتر عوامل طبیعی و اجسام در داستان، شکل انسانی به خود می‌گیرند و دست به دست هم می‌دهند تا آقای کاف را به اسارت بگیرند. طیاره پستچی، کامیون های جسور، پرچم بادنما، هر کدام در بخش هایی از داستان با رفتار انسانی که از خود نشان می‌دهند،‌ به عنوان یک شخصیت فرعی، به قهرمان داستان در رسیدن به هدفش کمک می‌کنند.

در این میان آقای کاف هم فقط دریا را دارد تا به او کمک کند. دریا او را در اغوش خود می‌پذیرد، به او بزرگترین ماهی‌اش را می‌دهد و با ابراز علاقه به کاف، او را شیفته خود می‌کند. و کار را به جایی می‌رساند که کاف، حتی برای خواندن جواب نامه هایی که پستچی محلی بعد از پایین آمدن موند برای او اورده است،‌ هیچ علاقه ای نشان نمی دهد. کاف تحصیل کرده است و با این که از سر و وضعش معلوم است با سواد است، اما سواد این جا به درد نمی خورد. او برای زندگی در روستا آماده نیست، بعد از این که کمی با موند کلنجار می‌رود، مدتی در فرودگاه برای خود پرسه می‌زند و منت طیاره پستچی را می‌کشد تا او را ببرد، حالا با کمک دریا، به زندگی در این روستا عادت می‌کند و دیگر میلی به برگشتن ندارد.

 

تعلیق داستان و تعادل بین قهرمان و ضدقهرمان

تعلیق همیشه بین انسان و انسانی دیگر شکل نمی گیرد. شاید یکی از مثال هایی که بتوان در مورد تعلیق بین انسان و طبیعی پیدا کرد، همین داستان عافیتگاه است. در این داستان، مشکل و معضل قهرمان یک انسان دیگر نیست. بلکه طبیعت است. طبیعتی که طغیان کرده، راه نمی دهد و قدرت زیادی هم دارد. یکی از ایرادهایی که می‌شود به این نوع داستان ها گرفت، قدرت بالای طبیعت در مبارزه با انسان است. در هیچ کدام از داستان های ساعدی،‌ طبیعت از انسان‌ها ضعیف تر به نظر نمی رسد. اما در این داستان، یک شخصیت فرعی به نام دریا هست که به کمک قهرمان می‌آید و تعادل بین قهرمان و ضدقهرمان را برقرار می‌کند. تلاش ناامیدانه آقای کاف در ابتدای داستان برای غلبه تنهایی بر طبیعت، چیزی جز راه رفتن کنار دریا و زیر بادنمای فرودگاه برایش ندارد. همه مردم هم از نگرانی او رنج می‌برند. اما جز این که پنجره خانه هایشان را بکنند و به بالای تپه بروند،‌ نمی توانند کاری انجام دهند. آقای کاف زن و بچه ای ندارد که نگرانش باشند. و انگار در ولایت خودشان، به او خوش هم نمی گذرد و کسی منتظرش نیست. با این که خوشی خودش را در آنجا نمی بیند، اما دوست دارد که از اسارت طبیعت بیرون بیاید.

تنها کسی که می تواند راه عافیت را به او نشان بدهد، ناخدا مانولو است. مرد دریا! حضور ناخدا در میانه داستان، روزنه امیدی است برای نجات آقای کاف. فقط اوست که می داند برای مبارزه با طبیعت،‌ باید از طبیعت کمک گرفت. او را به دریا می برد. و دریا هم در اولین حضور آقای کاف،‌ به او لطف می کند و بزرگترین ماهی اش را به او هدیه می دهد. هدیه ای که حسادت همه را برمی‌انگیزد و علاقه دریا را به او ابراز می کند. آقای کاف با طبیعت آشتی می کند. موند پایین می‌اید. هواپیمای پستچی که رفته بود و مدت ها برنگشته بود، بازمی گردد. و کامیون ها از رودخانه رد می شوند. طبیعت هم با او آشتی می کند.

 

مصطفی مردانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٧ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

از دون ژوان

قصد این مقاله نه دفاع از دون ژوان بودن است و نه محکوم کردن آن. اصلاً قصد ندارم که در این مقاله قضاوتی بکنم، یا دیگران را به قضاوت وادار کنم. تنها عاملی که باعث شده دست به نوشتن چنین مقاله عجیبی بزنم، درک وحشیانه من از دون ژوان بودن است. با این که دون ژوان ها موجودات غیرقابل احترامی به نظر می رسند، اما هنوز هم وجود دارند و با وضعی که برای اقتصاد کشور به وجود آمده، تعداد این گونه آدمها خیلی بیشتر هم شده است. شاید اگر وضع اقتصاد کشور قوی هم بود، باز هم با چنین معضلی روبرو بودیم.

 

تعریف و چرایی دون ژوان

وقتی از کلمه دون ژوان حرف می زنیم، انگار کثافت انسانی را بررسی می کنیم. در حقیقت ما به کسانی می گوییم دون ژوان که در هر برهه از زندگی شان با چند جنس مخالف رابطه جنسی یا احساسی عمیق دارند و کیفیت و کمیت این جنس مخالف ها هیچ وقت ثابت نیست؛ یعنی هیچ جنس مخالفی در زندگی شان نیست که بتواند حضور دائمی داشته باشد؛ حتی مادر و پدر. با این حال آنها در یک روند شجاعانه از کسی می گذرند و به کسی دیگر می پیوندند؛ بدون آن که بدانند چرا! این شجاعت و شهامت با سرعت سرسام آوری به سمت تنهایی در حرکت است و آنها در هر لحظه ممکن است ترک شوند و تنها بمانند. وحشتی که هرگز دوست ندارند تجربه اش کنند. در حقیقت دون ژوان تحمل زندگی را ندارد و برای پر کردن این خلأ وحشی، به محض احساس تنهایی دست روی کس دیگری می گذارد. این چرایی دون ژوانی است.

 

شروع دون ژوان

یک دون ژوان هیچ وقت با یک دون ژوان دوست نمی شود. هیچ وقت یک دون ژوان را برای رابطه احساسی عمیق در نظر نمی گیرد. برای او یکی مثل خودش هیچ جذابیتی ندارد. و همین طور برای طرف مقابل! کلک های آنها برای هم رو شده است و نمی توانند در طرفه العینی قاپ رفیق را بدزدند. آنها نیاز دارند پرستیده بشوند. و در مقابل بلدند که چه طور طرف مقابل را دچار حس پرستیده شدن بکنند؛ در حالی که اصلاً نمی پرستند. شاید هم بپرستند. اما برای مدتی کوتاه. آنها زیبایی را دوست دارند و برای هر زیبای دیگری که از کنارشان رد شود احترام قائلند. پس دوست دارند هر موجود زیبایی که وجود دارد را مال خود کنند؛ برای مدتی فتح کنند؛ و از این که روزی چنین موجود زیبایی را داشته اند، لذت ببرند. آنها قوانین زندگی را می دانند. تنها نکته اساسی زندگی آنها این است که تنها هستند و این تنهایی را هم قانون تلقی می کنند.

 

چگونگی دون ژوان

دون ژوان با دست کشیدن روی نقاط حساس طرف مقابل، حس جنسی اش را تحریک می کند و لذتی به او می دهد که تاکنون هیچ کس نداده است. او می داند چه طور دست بکشد، چه طور دل ببرد و چه طور خودش را در دل جنس مخالف جا کند. او می داند که هر لحظه ممکن است تنها بماند، پس سعی می کند که طرف مقابلش را اسیر خود کند و با داد و فریاد در مردها، توهین و قهر کردن و غر زدن در زن ها و تحقیر کردن در هر دو جنس، طرف مقابل را برای خود نگه دارند. او سعی می کند دنیای کوچکش را این گونه کنترل کند!

بحث به همین جا ختم نمی شود. او باز هم ارضا نمی شود. روندی که او رفته باز هم تکراری است. او در حقیقت نمی داند تا کجا پیش خواهد رفت! او فقط به دست می آورد، فتح می کند، پیروز می شود و لذت می برد! اما بعد از این که فتح کرد، دیگر هیچ حس جذابی در طرف مقابل نمی بیند که بخواهد با او بماند. پس به سراغ کس دیگری می رود. در این حین ممکن است رابطه را به هم نزند، اما بنا به اصل «زیبایی دوستی دون ژوان ها» به سراغ کس دیگری می رود و  باز هم قانونش را تکرار می کند. شاید کسی به او بگوید: «چرا به دست می آوری که ترک کنی؟» و او هم جواب بدهد: «جنس مخالف از این که به دست آورده شود لذت می برد و من هم این لذت را به او می دهم. او از این که کسی را داشته باشد که این گونه لذتش بدهد مست می شود. من در قبال مقداری عشق و علاقه و کمی وقت، این لذت و مستی را به او می دهم. و بعد که مساوی شدیم، دیگر نیازی نیست با هم باشیم! این قانون است!» قانون دون ژوانی.

دون ژوان می داند چه کار کند که وقتی با او هستی از زندگی لذت ببری. اما هیچ وقت این ترس را به ما نمی دهد که دائمی نیست!

شاید در مردها دون ژوان از گذشته خود برای  جنس مخالف هم صحبت کند. شاید هم مثل زن ها هیچ وقت از گذشته خودشان حرفی نزنند تا تازه به نظر برسند.

 

رفتن دون ژوان

مسئله از جایی شروع می شود که دون ژوان می خواهد ترک کند! دون ژوان بی خبر ترک می کند. اصلاً نمی فهمی چه وقتی رفته که بخواهی جلویش را بگیری. التماس ها شروع می شود. دون ژوان دوست دارد التماس بشنود. چون می فهمد که تنها نیست و این التماس ها همیشه هست! پس لذت می برد. جنس مخالف نمی داند که تنها چیزی که دون ژوان را می ترساند تنهایی است! اگر جنس مخالف زرنگ باشد می تواند با تنها گذاشتن، دون ژوان را برای مدت بیشتری داشته باشد! یعنی از خودش قدرت نشان دهد و دون ژوان را دوباره به مبارزه بطلبد. او از مبارزه لذت می برد و تا وقتی مبارزه نباشد دون ژوان اهمیت وجودی ندارد. نکته تأسف برانگیز این جاست که جنس مخالف فقط زمانی می تواند بفهمد که تنها ترس دون ژوان تنهایی است که دیگر هیچ حسی به او ندارد. و حالا التماس های دون ژوان تأثیری ندارد؛ اگر التماسی بکند!

 

به دون ژوان

شاید شنیدن این جمله از زبان زن ها برایتان آشنا باشد: «عاشق مردهایی ام که یه گوشه تنها توی کافه واسه خودشون می شینند و به هیچ کس کاری ندارند.» و این جمله برای مردها: «کاش فقط یه لحظه نگام کنه. لامصب دلش از سنگه. حاضرم همه دنیام رو به پاش بریزم اما یه لحظه نگام کنه.»

دون ژوان دنبال چنین افرادی می گردد. افرادی که به دست آوردنشان سخت باشد. خسته کننده باشد. یا مبارز خوبی باشند. نکته جالب اینجاست که دون ژوان همیشه پیروز است. و شاید بشود گفت تنها نکته غم انگیز  اینجاست که دون ژوان همیشه پیروز است. او فقط می خواهد قدرت خودش را محک بزند. هیچ وقت شکستش را قبول نمی کند و همیشه تا مرز پیروزی می رود. دون ژوان یک مبارز قدرتمند است و برای آدم های ضعیف حتی وقت ندارد. جمله ای که شاید از زبان بعضی شان شنیده باشید: «برو با همقد خودت بازی کن!»

 

روش زندگی دون ژوان

دون ژوان زندگی روتینی ندارد. و این زندگی برای هیچ کسی دوست داشتنی نیست. شاید یکی از دلایلی که هر دون ژوانی قصد ترک کردن می گیرد این است که روش زندگی اش زیر سؤال می رود. او همیشه می گردد تا یک موافق پیدا کند، اما نکته غم انگیز این جاست که این موافق هم پیدا نمی شود. شاید برای کسی که می خواهد با یک دون ژوان زندگی کند، تنها نکته ترسناک، عدم امنیت از فردای دون ژوان است. آنها روش زندگی شان بر پایه ریسک و خطر بنا شده. آرزوهای عجیب و دور از دسترس دارند. که خیلی از آنها حتی مادی هم نیست. مثل خاک شدن در پرلاشز، کنار هدایت (داستانی از زویا پیرزاد)، زندگی در یک جزیره (رابینسون کروزوئه)، دیدن والت دیزنی، بیل گیتز یا یک مرد یا زن بزرگ، مسافرت به دور دنیا در 79 روز! چاپ کردن یک کتاب در هر سال حتی با هزینه شخصی، یا پیدا کردن گنجی در اعماق آب (جک گنجشکه در دزدان دریایی کاراییب)، و... این آرزوها برای کسی که زندگی روتین و امنی دارد، آرزوهای احمقانه، بچگانه و سخیفی به شمار می آیند. اما برای دون ژوان فلسفه زندگی است.

