• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • مصاحبه مصطفی مردانی و تهمینه رستمی با سروش رهگذر
  • فیلم نامه مثل یک حواس پرتی مداوم...
  • نقد فیلم درباره الی
  • نقدی بر شخصیت پردازی ها در فیلم Original sin
  • مصاحبه مصطفی مردانی با لیلا صادقی
  • تحلیلی بر فرم روایی فیلم « stay»
  • هنرمندان روی وبلاگ خود چه می نویسند؟
کلمات کلیدی مطالب
  • درباره الی (۳)
  • بی لذتی از زندگی (٢)
  • کارگاه داستان هزار افسان (٢)
  • نقد رمان (٢)
  • وبلاگ نویسی (٢)
  • مهدی رضایی (٢)
  • سوررئالیسم (٢)
  • نوشتن (٢)
  • میر حسین موسوی (٢)
  • داستان کوتاه (٢)
  • البر کامو (٢)
  • روباه قصه شازده کوچولو (٢)
  • ابتدای رمان (٢)
  • خرس نقره ای (٢)
  • اسماعیل فصیح (۱)
  • احساس مالکیت (۱)
  • احساس وابستگی (۱)
  • مرد خانواده (۱)
  • درون گرایی (۱)
  • اریک برن (۱)
  • از همین نزدیکی ها (۱)
  • محسن نعمتی (۱)
  • جایزه واو (۱)
  • مرتضی فخری (۱)
  • مهبوط (۱)
  • دوستان دوشنبه (۱)
  • داستان نیمه کاره (۱)
  • شیشه داستان (۱)
  • تحلیل کامنت های داستانی (۱)
  • بازنویسی داستان (۱)
  • نیمه زنانه (۱)
  • کارن هورنای (۱)
  • نشریه الکترونیک چوک (۱)
  • هنرمند بودن (۱)
  • جدایی نادر از سیمین (۱)
  • بهتری داستان هفته (۱)
  • رمان متفاوت (۱)
  • اقتصاد و ادبیات (۱)
  • پیرنگ (۱)
  • افسانه سیزیف (۱)
  • مجید استیری (۱)
  • ونجلیز (۱)
  • رابیند رانات تاگور (۱)
  • آنهدونیا (۱)
  • داستان برگزیده ام (۱)
  • دون ژوان بودن (۱)
  • یادداشت بر کتاب (۱)
  • آملی amelie (۱)
  • فیلمی برای درون گراها (۱)
  • جزوه آموزشی داستان (۱)
  • سال صبر و استقامت (۱)
  • جزوه آموزش داستان (۱)
  • داود غفارزادگان (۱)
  • کتاب بی نام اعترافات (۱)
  • پافشاری (۱)
  • سیر مطالعاتی (۱)
  • روان شناسی (۱)
  • نقد کتاب (۱)
  • محمود احمدی نژاد (۱)
  • مردی که گورش گم شد (۱)
  • فیلم نامه (۱)
  • عصبیت (۱)
  • دانشگاه صنعتی شاهرود (۱)
  • تیم برتون (۱)
  • محسن مخملباف (۱)
  • فلاش بک (۱)
  • فلج مغزی (۱)
  • cp (۱)
  • مصطفی مستور (۱)
  • پوچی (۱)
  • تنازع بقا (۱)
  • هدف (۱)
  • وفاداری (۱)
  • رشد (۱)
  • عروسی (۱)
  • مصاحبه (۱)
  • ازدواج فامیلی (۱)
  • خودکشی (۱)
  • داستانک (۱)
  • اتوبوس (۱)
  • جشن (۱)
  • شعر (۱)
  • سکوت (۱)
  • ازدواج (۱)
  • خاطرات (۱)
  • ادبیات (۱)
  • میهن پرست (۱)
  • معرفی کتاب (۱)
  • کودک (۱)
  • خبر (۱)
  • آموزش داستان (۱)
  • جشنواره داستان (۱)
  • پلنگ چال (۱)
  • من گنجشک نیستم (۱)
  • تجربه زیستی (۱)
  • لیلا صادقی (۱)
  • stay (۱)
  • ساکت (۱)
  • نشر مرکز (۱)
  • شوالیه تاریکی (۱)
  • نقد داستان (۱)
  • فیلم بمان (۱)
  • پاتوق ادبی (۱)
  • original sin (۱)
  • خواب و رویا (۱)
  • سایت ادبی بیشه (۱)
  • وبلاگ نقد کتاب (۱)
  • تحلیل شخصیت پردازی (۱)
  • گناه اصلی (۱)
  • ادبیات وبلاگی (۱)
  • مارک فورستر (۱)
  • زنده بودن الی (۱)
  • مثلث کارپمن (۱)
  • ماندن در وضعیت آخر (۱)
  • silence (۱)
  • نقد غیر منصفانه (۱)
  • ایده داستان (۱)
  • نائومی واتس (۱)
  • جاده مالهالند (۱)
  • 21 گرم (۱)
  • جوکر (۱)
  • سالینجر (۱)
  • خفه (۱)
  • اقلیما پولادزاده (۱)
  • همشهری داستان (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
دوستان من
  • سایت داستانی بالکن
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مصطفی مردانی وار
اینجا داستان سابق
نگاهی به تحلیل‌های کامنتی روی داستان‌ها... چرا بازنویسی نکردی؟
نویسنده: مصطفی مردانی mostafa mardani - ۱۳٩۱/۱/۳٠