دون ژوان نمی تواند باور کند که روش زندگی اش درست نیست. و شاید مجبور می شود که بین آرزو و جنس مخالف یکی را انتخاب کند. او آن قدر پافشاری می کند تا بالاخره روش زندگی اش را ثابت می کند. ولی آن وقت نه کسی از مخالف ها هست که این پیروزی عظیم را ببیند، و نه خودش می تواند درد بزرگ تنهایی را در درون خودش کتمان کند. این غم انگیزترین نکته ای است که دون ژوان همیشه سعی دارد از آن فرار کند. اما کهولت سن و کم شدن جذابیت، او را به همین سمت پرتاب می کند. با این حال، کمتر پیدا شده مرد یا زنی که وجود چنین کسانی را تحمل کند. حتی برای یک سال! و گاهی هم مثل ابن سینا و سعدی خودشان طالب نیستند که کسی را در کنار خودشان برای همیشه داشته باشند تا زجر سفر، همراهشان را نابود کند.

 

تفاوت های دون ژوان با عاشق

با این که به نکته های ریزی اشاره کردم که تفاوت یک عاشق و یک دون ژوان را نشان می داد، اما لازم می دانم که به نکته های ریزتری هم اشاره کنم.

دون ژوان قصد کنترل دارد. او به دست آورده که رها کند. او می داند که هر لحظه ممکن است تنها بماند، و نمی خواهد زودتر ترک شود. پس سعی می کند که طرف مقابلش را اسیر خود کند و با داد و فریاد در مردها، توهین و قهر کردن و غر زدن در زن ها و تحقیر کردن در هر دو جنس، طرف مقابل را برای خود نگه دارد. او سعی می کند دنیای کوچکش را این گونه کنترل کند!

«من شبیه یه آدم با یه نقشه ام؟! پلیس ها نقشه دارند. دزدها نقشه دارند. اونها سعی می کنند دنیای کوچیکشون رو این طوری کنترل کنند.»

جوکر، فیلم شوالیه تاریکی.

نگاه حریص دون ژوان بعد از پیروزی فرق می کند. وقتی به دست می آورد دیگر پیروز شده و حالا می خواهد که پیروزی اش را با کس دیگری جشن بگیرد. پس در طرفه العینی ترک می کند و برای پیدا کردن نفر بعدی لحظه شماری می کند. کسی که شاید با او در همه زمینه ها موافق باشد. کسی که به هستی دون ژوان احترام بگذارد. کسی که...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

الان که دارم این حرف ها را می نویسم دلم خیلی گرفته است. بعضی وقت ها فکر می کنم که من یک داستان نویسم و هرگز نباید وارد دنیای فیلم نامه می شدم. اما حسم به من گفت که فیلم نامه را هم امتحان کنم. برای یکی از دوستانم که با خواندن داستان هایم به من اعتماد کرده بود، پیشنهاد همکاری برای ساخت یک فیلم کوتاه دادم. او هم چون دانشجوی صدا و سیما بود تصمیم گرفت کار پایان نامه لیسانسش را با هم کار کنیم. کار اولمان چون براساس یک طرح اماده بود، خیلی خوب پیش رفت. فقط کافی بود من فیلم نامه را بنویسم. و این کار را کردم. و بعد از حدود ده تا دوازده تا بازنویسی بالاخره کار به تایید استاد راهنما رسید و خیلی زود کار را کلید زدیم و ساخته شد. تجربه بدی نبود. بعدش تصمیم گرفتیم از این تجربه استفاده کنیم و کارهای دیگری هم انجام بدهیم. طرح فیلم نامه بعدی ام اصلاً‌خوب از کار در نیامد. موضوعی بود و براساس یک ایده باید یک طرح می نوشتم. برایم خیلی ساده به نظر می رسید. اما هر چه قدر می نوشتم مورد تایید مسئولان صدا و سیما قرار نمی گرفت. فحش دادیم که مافیا بازی است و طرح ما را قبول نمی کنند و از طریق یک آشنا کار را پیگیری کردیم و باز هم به نتیجه نرسیدیم.

تا این که امسال یک پروژه سریال نویسی به ما پیشنهاد شد. ما رزومه مان را فرستادیم و سریع وارد مرحله عملی شدیم. از ما خواسته شد که پنج طرح در یک هفته برای انها ارسال کنیم. طرح ها نباید بیش تر از صد کلمه می بودند و برای من داستان نویس که نوشتن پست کمتر از ده خط جایی حتی مثل فیس بوک که به مینی‌بلاگ مشهور است کاری سختی است، نوشتن حجم وسیعی از اطلاعات کار سخت تری هم بود. طرح ها را فرستادم و با اطمینان کامل که همه شان قبول خواهند شد و طرف مقابل شوکه خواهد شد و فلان و بهمان اینها، منتظر جواب ماندم. تا این که جواب طرح ها ارسال شد و زیر تک تک طرح ها فقط یک کلمه نوشته شده بود. ضعیف!

حرصم گرفته بود. بقیه طرح ها (که بی نام برای همه ارسال می شد) را خواندم و با طرح های خودم مقایسه کردم. تفاوت طرح های من با طرح های دیگران در همین حجم وسیع اطلاعات بود. کسی نمی فهمید من چه می نویسم. و واقعاً هم همین طور بود. شاید از نظر خودم طرح خیلی خوبی بود، ‌اما از انجایی که پر از اطلاعات زاید بود که بعدا در یک بخش فرعی در داستان استفاده می شدند طرح من را ضعیف اعلام کردند. اطلاعاتی که برای تک تکشان به عنوان موتیف، پل تداعی، شخصیت پردازی، روابط بین اشخاص و ... برنامه داشتم.

حسابی دمغ بودم. تا این که تصمیم گرفتم از روی کتاب هایی که دارم در مورد طرح نویسی چند مطلبی بخوانم. جالبی قضیه این جا بود که بعد از خواندن این حرف ها به کلمه ضعیف زیر طرح هایم ایمان اوردم. هیچ کدام تعلیق لازم را ندارند.

اما همه دوستانی که از دور دستی بر اتش دارند و داستان های من را خوانده اند، می دانند که عنصر اصلی داستان های من روایت و کشمکش است. یک راز نهفته در داستان که با عناصر داستانی که استفاده می کنم خواننده را تا انتهای داستان می کشانم. حتی هر از گاهی خواننده های غیر داستان نویس و یا غیر داستان خوان هم که داستان های من را می خوانند، می توانند تا انتهای داستان من را بخوانند و دم برنیاورند. اما زندگی ما در فیلم نامه نویسی فرق اساسی دارد. هیچ وقت نمی شود یک داستان نویس جزئی نگر که بیشتر حرف های شخصیت های اصلی اش را حتی شده از توی ذهن انها بزند،‌ نمی تواند فقط به تصویر قناعت کند. داستان نویسی علم پرداختن به ذهنیات از طریق ذهنیات است. داستان نویسی علم روان شناسی است. که در طول داستان یک شخصیت را می کاود و با تک تک خستگی ها و دلهره ها و حرص و طمع هایش همراه می شود و دست اخر با یک جسد کالبد شکافی شده که روی صفحه اخر داستان است پایان می یابد.

داستانی که پشت من را نلرزاند،‌هرگز داستان خوبی نیست. اما خیلی کم پیش می اید که یک فیلم من را بگیرد. بیشتر توی فیلم ها به دیالوگ ها توجه می کنم و نه روایت داستان. تفاوت من داستان نویس با یک فیلم نامه نویس در همین نکته کوتاه است. جزئیات...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٥ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

خیلی وقت ها در طرح نویسی دچار مشکلاتی می شویم و اصلاً نمی دانیم چرا مطلبی که نوشته ایم، هیچ جذابیتی برای خوانندگان ندارد. در حالی که از نظر خودمان اثرمان توان درگیر کردن مخاطب را دارد. فکر کنم خواندن این مطلب کمک خوبی به ما باشد...

 

1. شخصیت: منظور شخصیت اصلی داستان است.

شخصیت، یک فرد نیست. در واقع نوعی دیدگاه است. فردی که رفتارش با «مساله» شما تناسب دارد و اگر مبنای پرسش «چه پیش می‌آید اگر...؟» قرار گیرد، می‌توانید مطمئن باشید که واکنشی مناسب بروز خواهد داد.

2. وضع نامساعد؛

در این حالت وضعیت امور چنان نامساعد است. که احساس – و در واقع تنشِ- شخصیت را بر می‌انگیزد و امید می‌رود که بر عواطف تماشاگر هم تاثیر بگذارد. و در آنها تنش پدید آورد. قضیه، همدردی(همذات پنداری) تماشاگر با شخصیت است. (شاید او از خویش بپرسد اگر من در چنین موقعیتی قرار می‌گرفتم چه می‌کردم؟ و برایش جالب می‌شود که راه حل شخصیت را دنبال کند)

3. هدف؛

هدف چیزی –خواسته ای- است که شخصیت برای آن مبارزه می‌کند. وضعیتی است تازه و متفاوت، که از آن چه در وضع نا مساعد وجود دارد بهتر است. و شخصیت در پی آ ن است.

4. نیروی مخالف؛

نیروی مخالف، فرد یا شیئی است که شخصیت باید با آن در افتد. (و یا مسائلی است که باید از پیش رو بردارد) او نیز نوعی دیدگاه است. اما این دیدگاه چنان با شخصیت اصلی در تضاد است که کشمکش به وجود می‌آورد. و این کشمکش باید در چارچوب موقعیتی ناشی از موضوع قرار گیرد.

5. فاجعه؛

سرنوشت بالقوه خطرناکی است که شخصیت اصلی در نقطه ی اوج فیلم با آن مواجه می‌شود. و اگر خطا کند به آن دچار می‌شود.

بدیهی است هدف از این عوامل گسترش داستان است.

 

 

مرحله ی بعد: پنج عامل فوق را به صورت دو جمله در می‌آوریم.

1. حالت خبری دارد و بیان وضعیت داستان است بر حسب شخصیت، وضع نامساعد و هدف.

2. آیا شخصیت اصلی موفق خواهد شد؟ » این جمله ترکیبی است از جمله ی نخست و دو عامل نیروی مخالف و فاجعه.

این دو جمله موجب می‌شوند که فیلمنامه ی شما هم هیجان انگیز باشد و هم دارای ساختار مناسب. زیرا الگویی که فراهم می‌آید کارآمد و موثر است.

حال، باید موضوع را که در قالب «چه پیش می‌آید اگر...؟» بود، به طرح آغازین تبدیل کنیم.

چه باید بکنیم؟

 

مرحله ی بعد: پنج عامل فوق را به صورت دو جمله در می‌آوریم.

1. جمله ی اول؛ حالت خبری دارد و بیان وضعیت داستان است بر حسب شخصیت، وضع نامساعد و هدف.

2. آیا شخصیت اصلی موفق خواهد شد؟ » این جمله ترکیبی است از جمله ی نخست و دو عامل نیروی مخالف و فاجعه.

این دو جمله موجب می‌شوند که فیلمنامه ی شما هم هیجان انگیز باشد و هم دارای ساختار مناسب. زیرا الگویی که فراهم می‌آید کارآمد و موثر است.

حال، باید موضوع را که در قالب «چه پیش می‌آید اگر...؟» بود، به طرح آغازین تبدیل کنیم.

چه باید بکنیم؟

اگر با یک فرد «شخصیت» شروع کنیم:

او کیست؟ نامش چیست؟ سن، شغل و تحصیلاتش چیست؟ خلاصه ای از زندگی اش چیست؟

وضیعت نامساعدی که وجود دارد یا رخ داده است چیست؟

او چه کاری قرار است انجام دهد؟ (هدف /خواسته ی او چیست؟)

چرا او قصد دارد این کار را انجام بدهد؟

کدام دلیل سینمایی تر است؟

چه چیز او را وادار کرده است تا چنین باشد / یا چنین کند؟

آیا پاسخ این سوال هم نو، جذاب و سینمایی هست؟ آیا پاسخ تمهیدی منطقی و غیر قابل حدس را برای طرح فیلم فراهم می‌آورد؟

خب، تا اینجا بخش اول طرح آغازین ما، یعنی بیان وضعیت داستان به دست آمد.