چه بخواهیم، چه نخواهیم، این روزها داستان خواندن و داستان نوشتن وبلاگی بخشی از ادبیات شده است. هر کسی هم به اندازه توانی که دارد سعی می کند روی داستانی که خوانده نظرش را بگذارد. همه‌ی این نظرات هم نظرات کاربردی و جدی نیستند. یا از روی احساس خواننده اند، یا از روی مقایسه با کارهای دیگری که خواننده خوانده است و یا از روی جدیت با نگاه موشکافانه. اما خیلی از این جملات بارها و بارها توی کامنت ها تکرار می شوند و خیلی وقت ها از خودمان می پرسیم، خب این حرف‌ها یعنی چه؟!
مقصود از نوشتن این مجموعه مقاله ها هم بازبینی و کشف منظور خواننده از کامنتی است که گذاشته است.

داستان شما نیاز به کار بیش‌تری دارد...
معروف‌ترین و شاید پرکاربردترین جمله ای که روی داستان ها زده می‌شود همین جمله است. برعکس خیلی از جمله‌هایی که روی داستان زده می شود، این جمله از طرف کسانی زده می‌شود که دستی از دور بر آتش دارند. «داستان شما نیاز به کار دارد» مؤدبانه این جمله ها است:
«جناب یا سرکار نویسنده، شما اصول اولیه داستان نویسی را رعایت نکردید. مهم نیست بلد هستید یا نه. اما حتی یک بار هم بازنویسی اش نکردی. دستت درد نکند.» یا:
«آدم حسابی داستانی که رویش کار نکردی را چرا روی وبلاگ می گذاری؟! مخاطب انتظار داشت داستان خیلی بهتری بخواند اما داستان ضعیف شما حالش را گرفت.»

پیرنگ داستان می‌لنگد یا پیرنگ داستان ضعیف است.
اول از همه پیرنگ را تعریف کنیم: پیرنگ به روابط علت و معلولی داستان گفته می‌شود. پیرنگ با منطق داستان سر و کار دارد و روابط و اتفاقات داستانی را از نظر منطقی بررسی می کند. در حقیقت پیرنگ می‌گوید که هر اتفاقی در داستان باید دلیل منطقی درستی در خود داستان داشته باشد (به جز حادثه ابتدایی که داستان یا روایت از آن شکل می گیرد).
نمونه: (از کتاب عناصر داستان جمال میرصادقی)
شاه مرد و ملکه هم مرد. (یک روایت بدون پیرنگ)
شاه مرد و ملکه از غم شاه دق کرد. (یک روایت با پیرنگ!)
پیرنگ داستان می لنگد، یعنی این که یک بار دیگر داستان باید از لحاظ منطقی بررسی و بازنویسی شود. این جمله یعنی این که یک اتفاقی در داستان می افتد که با توجه به دیگر مسائل در داستان، از لحاظ منطقی درست به نظر نمی‌رسد. فقط همین. یا باید اتفاق را عوض کرد، یا باید نکات بیشتری در مورد موضوع گفته شود تا خواننده در درک آن بهتر عمل کند.