حال

به یک نیروی مخالف نیاز داریم که مقابل شخصیت بایستد

و به یک فاجعه؛ یعنی به ترفندی جالب –و نابودکننده- نیاز داریم تا بتوانیم نقطه ی اوج را حول آن بنا کنیم.

نیروی مخالف چه می‌تواند باشد؟ آیا این نیروی مخالف ویژگی‌های یک ایده و ‌فیلم قوی و واضح، تازه و جذاب را دارد؟

بیان وضعیت: جمله ی اول

وضع نامساعد:...؟ (مثال: وفاداری بیش از حد به معلم سابق)

شخصیت:...؟ (مثال: ارل پاریش، سی ساله... )

هدف:...؟ (مثال: سرقت کامیون مسلح بانک به منظور معاوضه پول‌های مسروقه، به خاطر نجات آبروی جان معلم)

سوال داستان: جمله ی دوم

نیروی مخالف:...؟ (مثال: اما آیا ارل موفق خواهد شد، آن هم در حالی که...)

فاجعه:...؟ (مثال: دشمنی ناشناخته پول ها را از او می‌دزدد و به او تهمت دزدی می‌زند؟)

توجه: طرح آغازین فقط ابزاری است در دست فیلمنامه نویس، فقط استخوان بندی داستان شماست و بیش ترین ارزش آن در این است که شما را به اندیشه درباره ی عناصر اصلی وا دارد. اما از آنجا که طرحی پویا از رویداد‌های داستان و عناصری خاص ارائه می‌دهد که باید در باره ی آنها به دقت تصمیم بگیرید، می‌تواند شما را از هدف اصلی دور سازد. پس طریقه ی استفاده از آن را بیاموزید.

تمرین:

به تماشای چند فیلم سرگرم کننده بروید سپس، مطابق با آنچه که گفته شد، برای هر فیلم یک طرح آغازین دوسه خطی بنویسید.

در شروع طرح ریزی داستان فیلم، روایت‌های مختلف آن را در نظر داشته باشید. برای سهولت، هر شب روی یکی از آنها کار کنید. باور نمی کنید که در یک ماه چقدر پیشرفت خواهید کرد. به علاوه، کار شاقی هم نیست... هرشب پیش از خواب دو سه جمله... این کار شما را برای مرحله ی بعدی آماده می‌کند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

دستش درد می کرد. دستش خیلی درد می کرد. از این که دیگه نمی تونست مشت بزنه خیلی عصبی بود. از جاش بلند شد و رفت توی اتاق. به کیسه بوکس نگاه کرد. آرام به طرفش رفت. دستش را آرام روی کیسه بوکس گذاشت. دست‌های باندپیچی‌شده‌اش درد گرفتند. دردش خیلی شدید بود. در را با آرنجش باز کرد و وسط هال ایستاد. مادر در حال دم کردن چای بود. با دیدن صورت پسر جیغ کشید:« کی این شکلیت کرده؟»

:«یه چیزی می‌‌خوام.»

مادر داشت به طرفش می‌امد. گفت:«سیگار می‌خوام.»

مادر سرجایش ایستاد. دوباره گفت:«خواهش می‌کنم. درد دارم.»

:«تو سیگار می‌کشی؟»

:«مامان سیگار می‌خوام.»

مادر سرش را برمی‌گرداند و می‌رود. صدای ریخته شدن چای توی فنجان آخرین چیزی بود که توی خانه شنید. جلوی در سوپرمارکت ایستاد. به هر دو دستش نگاه کرد. هر دو تا باندپیچی شده. رفت تو. صاحب سوپرمارکت با قدرت برگشت سمتش :«می‌کشمت... می‌کشمت...»

:«سیگار می‌خوام. درد دارم.»

:«درد داری. می خوام بکشمت راحت شی.»

به طرفش حمله می‌کند. پسر از خودش دفاعی نمی‌کند و پخش زمین می‌شود. نمی‌توانم دست‌هایش را روی زمین بگذارد و بلند شود. مشتری‌ای که توی مغازه است شوکه می‌شود و می‌دود بیرون. مشتری از بیرون دارد صحنه را تماشا می‌کند. :«خیال می‌کردی همیشه قلدر محل می‌مونی.»

همیشه خودش را وسط رینگ بوکس حس می‌کرد. وسط رینگ بوکس مشت می‌زد. مشت‌هایش روی دست‌کش‌های مرد روبرویی فرود می‌امد. محکم تر می زد. محکم تر به دست‌کش ها می‌خورد. چند بار مشت  خورد توی صورتش و پخش زمین شد. مربی استراحت داد و پسر را بیرون کشید. گذاشتش جلوی یک کیسه بوکس محکم. :«مشت بزن.»

مشت زد.

:«مشت بزن.»

مشت زد. مشت زد. مشت زد و محکم تر مشت زد. کیسه بوکس را بغل کرد. به نفس نفس افتاده بود. مربی پشت سرش ایستاده بود. لگد محکم خورد و مشتی هم از کیسه بوکس خورد. برگشت تا مربی را بزند که مربی دستش را گرفت. دست‌کش‌هایش را درآورد. دست خسته‌ی پسر را گرفت و با آن زد به کیسه بوکس. دست‌های پسر بی‌حال بودند. نمی‌توانست دستش را از توی دست مربی بیرون بکشد. دستش مدام می‌خورد به کیسه بوکس و بیشتر درد می‌گرفت.

:«کندی... ضعیفی... کندی...»

و باز می‌زد به کیسه بوکس. :«دستت رو سفت کن... دستت رو سفت کن.»

نمی‌کرد. نمی‌کرد. بیشتر درد می‌گرفت.

دستش را باندپیچی کردند. به صورتش اب زدند. بیدار شد. به خانه رساندنش. کسی توی خانه نبود. روی تخت ولو شد. سیگار می‌خواست. سیگار می‌خواست. یک پاکت سیگار خورد توی صورتش. :«بیا بکش. بکش ببینم چه جوری می‌کشی.»

دستش را سفت کرد. سیگار را از روی سینه‌اش برداشت و باز کرد. :«کبریت بده...» داد زد:«کبریت بده.»

مرد سوپری خم شد و فندکش را جلو آورد. سیگار را گرفت. افتاد. دوباره گرفت. دوباره افتاد. دستش را سفت کرد. سیگار محکم شد. مرد سوپری خندید. مادرش دوان دوان خودش را رساند جلوی سوپری:«علیرضا؟!»

علیرضا با مشت محکم کوبید توی صورت سوپری. دستش درد گرفت. اما سفت بود. سفت... سوپری بهش حمله کرد تا دوباره بزندش. رد خون روی صورت سوپری جا مانده بود. مادرش پرید جلو و نگذاشت. علیرضا سیگارش را روی لبش گذاشته بود. مادر سیگار را از روی لبش گرفت. علیرضا ناله کرد. دستش را سفت کرد و بلند شد. :«مادر هر روز میاد این‌جا همین کار رو می‌کنه.»

:«پولش رو می‌دم. چه قدر شده تا حالا؟»

:«نمی‌شه که همیشه شما پولش رو بدی. بذار یه بار ادبش کنیم.»

علیرضا از جایش بلند شده بود. خندید. :«صورتت خونی شده.»

نگاهی به دست‌هایش کرد. هر دو تا خونی بودند. مرد سوپری رفت طرفش تا دست‌هایش را بهتر ببیند. باز مشت خورد توی صورتش.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

درباره‌ی خود کتاب

من گنجشک نیستم،‌ رمان 85 صفحه ای مصطفی مستور است که توسط نشر مرکز چا‌پ شده است. روند دارای بیست اپیزود مرتبط است که در یک تیمارستان خصوصی می‌گذرد. نویسنده در هر کدام از این اپیزودها به زندگی یکی بیماران در حال درمان هستند می‌پردازد و تمام این پرداخت‌ها از نگاه اول شخص یکی از همین بیمارهاست. راوی داستان بعد از مرگ فرزند و همسرش دچار تشنج شده و خواهرش او را برای مداوا به این مرکز فرستاده است...

 زبان داستان

مصطفی مستور از آن نویسنده‌هایی نیست که مثل یوسف علیخانی،‌ شهریار مندنی پور و...  زبان خاص خودش را داشته باشد. مستور از زبانی ساده استفاده می‌کند که گهگاهی هم دوست دارد با زبان کاری انجام بدهد. در این رمان خیلی کم پیش می‌آید که مستور زبانش را از سادگی بیرون بیاورد. حتی با این که تک تک اتفاقات در یک تیمارستان می‌افتد و خود راوی هم دم به دم دچار تشنج می‌شود. زبان داستان فقط زمانی تغییر می‌کند که راوی تشنج می‌گیرد و سرگیجه به سراغش می‌اید و پخش زمین می‌شود. شاید یکی از ایرادهایی که به مستور می‌شود گرفت دقیقاً همین موضوع است که زبان داستان در «من گنجشک نیستم» به زبان دیوانه‌ها نزدیک نیست و بیش از حد به روایت داستان پرداخته است.

 روایت داستان

روایت داستان را در کل دوست داشتم. با این که نویسنده در انتهای بیشتر اپیزودها برای تمام کردن حرفش و پریدن به زمان بعدی از تشنج راوی استفاده می‌کند. و به قدری از این شیوه استفاده می‌کند که از حالت عادی خارج می‌شود. نویسنده سعی نمی‌کند هر بار که راوی تشنج می‌گیرد اتفاق داستانی جدیدی بیافتد و فقط به چرخش سر راوی اکتفا می‌کند. در حقیقت برای نویسنده،‌ روایت‌های فرعی بیشتر از روایت کلی ارزش دارد. این رویه تا انتهای رمان ادامه دارد.

با این که روایت عنصر برجسته این رمان است اما باز هم در روایت کلی،‌ اتفاقی نو نمی‌افتد. و اگر شخصیت کابلی، دانیال نازی و ماهان نبود،‌ خواننده نمی‌توانست همراه راوی جلو بیاید.

 

شخصیت‌ها

دانیال نازی:

دانیال نازی را دوست داشتم. حتی خود نویسنده هم دانیال نازی را دوست دارد که اولین جمله کل کتاب جمله ای از دانیال نازی است. همان جمله ای که جای تقدیم نامه ابتدای کل کتاب نوشته می‌شود.

دانیال نازی یک کرم کتاب پر از سوال است. از هر کسی خوشش نمی‌اید. شاعر مسلک است و ساعت سه نصفه شب هم که شده برای خواندن شعرش به راوی زنگ می‌زند. اتاقش در دیوانه خانه پر از کتاب است. حتی روی تختش و صندلی مهمانش کتاب ریخته و معلوم نیست که خودش کجای این اتاق می‌نشیند. دانیال به حرف‌های رئیس تیمارستان گوش نمی‌دهد و یک روز نیمه‌های شب خودش را از پنجره اتاقش به پایین پرت می‌کند و می‌میرد. به مستخدم پیر تیمارستان می‌گوید «تاجی خوشگله» و حتی دختر تاجی را هم به اندازه خود تاجی خوشگل نمی‌بیند.

کابلی:

یک راننده کامیون که یکی از روزهایی که ناگهانی به خانه برمی گردد،‌زنش را در حال خیانت می‌بیند و خودش با پای خودش به این جا می‌آید. عشق فیلم است و هر روز صبح فیلمی که دیشب دیده است را برای راوی تعریف می‌کند. اما دانیال هیچ وقت رابطه خوبی با کابلی ندارد. به هر کس که بدش بیاید می‌گوید‌‌ »صورت!». راوی حدس می‌زند که احتمالاً یعنی کسی که «صورتش رو نگاه کن» یا «با اون صورت عوضیش» تصور می‌کند. توی صف مدام به جلو خم می‌شود و حرف می‌زند. درست مثل یک شاگرد تنبل. به نظر می‌رسد افغانی است، اما غیر از اسم و تکیه کلامش چیز دیگری این مدعا را اثبات نمی‌کند.

کوهی:‌ رئیس تیمارستان که بیماران را تحقیر می‌کند و تکیه کلامش «روشن شد‍؟!» است. آن قدر که انگار دارد یکی از نظریه‌های مارتین‌هایدگر را می‌فهماند (از متن کتاب). و دیگر هیچ!

 همه ی شخصیت‌های داستان ایستا هستند. و هیچ تغییری در رفتار و گفتارشان اتفاق نمی‌افتد. و این سکون داستان را بیشتر می‌کند.

 من گنجشک نیستم را دوست داشتم. اما فقط در جزئیات. داستان در کلیت حرف زیادی برای گفتن ندارد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

سلام...

دوستان دوشنبه،‌ که یک گروه داستانی هستند،‌ داستانی را روی وبلاگشان منتشر کردند که من خواندم. داستان خوبی بود. البته مشکلات ویرایشیش کم نبود. (یک نسخه ویرایش شده‌ی این داستان روی دسکتا‌پ من هست که اگر دوستان مایل باشند می‌توانم در اختیارشان بگذارم که جایگزین این داستان شود). مشکلات ویرایشی‌اش آن قدر ها هم عمیق نیست. در حد نیم فاصله ها و علایم سجاوندی است که باید بدون فاصله به کلمه‌ی قبلی گذاشته بشوند.

ابتدا لینک داستان مثلث برای دوستانی که می‌خواهند داستان را کامل بخوانند بعد نظر بنده را بدانند.

http://dudo.blogfa.com/post/274

نقد داستان در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

جشنواره واو امسال هم متفاوط ترین رمان سال را معرفی کرد. خب یه سالی رمان «کتاب بی نام اعترافات» «داوود غفارزرادگان» برنده‌ی این جایزه شد. من خواندمش و کلی لذت هم بردم و کلی هم به خاطر خواندن چنین رمان متفاوتی به نویسنده اش افرین و دست مریزاد گفتم. یادش به خیر که روی این کتاب نقدی هم نوشتم و تحویل مهدی قزلی سردبیر آن وقت‌های همشهری داستان دادم که خب چاپ هم کردند.

دلم می خواهد این رمان «مهبوط» که امسال برنده جایزه ی واو شده را هم بخوانم. مطمئنم لذت زیبایی شناختی دوباره به من می‌دهد. خدا به نویسنده‌اش خیر دهاد...

 

به گزارش ایسنا، رمان «مهبوط» نوشته‌ی مرتضی فخری برگزیده‌ی جایزه‌ی «واو» شد و «خنده‌ی شغال» وحید پاک‌طینت اثر تقدیری این جایزه.

همچنین نشر افراز به عنوان ناشر رمان متفاوت سال مورد تقدیر قرار گرفت.

داوران مرحله‌ی نهایی این جایزه، فائزه شاکری،‌ حسین فدوی،‌ بلقیس سلیمانی، ناهید توسلی و فیروز زنوزی جلالی بوده‌اند. پیش‌تر، «آتش به اختیار» (محمدرضا بایرامی - کتاب نیستان)، «باید بروم» (محمدهاشم اکبریانی - چشمه)، «پنجره زودتر می‌میرد» (پوریا عالمی - علم)، «خنده‌ی شغال» (وحید پاک‌طینت - چشمه)، «قانون قبیله‌ی پدری» (محمد هنرمند – نگیما)‌ و «مهبوط» (مرتضی فخری - افراز) به عنوان نامزدهای این جایزه‌ی ادبی معرفی شده بودند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

این فقط یک بخش از رمانی است که شروع کرده ام و تا حالا سه فصلش را تمام کرده ام...

فقط چند ساعت کار...  

فصل اول

بدون درد...

جلوی دستگاه کارت‌خوان شرکت ایستادم و کارتم را کشیدم. صدای بوق تأییدش را که شنیدم،‌ کارت را توی کیفم چپاندم و از در شرکت بیرون رفتم. نگاهی به بالای خیابان شرکت انداختم. اتوبوسی در حال نزدیک شدن به ایستگاه بالای خیابان بود. کیفم را از روی دوشم به دستم دادم و به طرف ایستگاه اتوبوس دویدم. به نزدیک ایستگاه که رسیدم، اتوبوس تکان کمی خورد که حرکت بکند. سریع تر دویدم و راننده ترمز را گرفت. سوار شدم. اتوبوس خلوت بود. توجهی به تابلوی روی اتوبوس نکرده بودم. روی یک صندلی خالی کنار پنجره نشستم و سرم را به شیشه تکیه دادم. تکان‌های اتوبوس نمی‌گذاشت سرم روی شیشه ثابت بماند. کیفم را بالا آوردم و عمودی روش شانه‌ام گذاشتم. سرم را بهش تکیه دادم و به سمت شیشه اتوبوس هلش دادم. لرزش اتوبوس را کمتر احساس می‌کردم. چشم‌هایم را بستم و قبل از این که خوب جایم را درست کنم،‌ خوابم برد.

کسی به شانه‌ام زد. چشم‌هایم را باز کردم. از دیدن صندلی‌های خالی اتوبوس شوکه شدم. راننده با سبیل‌های قیطانی بلند بالای سرم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد:«پاشو آقا. ایستگاه آخره. هزار تا کار دارم باید برگردم.»

دست‌هایم را توی جیبم کردم و دنبال پول گشتم. گفتم:«کرایه‌اش چنده؟»

:«سیصد تومان.»

کیف پولم را در آوردم و به اسکناس‌های وصله پینه‌اش نگاه کردم. یک دویست تومانی پیدا کردم. دست کردم توی جیبم و یک سکه صد تومانی هم رویش گذاشتم و به راننده دادم. از اتوبوس پایین پریدم و اتوبوس هم خیلی سریع حرکت کرد و رفت. اولین بار بود که اشتباهی تا این جا آمده بودم. هیچ کسی پیدا نمی‌شد که از او بپرسم این جا کجاست. ایستگاه‌های اتوبوس خالی و تاریک بودند. صدای حرکت ماشین‌ها از جایی دور می‌آمد. اتوبوس با سرعت از در روبرویی بیرون رفت. به طرف در راه افتادم. خانه‌هایی که از این جا دیده می‌شدند، پنجره‌های کج و معوج که تمام آن‌ها هیچ نمایی غیر از آجر‌های بزرگ روی هم چیده شده نداشتند. انگار که در این محله هیچ نقاش و گچکاری کار نکرده است. نزدیک تر که شدم، سعی کردم دو تا خانه یکسان پیدا کنم. آپارتمان روبرو در طبقه اول دو تا پنجره کج لوزی داشت. در طبقه دوم یکی لوزی و یکی مستطیل کشیده و بزرگ که به دیوار عمودی ساختمان می‌رسید. طبقه سوم پنجره‌های مثلث شکل کوچک و بزرگ هم اندازه بودند. طبقه آخر هم کاملاً کج و ذوزنقه‌ای بود؛‌ بدون پنجره. آپارتمان کناری‌‌اش هم با تفاوت‌های چشمگیری که با این آپارتمان داشت، باز هم هیچ دو طبقه یکسانی نداشت.

هوا داشت تاریک می‌شد و چراغ‌های کم نور و پرنور که در هر طبقه پیدا می‌شد، فضای کوچه را روشن کرده بود. وارد خیابان روبروی در ایستگاه اتوبوس شدم. صدای جوش‌کاری و چکش‌کاری تنها صداهایی بود که شنیده می‌شدند. اما هیچ‌کس توی خیابان‌ها راه نمی‌رفت. یک در روشن چند متر آن طرف‌تر دیده می‌شد. قدم‌هایم را سریع تر کردم تا زودتر به آن برسم. اما انگار آهسته داشتم راه می‌رفتم. هر چه قدر هم قدم‌های بزرگتری برمی‌داشتم، سرعتم هیچ تغییری نمی‌کرد. سرعت قدم‌هایم را کم کردم و حتی خیلی آهسته راه رفتم. اما باز هم سرعتم به اندازه تند راه رفتنم بود. با هر سرعتی بود به در شیشه‌ای رسیدم. در را که باز کردم،‌ کسی برنگشت که من را نگاه کند. چند نفر کارگر پشت یک میز در حال جوش‌کاری بودند. کسی هم بین من و کارگرها وجود نداشت. صبر کردم تا کسی سرش را برگرداند و من را نگاه کند. اما نور جوش‌کاری چشم‌هایم را اذیت می‌کرد. برای بیرون رفتن در را باز کردم که کسی دستم را با آچار سنگینی کنار زد و با سرعت وارد کارگاه شد. درد شدیدی توی دستم حس کردم. اما خیلی سریع دردش ساکت شد. آستینم را بالا زدم و به دستم پشت ساعدم نگاه کردم. کوبیدگی مثل فرو رفتن آب در خاک داشت کمرنگ می‌شد. هنوز یک خط باریک از کوبیدگی باقی مانده بود که زنگی به صدا در آمد و یک نفر از کارگرها دستگاه جوشش را زمین گذاشت و از پشت میز بیرون آمد. دری از بین دیوار باز شد و یک مرد کت و شلواری بیرون آمد؛ با یک کیف سیاه که به نظر پر می‌آمد. کیف را به مرد داد و مرد بدون هیچ تشکری آن را گرفت. داشت از روبروی من رد می‌شد که صدایش کردم:«ببخشید آقا... آقا ببخشید... آقا...»

مرد برگشت و با عصبانیت من را نگاه کرد:‌«چی شده؟»

:«من می‌خوام برم کرج. از کجا باید برم؟»

:«کرج؟ کرج دیگه کجاست؟»

:«کرج؟ نزدیک تهران. از جاده قزوین می‌رند.»

:«کرج دیگه کجاست؟ این جا محله زیاد داره اما این جاهایی که تو می‌گی من تا حالا نشنیدم. کارشون چیه؟»

:«یعنی چی کارشون چیه؟ همه کار می‌کنند. بیشترشون کارگرند. اما همه جور شغلی هست.»

:«ببین این جا محله جوش‌کاریه. چهارراه بعدی رنگ‌کاریه. چهارراه بعدی سرهم‌بندیه. اون ته شهر هم نونوایی و کیک‌پزی و ایناست. حالا تو کجا می‌خوای بری؟»

:«این‌ها که راسته‌اند. اسمشون چیه؟»

:«اسمشون همینه دیگه.»

:«اسم شهر چیه؟»

:«تازه اومدی این‌جا؟»

:«آره. توی اتوبوس خوابم برد. بیدار که شدم دیدم این‌جام.»

:«پس تو هم گم شدی...»

:«آره. کس دیگه‌ای هم گم شده؟»

:«همه‌ی آدم‌های اینجا گمشده‌اند. هرکس یه‌جوری. یکی توی آسانسور،‌ یکی توی راه‌پله، یکی پشت فرمون... جا واسه خواب داری؟»

:«جا واسه خواب؟... آره اگه بتونم برگردم جا دارم. تنها زندگی می‌کنم.»

نیشخندی زد. :«چند دقیقه دیگه کل شهر تاریک می‌شه. باید بگردی دنبال جای خواب. فقط حواست باشه که واسه  الان ازت کار بخواند نه فردا صبح.»

:«کار؟»

:«چند ساعته. چیزی نیست. عوضش امشب رو راحت می‌خوابی.»

و بدون خداحافظی از در بیرون رفت. خواستم دنبالش بدوم که دیدم سرعتم تغییری نکرده است. مرد با سرعت خیلی زیادی از من دور شد. صدای زنگ چند بار دیگر هم تکرار شد و همه مردهایی که پشت میز جوشکاری بودند، دستگاه جوش‌هایشان را زمین گذاشتند و با سرعت همان مردی که با هم صحبت کردیم، از در بیرون رفتند. من هنوز توی کارگاه ایستاده بودم که حس کردم دارم حرکت می‌کنم. خیلی آرام در باز شد. بی اختیار از در بیرون رفتم و در بسته شد. در کسری از ثانیه همه شهر به جز تیرهای چراغ برق تاریک شدند و صدای مردهایی شنیده می‌شد که داد می‌زدند:«جای خواب... جای خواب...» و بعد به تناوب دو، سه، چهار ساعت کار و حتی دوازده ساعت کار هم می‌گفتند. به طرف چهارراه رفتم و مردها را دیدم که دارند به طرف مرکز چهارراه می‌آیند. یکی شان به شانه ام زد:«جای خواب داری؟ کارش صبحه. امشب رو راحت می‌گیری می‌خوابی.»

:«کارش امشبه یا فردا صبح؟»

:«امشبه. الان می‌ری سر کار. می‌خوابی. فردا صبح می‌ری سر کار و زندگیت.»

:«خوبه.»