من این موضوع را در داستان نفهمیدم
این جمله هم دقیقاً به پیرنگ برمی گردد و هم معنی جمله‌ی بالاست. البته دقیق تر. اگر کسی این جمله را بگوید، یعنی پیرنگ شما دقیقاً در مورد همان موضوع مشکل دارد...
خوشحال می‌شوم اگر سؤالاتتان را در مورد جمله هایی که روی داستانتان شنیدید و معنی اش را نمی دانید، بشنوم.
باقی بقایتان

نظرات ()



داستان نیمه کاره... بوکس...
نویسنده: مصطفی مردانی mostafa mardani - ۱۳٩۱/۱/٢۱

دستش درد می کرد. دستش خیلی درد می کرد. از این که دیگه نمی تونست مشت بزنه خیلی عصبی بود. از جاش بلند شد و رفت توی اتاق. به کیسه بوکس نگاه کرد. آرام به طرفش رفت. دستش را آرام روی کیسه بوکس گذاشت. دست‌های باندپیچی‌شده‌اش درد گرفتند. دردش خیلی شدید بود. در را با آرنجش باز کرد و وسط هال ایستاد. مادر در حال دم کردن چای بود. با دیدن صورت پسر جیغ کشید:« کی این شکلیت کرده؟»

:«یه چیزی می‌‌خوام.»

مادر داشت به طرفش می‌امد. گفت:«سیگار می‌خوام.»

مادر سرجایش ایستاد. دوباره گفت:«خواهش می‌کنم. درد دارم.»

:«تو سیگار می‌کشی؟»

:«مامان سیگار می‌خوام.»

مادر سرش را برمی‌گرداند و می‌رود. صدای ریخته شدن چای توی فنجان آخرین چیزی بود که توی خانه شنید. جلوی در سوپرمارکت ایستاد. به هر دو دستش نگاه کرد. هر دو تا باندپیچی شده. رفت تو. صاحب سوپرمارکت با قدرت برگشت سمتش :«می‌کشمت... می‌کشمت...»

:«سیگار می‌خوام. درد دارم.»

:«درد داری. می خوام بکشمت راحت شی.»

به طرفش حمله می‌کند. پسر از خودش دفاعی نمی‌کند و پخش زمین می‌شود. نمی‌توانم دست‌هایش را روی زمین بگذارد و بلند شود. مشتری‌ای که توی مغازه است شوکه می‌شود و می‌دود بیرون. مشتری از بیرون دارد صحنه را تماشا می‌کند. :«خیال می‌کردی همیشه قلدر محل می‌مونی.»

همیشه خودش را وسط رینگ بوکس حس می‌کرد. وسط رینگ بوکس مشت می‌زد. مشت‌هایش روی دست‌کش‌های مرد روبرویی فرود می‌امد. محکم تر می زد. محکم تر به دست‌کش ها می‌خورد. چند بار مشت  خورد توی صورتش و پخش زمین شد. مربی استراحت داد و پسر را بیرون کشید. گذاشتش جلوی یک کیسه بوکس محکم. :«مشت بزن.»

مشت زد.

:«مشت بزن.»

مشت زد. مشت زد. مشت زد و محکم تر مشت زد. کیسه بوکس را بغل کرد. به نفس نفس افتاده بود. مربی پشت سرش ایستاده بود. لگد محکم خورد و مشتی هم از کیسه بوکس خورد. برگشت تا مربی را بزند که مربی دستش را گرفت. دست‌کش‌هایش را درآورد. دست خسته‌ی پسر را گرفت و با آن زد به کیسه بوکس. دست‌های پسر بی‌حال بودند. نمی‌توانست دستش را از توی دست مربی بیرون بکشد. دستش مدام می‌خورد به کیسه بوکس و بیشتر درد می‌گرفت.

:«کندی... ضعیفی... کندی...»

و باز می‌زد به کیسه بوکس. :«دستت رو سفت کن... دستت رو سفت کن.»

نمی‌کرد. نمی‌کرد. بیشتر درد می‌گرفت.

دستش را باندپیچی کردند. به صورتش اب زدند. بیدار شد. به خانه رساندنش. کسی توی خانه نبود. روی تخت ولو شد. سیگار می‌خواست. سیگار می‌خواست. یک پاکت سیگار خورد توی صورتش. :«بیا بکش. بکش ببینم چه جوری می‌کشی.»