دستم را گرفته بود و با خود می‌کشید که مرد دیگری از راه رسید. مرد دوم خیلی درشت هیکل تر بود :«مشتری رو که این جوری نمی‌برند... چی کار بلدی؟»

با ترس به سبیل‌های مرد دوم خیره شده بودم. خشکم زده بود. مرد دوم گفت:«ببین. مال ما کارش فردا صبحه. جای خوابمون هم خوبه. نزدیک جوشکاری‌هاست. تو جوشکاری می‌خوای بخوابی دیگه؟»

شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:«دستتون درد نکنه. چه طوری می‌تونم برگردم کرج؟»

:«کرج؟... کرج دیگه کجاست؟...‌ها... تازه کاری داداش. از قیافه‌ات معلومه. چی کارها بلدی؟»

:«کارمندم. کارمند شرکت بیمه.»

:«بیمه؟... بیمه دیگه چیه؟»

:«بیمه. بیمه آتش سوزی، سوانح، درمانی، شخص ثالث، بیمه بدنه...»

:«مشکل چند تا شد. این بقیه که گفتی چی اند؟»

:«این بقیه؟ یعنی چی؟ آتش سوزی که آتش سوزی منازله. سوانح هم که مربوط به حوادث غیر مترقبه است. درمانی هم که برای درمان بیماری‌هاست. شخص ثالث و بیمه بدنه هم که مال کساییه که ماشین دارند.»

:«داداش خیلی پرت می‌گی. این جا این چیزهایی که تو می‌گی رو تا حالا ندیدیم. من بیست ساله اینجام نه خونهای آتیش گرفته، نه زلزله‌ای اومده، نه کسی مریض شده، نه کسی تصادف کرده. این جا همه چیز در خدمت کاره. هر کسی مریض بشه سریع خوب می‌شه. حتی یک لحظه مریضی نداریم.»

وقتی حرف‌های مرد تمام شد،‌ فهمیدم که دهانم باز مانده و چشم‌هایم حسابی گرد شده اند. سریع آستینم را بالا زدم و به جای کبودی نگاه کردم. هیچ ردی از ضربه‌ای که خورده بودم روی ساعدم نبود. دست زدم. هیچ دردی احساس نمی‌کردم. به مرد درشت هیکل نگاه کردم.  بعد به مردی که کمی لاغر بود. با مشت به دماغ مرد لاغر کوبیدم. هیچ دفاعی از خودش نکرد و مشت من محکم روی دماغش فرود آمد. فقط کمی عقب رفت. دستش را روی دماغش گذاشت. اول به من و بعد به مرد درشت هیکل نگاه کرد. مرد درشت هیکل خنده‌ای کرد. مرد لاغر دستش را از روی دماغش برداشت. هیچ جایی روی صورتش نیانداخته بود. قبل از این که بتوانم خوب به مرد لاغر نگاه کنم، مرد قوی با زانو توی شکمم کوبید. قدرتش آن قدر زیاد بود که من را روی زمین پرت کرد. دستم را روی شکمم گرفتم و به عادت همیشه منتظر یک درد عمیق و جدی بودم. دستم را روی شکمم فشار دادم. اما هیچ  دردی احساس نمی‌کردم. هیچ دردی احساس نمی‌کردم. با مشت چند بار دیگر توی شکمم کوبیدم. سالم تر از هر کس دیگری بودم. دستی به سرم کشیدم که همیشه درد می‌کرد و حالت گرفته‌ای داشت. الان هیچ حس بدی توی سرم نبود. از جایم بلند شدم و با بهت به مرد درشت هیکل نگاه کردم. گفتم:«جای خواب می‌خوام.»

:«چی کار بلدی؟»

:«هیچی!»

:«پس باید کار یاد بگیری. فردا صبح زود بیدارت می‌کنم کار کنی.»

دست من را گرفت و با خودش برد. چند قدم رفتیم. سرم را بلند کردم تا بپرسم کجا می‌رویم که جلوی یک در بزرگ ایستادیم. پرسیدم:«چه قدر نزدیک بود!»

پوزخندی زد و کلیدی را توی دستم گذاشت. :«صبح که بیدارت کردیم،‌ تا شش ساعت کار می‌کنی. تموم که شد می‌تونی بری سراغ زندگیت...»

کلید را توی دستم تکان دادم و به سردر هتل نگاه کردم. یک در مجلل و سفید و بزرگ که هر چهار پایه اش در نقش و نگار با هم فرق داشتند؛ اما همه سفید بودند. پایم را  که به طرف هتل تکان دادم،‌ جلوی در یک اتاق سر درآوردم. رویش عدد 206 حک شده بود. به اتاق بغلی هم نگاه کردم. آن هم 206 بود. اتاق سمت چپی هم همین شماره بود. عدد کلید توی دستم هم همین بود. کلید را توی در روبرویم چرخاندم. در باز شد. در را بستم و کلید را در آوردم. به طرف اتاق بغلی رفتم. کلید را توی قفل آن هم چرخاندم. ان در هم باز شد. تا انتها همه اتاق‌ها 206 بود. اما فقط یک کلید توی دستم بود. کلید را در آوردم و به طرف اولین اتاق دویدم. اتاق جلویم ظاهر شد. کلید را چرخاندم. باز شد. سرم را بین دست‌هایم گرفتم و روی زمین نشستم. کلید، خودش توی در چرخید و در باز شد. اتاق تاریک بود. صدایی هم از داخلش نمی‌آمد. آرام به طرف اتاق رفتم. حدس من این بود که یک اتاق مجلل و بزرگ وسط یک هتل است. چراغ‌ها خودشان روشن شدند. و درست همان چیزی که تصور کردم بود. یک سوئیت به وسعت یک هزار متر. به طرف پنجره رفتم. دستم را روی پرده گرفتم و چشم‌هایم را بستم. توی دلم گفتم:« کاش دریا باشد.» صدای دریا را شنیدم. چشم‌هایم را باز کردم و سریع پرده را کنار زدم. دریا بود. هتل درست چسبیده به دریا بود. پنجره را باز کردم و پایین را نگاه کردم. یک لحظه خودم را جلوی ساحل حس کردم. نیمه شب بود. همه جای ساحل چراغ‌های کمرنگی پیدا بود ولی هیچ کس آن جا نبود. موج‌ها با قدرت خودشان را به لب ساحل می‌رساندند. لباس‌هایم را در آوردم و خودم را به دریا زدم. موج‌ها خیلی قوی بودند. اما من محکم خودم را به دریا می‌زدم. هیچ دردی احساس نمی‌کردم. فقط خوردن شن‌های ریز توی آب به پوستم کمی احساس سوزش ایجاد می‌کرد. یادم نیست تا چه زمانی، اما تا جایی که توان داشتم توی دریا شنا کردم و بعد خوابم برد... صدای دریا هنوز توی گوشم بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

سلام.

خوبی؟

من هم خوبم. دلم برای روزهایی که آن جا بوده ام و دیگر نمی توانم باشم تنگ شده است. دلم برای تک تک روزهایی که توی پارک کوچک روبروی حوض می نشستیم تنگ شده است. من همین روزها آن جا بودم. همان چمن شیبداری که روی آن می خوابیدیم و کسی ما را نمی دید. پرسه زدن در راهروهای کانون ها را یادم می آید. گوشه به گوشه آن زوج هایی ایستاده بودند و الکی با هم حرف می زدند. دعوایی راه می انداختند و به بهانه آن دو به دو با هم حرف می زدند و مثلاً غر می زدند. و بعد از آن دیگر دوست نداشتند توی دانشگاه همدیگر را ببینند. من از این بازی ها خوشم می اید.

آخرین بار که رفتم، کانون ها را جدا کرده بودند و راهرویی نبود که کسی در آن پرسه بزند.

از راه که رسیدم رفتم سمت دامغان. همان دانشکده علوم انسانی که آن قدر دور بود که انگار تا دامغان راه بود. آن وقت ها که با هم بودیم یک بار تا دامغان هم رفته بودم؛ با مینی بوس. فقط نیم ساعت راه بود. آن روزهایی که من این کار را کردم هنوز صادق شعبانی با ما بود؛ مدیر کانون فیلم و عکسی بود که من هشتمین نفرش بودم. آن روزها باعث شد که من تا می توانم فیلم ببینم. یکی از همان شب ها روبان قرمز و دو تا فیلم دیگر را دیدیم که من هیچ کدامشان را یادم نیست. هم اتاقی سال اخرم می گفت کابوس هایی که گاه گدار می بینم نتیجه همین فیلم دیدن های زیاد است. کسی چه می داند راست می گفت یا دروغ. هیچ کدام از حرف هایی توی آن سن و سال می زدیم نظریه نبود. حتی نمی شد به عنوان فرضیه هم قبولش کرد. هر کسی تجربه ای داشت به عنوان یک مدرک اساسی رو می کرد.

قصه من و کانون ها همین جا تمام نشد. من بودم و کانون ادبی و فاضل گنجی. همین چند هفته پیش خبرش را از علی لرگانی گرفتم؛‌ توی مترو. دلم تنگ است. دلم برای همه تنگ است...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٦ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

الان که دارم این متن را می نویسم،‌شاید فقط چند روز است که دوباره شروع کرده ام به نوشتن. خیلی وقت نیست که آرامش گرفته ام و دارم تند و تند می نویسم. و از این احساس لذت بخش سرشارم.
دوست دارم که بیشتر و بیشتر بنویسم. شاید در مورد مرگ. شاید در مورد زنده بودگی؛‌زن بودگی؛ کودک بودگی؛ مردبودگی؛ و تمام بودن های ایرانی.
این روزها رمانی را شروع کرده ام که شاید ترکیبی از تمام احساسات درونی ام به همراه ترکیبی از تکنیک هایی است که بلدم و یاد گرفته ام. دوست دارم فقط قسمت کوتاهی از آن را این جا بگذارم. فقط می خواهم بگویم که شروع کرده ام به نوشتن. فقط همین:

صدایت را می شنوم که از همین نزدیکی ها حرف می زنی...
سارا ساک را با انگشتان خسته اش گرفته بود و توی دستش جا به جا می کرد. جلوی گیشه بلیط فروشی ایستاده بود. هر جای سالن را نگاه می کرد، مردم مثل صف حلیم یا آش پشت سر هم ایستاده بودند؛‌با هم حرف می زدند و حرف هایشان بالای سقف قاطی می شد و روی زمین می ریخت. سرش را برگرداند و به دختر توی گیشه نگاه کرد که چشمش به مانیتور بود. به صورت دختر خیره شد که رنگ آبی مانیتور رویش افتاده بود. انگار بخواهد از روی عینک دختر، بلیط قطارش را ببیند. دختر سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. :« هنوز کنسلی نیومده. بین راهی هم نیست. صدات می کنم.»
دوباره سرش را پایین گرفت و به نور آبی خیره شد. سارا ساکش را توی دستش بالا انداخت و جای انگشتانش را سفت تر کرد. قدم اول را برداشت و سنگینی اش را دنبال خودش کشید. صندلی ها را یکی یکی نگاه می کرد. ردیف اول چند جالی خالی بود. وسط آنها زنی نشسته بود و دست هایش را روی ساک های قد بلند دو طرفش گذاشته بود. سارا از کنار او رد شد و به ردیف های صندلی نگاه کرد. کنار یک زن چاق انتهای ردیف یکی مانده به آخر، یک جای خالی بود. زن چادرش را جلو گرفته بود و با بادبزنش داشت خودش را خنک می کرد. سارا دست های لاغر خودش را دید و به این فکر کرد که مبادا روزی به اندازه دو تا صندلی ایستگاه انتظار قطار چاق بشود.
به صندلی های دیگر نگاه کرد. مردی جلوی راهش بود که کنار صندلی انتظار نشسته بود. مرد سرش را بالا آورد و بی اعتنا به سارا نگاه کرد. از نگاه مردها می ترسید. خودش را از جلوی مرد عبور داد و دوباره به زن چاق نگاه کرد. می توانست بوی زن را حس کند که با بادبزن توی هوا پخش می شود. از کنار ساک ها رد شد و بین دو تا صندلی را گرفت و خودش را به زن چاق رساند. نزدیک که شده بود پشیمان شد. داشت رد می شد که زن صدایش کرد. «بیا دخترم. بیا بشین.»
سارا برگشت. زن داشت به نصف صندلی اشاره می کرد. سرش را چرخاند که صندلی دیگری پیدا کند. کنار دستشویی مردانه، چند تا پسر با شلوارهای گشاد پارچه ای و پیراهن های پلاستیکی براق که انگار از قبل انقلاب آنها را آنجا آورده باشند، ایستاده بودند و او را تماشا می کردند. سارا به زن لبخند زد و خیلی آرام نشست کنار زن. او و زن دقیقاً‌ دو تا صندلی را اشغال کردند. زن بی تاب بود:‌»شهر شلوغیه. هر کی هر کیه. سه روزه اینجام. حالا می خوام برگردم شهرم. می گند بلیط نیست. بشین تو نوبت کن سولقون بیاد. می گم خانم من کن سولقون نمی خوام. می گه مشهد برات می گیرم. بشین صدات می کنم. کن سولقون کجاست؟»
سارا حواسش نبود. :«کن سولقون؟ بالای تهران.»...


نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

 

تأثیر شرایط اقتصادی

اوضاع جدید اقتصادی کشور و عدم اهمیت به تولید کنندگان در جامعه، باعث ایجاد تنازع بقا در بین تولیدکنندگان شده است. باز هم وقتی توی روزنامه دنبال کار می گردیم،‌ کارگر و کارمند و بسیاری از شغل های دیگر وجود دارند. اما با حقوق های به نسبت پایین تر. که این خودش معضلی شده. که یعنی تولید کننده ها اخراج می کنند و کارمندان و کارگران ارزانتری را استخدام می کنند که ناشی از تنازع بقا است و باعث زنده ماندن تولید در کشور شده است. و به نسبت قدرت اقتصادی هر کدام از صنایع،‌ این تنازع کمتر و بیشتر است.

اما وقتی وارد ادبیات می شویم که هم از نظر تولید (به خاطر سنگین تر شدن ممیزی ها) و هم از نظر درآمد‌ (حق التألیف کمی که ناشران به نویسندگان می دهند) دچار رکود اقتصادی است این تنازع بقا به طرز عجیبی شدیدتر است. این موضوع تازگی ندارد. و در دوران های مختلف،‌ نویسندگانی که از لحاظ اقتصاد و نفوذ خانواده در وضعیت بهتری بودند، در دوران خفقان رضاشاهی زنده ماندند. و از باقی آنها نام و نشان زیادی باقی نمانده است.

با تمام احترامی که به نویسندگان پیشگام ادبیات داستانی دارم،‌ نباید از این نکته بگذریم که صادق هدایت فرزند مدیر مدرسه نظام و نوه زاده رضاقلی خان هدایت‌، اولین مدیر دارالفنون بوده است. حتی رزم آرا،‌ سرهنگی که کودتای 28 مرداد را برگرداند،‌ به ازدواج خواهر هدایت در آمده بوده و خانواده پرنفوذی برای او ساخته بود.

محمد علی جمالزاده،  پسر سید جمال الدین واعظ اصفهانی،‌ پرنفوذ ترین روحانی اصفهان بوده است. بزرگ علوی در خانواده ای تاجر پیشه بزرگ شد. و تنها صادق چوبک بود که پدری کارمند داشت و در خانواده ای متوسط بزرگ شد. که او از نظر خلق آثار ادبی، کارنامه ای بسیار کوتاه اما قوی دارد.

تمام اینها نشانگر این است که در شرایط خفقان سیاسی و فرهنگی که حتی هدایت برای نامه نوشتن به خارج از کشور دچار مشکل می شود،‌ نویسندگانی مثل محمد حجازی که یک عامه پسند نویس بود و در دستگاه های دولتی کار می کرد (که او هم خانواده وزیر لشکر قاجار را یدک می کشید) و دیگرانی از این دست می توانستند به حیات خود ادامه بدهند و با حمله به نویسندگان بزرگ آن زمان برای خود نام و نشانی دست و پا کنند.

 

اخلاق های زشتی که در ادبیات به خاطر تنازع بقا باب شده است...

یادم می آید که روزی به یکی از سمینارهای استاد سیدا، مرد حافظه ایران  رفته بودم. یکی از نمایش هایی که این مرد برای اثبات حافظه قوی خود داشت این بود که از جمعیت بخواهد صد اسم تصادفی را برای او بگویند و یک دستیار برای او روی تخته بنویسد. او در عرض سه ثانیه تمام این صد اسم را حفظ کرد. موقع شروع بیان کلمات جمله ای گفت که باید با آب طلا نوشت:‌ » ما ایرانی ها عادت داریم روی عیب ها دست بگذاریم. اگر من از این صد کلمه، فقط یکیش رو یادم بره همه می گند که نتوانست همه کلمات را حفظ کند. به جای این که بگویند 99٪ کلمات را حفظ کرده بود.»

این عادت زشت در بین ادبیاتی ها باب شده است که از کوچکترین عیب هر نویسنده استفاده کنیم و همه آث

اثارش را با همان یک چوب بزنیم. هدایت پوچ گرا می نویسد و مردم را به خودکشی می اندازد!!، چوبک خیلی حال به هم زن است،‌اگر هم ناتورال خوب است چرا تنگسیر را نوشته؟،‌ جمالزاده از روی دست خودش می نویسد،  رضا قاسمی اگر عددی بود در ایران می ماند،  عباس معروفی فقط سیاسی می نویسد و و و...

حالا این ها که نویسندگان بزرگ این مملکتند. فرض کنید یک نفر اشتباهی توی داستانش انجام بدهد. همه روی همان نقطه دست می گذارند و از روی همان نکته حکم به سوزاندن داستان می دهند.

اخلاق های منتقدان تند و غیر قابل تحمل شده است. همه برای زنده ماندن فکر می کنند باید به دیگران حمله کنند و حتی اگر  یک نویسنده هم که شده از گردونه ادبیات خارج کنند. بعد هم که موفق به این کار شدند بخندند  که :«عرضه نوشتن نداشت.»

و...

یادمان رفته که هدایت و باقی نویسندگانی که در گروه هدایت جمع بودند بذله گو، شوخ طبع، منظم و پرتلاش بودند. واگر به جایی رسیدند از این صفاتشان بوده است. نه از حمله به دیگر نویسندگان. جلال آل احمد هم با تمام احترامی که به او قائلیم بارها و بارها به دیگر نویسندگان حمله کرده است. محمدعلی جمالزاده را با لحن تندی نقد کرده است،‌ به لحن رمانتیک لقب «نثر آه وناله ای» داده و بیشتر به دنبال تبلیغ اندیشه های خود بوده است و ادعای زیادی در ادبیات نمی تواند داشته باشد. که اگر این حملات را نداشت می توانست کارنامه بلندبالاتری داشته باشد. یادمان نرود که همین جلال آل احمد، به توصیه هدایت اولین داستانش را در مجله سخن به چاپ رسانده است.

خدا لعنت کناد نویسندگان پولکی حوزه هنری را که برای مشهور شدن و به چشم امدن نوشته های ضعیفشان دست به حمله به دیگر نویسندگان زدند و این روش احمقانه را جا انداختند. حتی اولین رئیس جمهور این مملکت با حمله به یکی دیگر از کاندیداها و شبهه افغانی بودن جلال الدین فارسی توانست در انتخابات رأی آورده است.

 

کوتاه بیاییم یا ادبیات را بمیرانیم.

نمی گویم دست از انتقاد و اصلاح برداریم. حرف من این است که برای زنده ماندن شوخ طبعی و نظم و تلاش لازم است، نه حمله. این فقط یک توصیه است. می توانیم با ادامه این کار ادبیات را بمیرانیم. چه کسی ضرر می کند؟‌ هدایت ها و چوبک ها و جمالزاده ها و... یا حجازی ها، دشتی ها، مشفق کاظمی هاو...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

 

در بیان واژه سوررئال گاهی وقت‌ها باید خیلی با دقت برخورد کرد. اما در عوض آثاری هم هستند که می‌توان با جرأت گفت سوررئال است یا نه. در مورد آثار «رنه مگریت»، «سالوادور دالی»، «خوان میرو»، «جاکومتی» در نقاشی، «لوئیس بونوئل» در سینما و «آندره برتون»، «پل الوار»، « لویی آراگون»، بعضی از آثار «ارنستو ساباتو» و همین «صادق هدایت» خودمان به وضوح سوررئال هستند. اما به جز اسم‌هایی که نام بردیم، هنرمندان زیادی بودند که بین سوررئالیسم، رمانتیسم، رئالیسم، رئال جادویی و ... دست و پا می‌زدند و هیچ وقت هم نفهمیدند چرا باید یکی از این‌ها را انتخاب کنند. که دلیل بیشتر این اتفاق ها، ناآشنایی هنرمند از ویژگی سبک‌های متفاوت است.

مکتب سوررئالیسم توجه ویژه‌ای به قوای روحی انسان دارد. سوررئالیست‌ها می‌کوشیدند با کمک این نیروها، شرایط نابسامان زندگی خود را تغییر دهند. به عقیده آنها اگر نیروهای پنهان روح انسان آزاد گردد، دستیابی به یک زندگی بهتر چندان دور از انتظار نخواهد بود. آنها زندگی بر مبنای عقل را ناکار آمد می‌دانستند. اصرار نویسنده به تغییر دنیا در این رمان، یک نگاه سوررئالیستی است. او منفعل است و دوست دارد دنیا را تغییر بدهد. کمتر در این رمان عمل عینی ای از او برای تغییر دنیا به جز گیر دادن و به سخره گرفتن می بینیم.

 

سورئالیسم

از توضیح مفصل در مورد سورئالیسم پرهیز می‌کنم و فقط به عناصر این داستان‌ها و نمودشان در بوف کور و همین طور «چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد» به طور مفصل می‌پردازم.

۱ ) یکی شدن شخصیت ها

۲) طنز و هزل

۳) دنیای وهم و خواب

۴) اشیاء و مکان‌های سوررئال (فرا واقعی)

۵) نگارش خودکار

۶) زمان درونی

7) عالم جنون و دیوانگی

 

1. یکی شدن شخصیت ها

در این داستان به وضوح دیگر داستان های سوررئال، یکی شدن شخصیت ها را نداریم. حتی در بوف کور هم یکی شدن شخصیت ها به صراحت وجود ندارد و با توجه به نشانه هایی که در آخر رمان وجود دارد، می‌شود حدس زد که شخصیت های رمان همه خود راوی هستند.

«چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد!»

یکی شدن شخصیت آقای شاهی و راوی خیلی عجیب و دور از ذهن است. شاید نویسنده هرگز سعی نداشته که این کار را انجام بدهد. اما در فصلی از داستان که آقای شاهی کشته شده است، اثر به سمت خواب و خیال و دنیای وهم گونه سوررئال می‌رود. و بعد با به روز شدن وبلاگ آقای شاهی بعد از مرگش رو به رو می‌شویم که نویسنده خیلی راحت از کنار این موضوع می‌گذرد.

 

2. طنز  و هزل

در نظر سوررئالیست ها جهانی که ما در آن به سر می بریم خوار مایه و بی معنی است و در چشم کسی که نظری وسیع و عمیق دارد، جز به مسخره و ریشخند نمی ارزد.

«چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد!»

در جای جای داستان می بینیم که راوی برای مردم شیشکی می کشد و آنها را ریشخند می کند. در نظر او دنیا جای بی ارزشی است. او نامه دختری که برای زنش نامه نوشته است، دست نوشته های وبلاگ آقای شاهی، تدریس در مدرسه، اخطارهایی که به او می شود و هر اتفاقی که دور و برش می افتد را مسخره می کند.

 

3. دنیای وهم و خواب

عالم وهم و خواب هم یک نوع واقعیت دارد و خطا است که آن را از عالم واقع بکلی جدا کنیم.

در عالم رؤیا درجه ی ژرف تری از واقعیت را می توان کشف کرد. در اثنای خواب (چه خواب طبیعی، و چه خواب مصنوعی)، اندیشه ادامه می یابد. در عالم رؤیا که در میان انسان های نخستین وسیله ی شناخت بوده، مسئله اضطراب آور امکان به هیچ وجه مطرح نیست؛ همه چیز آسان جلوه می کند و ذهن منفعل در برابر عجیب ترین حوادث تصور تضاد نمی کند، مگر در عالم بیداری و به فرمان منطق محدود و نارسای ما.

«چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد!»

در جای جای این رمان ورود نسترن به زندگی واقعی آرمان را به صورت رویا می بینیم. این تصویر برای راوی به قدری واقعی است که در یکی از این تصاویر، نسترن سرش را روی قلب راوی می گذارد و می گوید:«قلبت دارد می گوید نسترن نسترن»

بعد از مرگ آقای شاهی هم می بینیم که راوی دچار بیخوابی می شود و در وهم و رویا خودش را گرفتار می بیند.  در حقیقت نشانه های وهم و رویا از ابتدای رمان در داستان ایجاد شده است که ما انتهای داستان را باور کنیم.

 

5 و 6. اشیاء سوررئالیستی (اشیاء و موجودات رؤیایی، Ready- made ) و نگارش خودکار (جریان سیال ذهن)

شاید تنها عناصر سوررئالیستی هستند که نویسنده به خاطر ناآگاهی از ویژگی های سوررئال به ان نپرداخته است.

در مورد اشیاء سوررئالیستی اگر نویسنده نگاه دقیق تری داشت می توانست از آن دستگاه لعنتی که زیر گلوی آقای شاهی قرار می گیرد استفاده سوررئال کند که باز هم به خاطر بی توجهی این خاصیت را از دست داده است.

 

7. عالم جنون و دیوانگی

دیوانگان در دنیای رؤیا و وهم زندگی می‌کنند و دیدگاه‌های تازه‌ای را درباره این عالمی که در آن همه چیز مجاز است به روی ما می‌گشایند. آن‌ها در تخیل خویش از آرامش زیادی برخوردارند و از هذیان خویش به قدر کافی لذت می‌برند. روح آن‌ها در حالتی سیر می‌کند که فقط در نظر مردم عادی کوچه و بازار متضاد و بی‌تناسب است. آن‌ها عادت تطبیق با زندگی روزمره را از دست داده‌اند اما دنیای آن‌ها برای خودشان همان قاطعیت را دارد که دنیای عادی برای ما. دیوانگی یا ناهنجاری رادیکال در آثار هدایت با سه مضمون؛ مرگ، عشق و نوشتن ارتباطی متقابل دارد.

«چه کسی از دیوانه‌ها نمی ترسد»

از اسم این داستان این طور برداشت می‌شود که شخص تمایل به دیوانگی دارد. ما اثری از دیوانگی در راوی نمی بینیم. و حتی راوی داستان این موضوع را به صراحت بیان می‌کند که به غیر از زنش، کسی از دیوانگی او خبر ندارد. او ادای معلم‌ها را در می‌آورد، ریش و مو و کیفش را شبیه آدم‌های عادی می‌کند، از دنده چپ بیدار می‌شود و برای مردم شیشکی می‌کشد! اما در اولین جمله های داستان اقرار به دیوانگی اش را می‌بینیم.

سه موضوعی که در بوف کور مطرح شده تا فرد دیوانگی اش را بیان کند، در این رمان هم به وضوح وجود دارد.

مرگ: در آثار هدایت، زندگی مرگ است و مرگ زندگی. همان دیالکتیکی که بر اساس نظریه هگل بین دو مقوله ی هستی و نیستی جریان دارد.

مرگ اقای شاهی که به نوعی شخصیت خود ارمان است از وجهی دیگر.

عشق: درگیری او بین عشق نسترن و نگار. او با این که دارد با نگار زندگی می‌کند و حتی از این نگران است که نگار به خاطر دیوانگی اش او را ترک کند، اما باز هم در فکرش نسترن را می‌بیند و تصور می‌کند.

نوشتن: نویسنده در ابتدای داستان اذعان می‌کند یکی از راه هایی که شاید بتواند دیوانگی اش را ثابت کند این است که همین حرف هایی را که می‌زند، بنویسد و چاپ کند. دو نوع نوشتن دیگر هم در داستان وجود دارد. یکی نامه ای که از طریق مجله به دست همسرش می‌رسد. و وبلاگ نویسی آقای شاهی.

 

 

منابع:

1. http://wikipages.persianblog.ir/page/surrealism

2. http://funusual.persianblog.ir/post/88

3. http://wikipages.persianblog.ir/page/surrealism2

4.  http://wikipages.persianblog.ir/page/whatissurrealsim

 

بعد التحریر:

انواع رئالیسم
- رئالیسم نخستین یا ابتدایی
- رئالیسم انتقادی 
- رئالیسم جادویی
- رئالیسم اسلامی 
- رئالیسم بورژوا 
- رئالیسم سیاه 
سه نوع اول را مجموعاً رئالیسم روسیه نیز گویند.

 رئالیسم انتقادی :
در رئالیسم انتقادی که در نوشته های ماکسیم گورکی پیداست قهرمانهای نویسنده از محیط خویش جلوترند و برای رسیدن به وضع اجتماعی تازه تلاش می کنند یعنی با وضع موجود در نبردند.


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

نگاه از زاویه تلاش نویسنده برای رمان

تلاش زیاد و شبانه روزی برای خلق هنر، هیچ وقت دلیلی بر خوب بودن اثر نیست. نمی‌توان گفت وقتی آدم قدکوتاهی تلاش می‌کند تا بسکتبالیست شود، مربی تیم به خاطر تلاش فرد قدکوتاه هم که شده باید او را در ترکیب اصلی تیم راه بدهد. باید دید این تلاش چه قدر در برطرف کردن ضعف‌های ناشی از قد کوتاه بودن و ناتوانی در مقابل بلندقدها و چه قدر موفق بوده است.  

این مسئله در هنر هم قابل تعمیم است. نویسنده تازه کاری که ادعا می‌کند شب تا صبح روی فلان اثر هنری‌ام کار کردم، پس اثرم قابل احترام و تعریف است راه درستی را در پیش نگرفته است. باید دید که این تلاش‌ها تا چه حد در سمت و سوی رفع مشکلات اساسی اثر هنری بوده است. در این مدت چه میزان از قواعد هنر را آموخته، چه تعدادی را به کار بسته، چند لحظه به پیشنهادها و دلسوزی‌های منتقدان و پیشکسوتان این رشته توجه داشته و چه قدر تلاش کرده که در مسیر درست حرکت کند و به مسیر درست اهمیت داده است.

 

نگاه از زاویه سوررئال و روان شناسی

سوررئالیسم مکتبی است که آندره برتون بعد از این که از مکتب دادائیسم اخراج می‌شود، آن را پایه گذاری کرد. بنابراین این دو مکتب درهم آمیختگی عمیقی با هم دارند. دادائیسم بر پایه خلق آثار هنری بدون منطق استوار است. هیچ کدام از آثار تریستان تزارا و... دارای منطق درستی نیستند و اگر هم باشند خودشان آنها را منکر می‌شوند. برتون، این رویه را کمی منطقی تر کرد. سوررئال با استفاده از نمادها و نشانه‌ها سعی می‌کند فضایی وهم آلود ایجاد کند که به خاطر نزدیکی به واقعیت و استفاده از عناصر رویا در کار واقعی به نظر می‌رسند.

«چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد» مهدی رضایی هم می‌تواند رمانی سوررئال باشد. از آن جا که راوی داستان به خاطر فشار عصبی دچار نوعی گیجی و منگی شده است و آن قدر به اطراف خود در مدرسه، جامعه، همسرش و دیگران بی توجه شده که انگار همه چیز را از پشت شیشه‌ای مه گرفته می‌بیند. در مدرسه به اخراجش به دید بی خیالی نگاه می‌کند و خطری که نزدیک گوشش هست را در فاصله‌ای دورتر حس می‌کند. با کار همسرش ارتباط برقرار نمی‌کند و این خودش بهانه‌ای شده که از او هم دوری کند. تنها همدم او نسترن است که راوی سعی دارد او را هم از زندگی‌اش محو کند. یک زن خیالی که راوی سال‌هاست با او زندگی می‌کند.

این نشانه‌ها، حاکی از آن است که داستان در فضایی وهم آلود سپری می‌شود و راوی داستان با این که سعی دارد وقایع را کاملاً درک کند، به خاطر خشمی که از وضع موجود دارد کمترین توجهی به آن نمی‌کند تا مبادا این خشم در او گسترش پیدا کند و حصاری که به دور خودش کشیده است را از بین ببرد. همه این خشم‌ها از زبان آرمان در یک پاراگراف از داستان گفته می‌شود:

چه جالب، این یکی را می‌کشند، آن یکی خودش را می‌کشد، ببو می‌زند توی سر امیر میوه فروش، دختر نامه می‌نویسد می‌شد قاتل، شیلا هم فاحشه، مستانه بچه ی خودش را سقط می‌کند. آن هم از رفیق فوق لیسانس ادبیات نمایشی ما که هم خودش را سیاه می‌کند هم مردم را برای شندرغاز پول!

نسترن به عنوان نمادی از تمایل به خیانت و مانتوی مغز پسته‌ای به عنوان نمادی از وفاداری، نامه‌ای که به دست زنش رسیده به عنوان نمادی از تمایل به قتل و مسئله جنسی، ببو، دیوانه سر کوچه به عنوان نمادی از تمایل به جنون، و سؤال‌های بچه‌ها در مدرسه به عنوان نمادی از میل جنسی در این داستان حضور دارند. همه این‌ها تلاش برای خوب یا بی خطر جلوه دادن این تمایلات است.

آرمان در ذهنیت همه را نفی می‌کند اما در جایی دیگر از داستان نمود بیرونی پیدا می‌کنند و راوی را دچار ترس می‌کنند. با این حال راوی به خاطر انفعالش هیچ وقت نمی‌تواند به تمایلاتش برسد.

حضور فیزیکی نسترن در داستان و برخورد خوبش با زن او نمود بیرونی تمایل به خیانت و ناتوانی در آن، خرید مانتوی مغز پسته‌ای پس از مدت‌ها طفره رفتن نمادی از وفاداری، قتل آقای شاهی به عنوان نمود بیرونی تمایل به قتل و جلوگیری از بررسی‌اش توسط راوی نشانه ناتوانی راوی در کشتن، وجود مسئله جنسی در نامه‌ای که به دست زنش رسیده نشانه‌ای از تمایل جنسی سرکوب شده و کشته شدن کسی که می‌خواسته تجاوز کند نشانه ی ترس از خیانت، و ترس بعد از مرگ آقای شاهی نشانه ترس از کشتن، فرار دیوانه در داستان نشانه تمایل به دیوانگی و ترس و ناتوانی از ان است.

از نظر روان شناسی، بی انگیزگی هم خودش یک انگیزه است. اما آرمان دارای انگیزه است که جهان را نجات بدهد، جلوی خورده شدن جنین را بگیرد، فاحشگی را از بین ببرد و... اما هیچ تلاشی در جهت این آرمان‌ها انجام نمی‌دهد. او دوست دارد این کارها را بکند ، اما هرگز جرأت انجامشان را ندارد و دوست دارد دیگران به جای او دست به این کارها بزنند. شیلا مرد متجاوز را بکشد، نسترن خودش بیاید و از زندگی اش بیرون برود، آقای شاهی باید دنبال نشانه ای از قداست جنین بگردد، ببو خودش توی سر میوه فروش بزند و فرار کند و دیگران پیگیر قتل آقای شاهی باشند و او هیچ تحقیقی در این مورد نکند!

آرمان یک مرد منفعل است که حتی زندگی انگل گونه ای دارد. او نماد کسانی است که در عین تلاش برای نجات بشریت، نه تلاشی برای آن انجام می‌دهند و نه تمایلات درونیشان اجازه چنین کاری به آنها می‌دهد. او ادای معلم‌ها را در می‌آورد، ریش و مو و کیفش را شبیه آدم‌های عادی می‌کند، از دنده چپ بیدار می‌شود و برای مردم شیشکی می‌کشد!

 

نگاه از زاویه عناصر داستانی

«چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد»، واگویه‌ها، واهمه‌ها، وسواس‌ها و وسوسه‌های یک معلم ادبیات است که از فرط فشارهای عصبی و خشم ناشی از آن دچار نوعی انفعال و سکون شده است. عصبیت در شخصیت اصلی داستان (آرمان) به طور وضوح دست و پای او را برای ادامه زندگی بسته و او مرده متحرکی است که انگار دستش از دنیا کوتاه است. برای همین در بیشتر بخش‌های داستان ما واگویه‌های شخصیت را می‌شنویم که دیگران را به سخره می‌گیرد، از وضعیت زندگی شکایت می‌کند و سعی می‌کند همه چیز را توضیح بدهد. راوی به قدری منفعل است که حتی شغل خود را به درستی انجام نمی‌دهد، سر کلاس هیچ درسی نمی‌دهد، سؤال‌های بی‌هدف دانش آموزان را جواب می‌دهد بدون این که فکر کند چرا باید یا نباید این‌ها را جواب بدهد. او فقط کاری را می‌کند که بایدها و باورهای ذهنی‌اش به او امر می‌کنند.

به دلایلی که توضیح دادیم، آرمان دچار بی‌هدفی محض است و کسانی روایت را پیش می‌برند که برای راوی مهم هستند مثل زن راوی، آقای شاهی، دیوانه سر کوچه و همکارانش در مدرسه. با توجه به نگاه سوررئال نویسنده در داستان، همه این شخصیت‌ها می‌توانند نمودی بیرونی از خود شخصیت هم باشند. انتخاب این‌ها با این که آگاهانه نبوده است، اما همه این‌ها بخش‌های تاریک شخصیت ارمان است.

برای مشخص شدن خط روایت داستان، باید روایت‌های فرعی را در نظر بگیریم. خرده روایت‌ها شامل نامه‌ای که زن راوی به دستش رسیده است، خورده شدن جنین در چین، کشته شدن آقای شاهی و به روز شدن وبلاگش، ساعت‌هایی که در مدرسه است و خطر اخراجش از این کار است. نویسنده در دو بخش داستان از انفعال بیرون می‌آید. بار اول زمانی است که در مقابل طعنه‌ها و اذیت و آزار دیگران به دیوانه واکنش نشان می‌دهد. که فردای آن روز ببو، همان دیوانه سر کوچه، توی سر میوه فروش می‌زند و در می‌رود. و بار دوم در مورد مرگ آقای شاهی واکنش نشان می‌دهد که باز هم پلیس‌ها او را از تحقیق و بررسی این موضوع به شدت باز می‌دارند. گهگاهی هم با نسترن، زن خیالی ذهنش، بحث‌هایی انجام می‌دهد که با ورود نسترن به زندگی‌اش و رفتن نسترن به طور ارادی و برای همیشه جایی را برای تلاش در آرمان باقی نمی‌گذارد.

شخصیت پردازی آرمان با نمادهای روانی شکل گرفته است و می‌توان نویسنده را صرفاً در شخصیت پردازی در داستان تحسین کرد. با توجه به این که داستان در پیرنگ، داشتن قصه سرراست، صحنه پردازی، لحن و زبان، دایره واژگان، کشمکش و اوج و فرود کمیتش لنگ است.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

بعد از مدت ها کتابی خواندم که تک تک کلماتش، تکه تکه وجودم را لرزاند. و از این که جرأت کردم و این همه واقعیت در مورد خواندم خوشحالم. واقعیتی که حالت عام هم می تواند داشته باشد، اما اولین مخاطب این عامه خود من بودم.

کتاب عصبیت و رشد آدمی، اثر کارن هورنای، روان شناس زن آلمانی یکی از کتاب هایی است نظر و نگاهش رشد و موفقیت است، اما این نگاه، یک زاویه دید مردم عامی نیست؛ با این که کتاب 14 دوره تجدید چاپ شده است. مسئله اساسی در این کتاب، عصبیت، راه های اشتباه برای خواباندن آتش خشم و انتهای هر کدام از این راه های اشتباه است. همان طور که در کتاب به آن اشاره می شود، بخش ترسناک کار این جاست که اگر شخصی به یک باره بخواهد از راه اشتباهش برگردد احتمال این که در پایان اولین اقدام از شدت ناراحتی سردرد شدید بگیرد و یا حتی غش کند بسیار زیاد است.

این کتاب بسیار دقیق است و حتی خواب هایی که شخص عصبی در هنگام عصبیت و درمان می بیند را هم از نظر دور نمی کند. خواندن این خواب ها که مشابه آن را در زمان عصبیت و طول درمان دیده بودم، تکان دهنده ترین نکته ای بود که در این کتاب خواندم.

 

راه های اشتباه مقابله با خشم یا عصبیت

کارن هورنای، شخص عصبی را مثل کسی می داند که از پشت یک شیشه مه به دنیا نگاه می کند. یک نوع حالت کرختی و منگی معنوی تمام وجودش را گرفته است. تمام دنیای او شخصیتی است که در ذهن خود برای مقابله با خشم  ساخته و تمام تلاشش رسیدن به آن شخصیت یا «خود ایده آلی» است. خود ایده آلی است که می تواند انتقام او را از کسی که عصبانی اش کرده و تاکنون توان مقابله با او را نداشته بگیرد. خودهای ایده الی فقط و فقط یک تصورند و هیچ کدام از انسان های عصبی هرگز به خود ایده آلی شان برای گرفتن انتقام خود از دنیا و مردمان آن نمی رسند. این تلخ ترین حقیقت عصبیت است.

نکته های مشترک در عصبی ها، دشمنی (به خود یا دیگران)، جاه طلبی (به خود یا دیگران)، احساس ناامنی (از خود یا دیگران)، احتیاج به کامل بودن، توقعات زیاد بدون این که قدمی بردارند (از خود یا دیگران)، خودخواهی محض، عدم درک احساسات انسانی و نارضایتی دائمی از زندگی است.

 

شخصیت های عصبی (برتری طلب، مهر طلب، انزوا طلب)

قبل از بررسی تیپ های عصبی، این نکته که در کتاب خیلی به آن تأکید شده را باید ذکر کنم که شخص عصبی در بین تیپ های مختلف مدام در نوسان و حرکت است. اگر شخصی با برتری طلبی به هدفش نرسد، مهرطلبی را در پیش می گیرد و اگر باز هم به نتیجه نرسید، گوشه نشین می شود.

برتری طلب

برتری طلب ها سعی دارند با کنترل اوضاع و برتری بر تک تک افراد جامعه، حتی فرزند خود، عصبیت خود در گذشته را درمان کنند. برتری طلب ها فقط و فقط اطاعت را می فهمند. حتی اگر یک دستور آنها اجرا نشود خشم زیادی از خودشان بروز می دهند. ممکن است هر نوع کار خطرناکی انجام بدهند. انها توقع بسیار بالایی از خود و دیگران دارند. ممکن است با سرعت و قدرت بسیار بالا کار کنند و از دیگران هم همین قدر کار بکشند. مشکلات دیگران را درک نمی کنند. احساس می کنند هر کسی که از دستور آنها اطاعت نکند با آنها دشمنی دارد. بسیار جاه طلبند و برای رسیدن به جاه طلبی هر کاری می کنند. این تیپ از عصبی ها با این که از همه تیپ های دیگر فعال ترند، اما هیچ وقت از زندگی راضی نیستند. و از هیچ موفقیتی احساس خوشحالی نمی کنند. همان طور که توضیح دادیم هیچ انسان عصبی ای هرگز نمی تواند به خود ایده الی ذهنی خود برسد. بسیاری از کسانی که در شرایط سخت اجتماعی بزرگ شدند، در کودکی تحقیر شدند و هرگز نتوانستند در کودکی لذتی درست از زندگی ببرند، در اینده تبدیل به همین برتری طلب ها خواهند شد. می توان این تیپ آدم ها را در قشر اراذل و اوباش جامعه مشاهده کرد که دوست دارند تعداد زیادی دوست جنس مخالف داشته باشند، همه اعضای خانواده و حلقه دوستان او را تحسین کنند و از کسی که از آنها تبعیت نکند انتقام سختی بگیرند. هیچ احساس انسانی در وجودشان نیست و توقع آنها از جامعه بیشتر از حد معمول است. هیتلر نماد یکی از این انسان هاست که در انتهای زندگی، به خاطر عصبیت بالا از زندگی و نارضایتی شدیدش با وجود موفقیت های زیادش، دست به خودکشی زد.

این برتری طلبی در خانواده هم نمود پیدا می کند و این که بیشتر خانواده های عصبی هرگز نمی توانند دختر و پسر موفقی تحویل جامعه بدهند همین عصبیت خفته در دل تمام تمام اعضای این خانواده هاست. مگر این که کسی گذشته خشمگین خود را فراموش کند و دوباره از صفر برای خودش زیربنای زندگی را بسازد. که باز هم این مسئله، دلیلی بر موفقیت این خانواده ها نیست و شخص با استفاده از روش های درست زندگی و کنار گذاشتن عصبانیت ها و کینه ها، خود واقعی اش را شناخته است و خود واقعی درونی اش را رشد داده است.

 

مهر طلب ها

این تیپ از عصبیت، در بین خانم ها بیشتر شایع است. مهرطلب به تیپ برتری طلب وابسته است. یعنی اساس وجود چنین تیپی برتری طلب ها هستند. آنها زندگی انگلی و منگ و کرختی دارند. چیزی غیر از توقعات زیاد و بالای خود درک نمی کنند. انتظار دارند توقعاتشان بدون آن که تلاشی درباره آن انجام دهند توسط دیگران برآورده شود. در صورتی که کسی از دست آنها ناراحت شود، نسبت به خودشان دشمنی پیدا می کنند و خودویرانگری و خودخوری شدیدی از خودشان بروز می دهند؛ برخلاف برتری طلب ها که دشمنی را به دیگران نشان می دهند.

مهر طلب ها مدام دنبال این هستند که عشق و محبت تمام افرادی که با آنها روبرو می شوند را به دست آورند. همه او را دوست داشته باشند. اگر کسی آنها را دوست نداشته باشد و یا محبتی که مهرطلب انتظار دارد به او نداشته باشد، با خیالبافی و تخیل که ویژگی همه عصبی ها است، سعی می کنند تصور کنند که آن شخص هم عاشق آنها است. با مزاحمت های زیاد سعی می کنند خودشان را حقیر و محتاج نشان بدهند تا شخص مورد نظر به آنها محبت کند. و همین که از محبت طرف مقابل خیالش راحت شد، توقعات دور از انتظار، خودخواهی، توقع ایجاد امنیت از سوی شخص مورد نظر و... را دارد. مهرطلب ها در عشق بسیار پرتوقعند و به همین خاطر هیچ وقت به عشقی که مدنظرشان است نمی رسند.

تیپ زن هایی که با وجود زندگی مرفه و شوهر فعال و مهربان خیانت می کنند، زن های خانه داری که دوست دارند زیردست باشند و در خانه بنشینند و مرد توقعات بی اندازه آنها را بدون این که خودشان تلاشی بکنند برآورده کند و حتی از کتک خوردن منعی ندارند، تیپ مردها یا زن هایی که با حقیر کردن خود سعی در طلب عشق دارند و تیپ های مشابه همه از نوع مهر طلب هستند.

 

انزوا طلب یا عزلت طلب

این تیپ، تنبل ترین تیپ در بین عصبی ها است. آنها بیشتر از هر انسانی در تخیلات سیر می کنند. خودایده‌آلی آنها با خود واقعی شان فاصله زیادی دارد و هرگز نمی توانند تصور کنند این انسان تنبل، بدون تخصص، بدون فکر و بدون هدفی برای آینده خود واقعی آنها است. آنها با ساختن تخیلی از شهرت، قدرت و.... و تظاهر به درویش مسلکی سعی دارند خودشان را گول بزنند که زندگی درستی دارند. در کمترین سطح زندگی قابلیت ادامه حیات دارند و هرگز از چیزی ناراضی نیستند. این تیپ ادم ها از پشت سخت ترین مه ها به دنیا نگاه می کنند و واقعاً هیچ چیزی را در دنیا همان طور که هست نمی بینند. از نظر آنها همه با او دشمنی دارند و برای رهایی از این دشمنی باید از مردم دوری کنند. از عشق فراری هستند و اگر کسی واقعاً هم او را دوست داشته باشد با توهین به شخص سعی می کند او را از عشق فراری بدهد. با این که شخص منزوی احساس آزادی و آرامش می کند اما این آزادی او «آزادی برای» عمل نیست، بلکه «آزادی از» عمل است. آنها تماشاگر بی دخالت زندگی اند و انتظار دارند که جهان در گذر، او را هم در نظر بگیرد و برای موفقیت او هم نقشه ای بکشد.

تیپ هنرمندان شکست خورده، مردهایی که توی خانه می نشینند  تا کار سراغشان بیاید و نجاتشان بدهد و تیپ زن هایی که منتظر شوهرند تا نجات پیدا کنند، آدم هایی که مدام بهانه می گیرند و کاری انجام نمی دهند از این دست عصبی ها هستند.

 

ایراد بر کتاب:

شاید تنها ایرادی که بر کتاب می شود گرفت این است که هیچ وقت به ویژگی های انسان سالم اشاره ای نمی کند. و اشاره ای نمی کند شخص بعد از گذراندن مراحل درمان که در کتاب نوشته شده است چه نوع رفتاری از خود نشان می دهد. و اگر اشاره می کند بسیار کلی است. این کتاب برای کسی که راه درست زندگی را می داند و به عنوان روانکاو سعی دارد به انسان عصبی کمک کند بسیار مؤثرتر است تا کسی که می خواهد با خواندن این کتاب عصبیت خود را کنار بگذارد و به زندگی عادی برگردد.

اشاره هایی که در کتاب به شخص سالم می شود خیلی کم و نامنسجم است و برای پیدا کردن ویژگی های شخص سالم در کتاب باید خیلی نکته بین و دقیق بود...

 

موفق باشید..

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

Design By : nightSelect.com