دستش را سفت کرد. سیگار را از روی سینه‌اش برداشت و باز کرد. :«کبریت بده...» داد زد:«کبریت بده.»

مرد سوپری خم شد و فندکش را جلو آورد. سیگار را گرفت. افتاد. دوباره گرفت. دوباره افتاد. دستش را سفت کرد. سیگار محکم شد. مرد سوپری خندید. مادرش دوان دوان خودش را رساند جلوی سوپری:«علیرضا؟!»

علیرضا با مشت محکم کوبید توی صورت سوپری. دستش درد گرفت. اما سفت بود. سفت... سوپری بهش حمله کرد تا دوباره بزندش. رد خون روی صورت سوپری جا مانده بود. مادرش پرید جلو و نگذاشت. علیرضا سیگارش را روی لبش گذاشته بود. مادر سیگار را از روی لبش گرفت. علیرضا ناله کرد. دستش را سفت کرد و بلند شد. :«مادر هر روز میاد این‌جا همین کار رو می‌کنه.»

:«پولش رو می‌دم. چه قدر شده تا حالا؟»

:«نمی‌شه که همیشه شما پولش رو بدی. بذار یه بار ادبش کنیم.»

علیرضا از جایش بلند شده بود. خندید. :«صورتت خونی شده.»

نگاهی به دست‌هایش کرد. هر دو تا خونی بودند. مرد سوپری رفت طرفش تا دست‌هایش را بهتر ببیند. باز مشت خورد توی صورتش.

نظرات ()



من گنجشک نیستم؛ نگاهی به رمان؛‌ اثر مصطفی مستور
نویسنده: مصطفی مردانی mostafa mardani - ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

درباره‌ی خود کتاب

من گنجشک نیستم،‌ رمان 85 صفحه ای مصطفی مستور است که توسط نشر مرکز چا‌پ شده است. روند دارای بیست اپیزود مرتبط است که در یک تیمارستان خصوصی می‌گذرد. نویسنده در هر کدام از این اپیزودها به زندگی یکی بیماران در حال درمان هستند می‌پردازد و تمام این پرداخت‌ها از نگاه اول شخص یکی از همین بیمارهاست. راوی داستان بعد از مرگ فرزند و همسرش دچار تشنج شده و خواهرش او را برای مداوا به این مرکز فرستاده است...

 زبان داستان

مصطفی مستور از آن نویسنده‌هایی نیست که مثل یوسف علیخانی،‌ شهریار مندنی پور و...  زبان خاص خودش را داشته باشد. مستور از زبانی ساده استفاده می‌کند که گهگاهی هم دوست دارد با زبان کاری انجام بدهد. در این رمان خیلی کم پیش می‌آید که مستور زبانش را از سادگی بیرون بیاورد. حتی با این که تک تک اتفاقات در یک تیمارستان می‌افتد و خود راوی هم دم به دم دچار تشنج می‌شود. زبان داستان فقط زمانی تغییر می‌کند که راوی تشنج می‌گیرد و سرگیجه به سراغش می‌اید و پخش زمین می‌شود. شاید یکی از ایرادهایی که به مستور می‌شود گرفت دقیقاً همین موضوع است که زبان داستان در «من گنجشک نیستم» به زبان دیوانه‌ها نزدیک نیست و بیش از حد به روایت داستان پرداخته است.

 روایت داستان

روایت داستان را در کل دوست داشتم. با این که نویسنده در انتهای بیشتر اپیزودها برای تمام کردن حرفش و پریدن به زمان بعدی از تشنج راوی استفاده می‌کند. و به قدری از این شیوه استفاده می‌کند که از حالت عادی خارج می‌شود. نویسنده سعی نمی‌کند هر بار که راوی تشنج می‌گیرد اتفاق داستانی جدیدی بیافتد و فقط به چرخش سر راوی اکتفا می‌کند. در حقیقت برای نویسنده،‌ روایت‌های فرعی بیشتر از روایت کلی ارزش دارد. این رویه تا انتهای رمان ادامه دارد.

با این که روایت عنصر برجسته این رمان است اما باز هم در روایت کلی،‌ اتفاقی نو نمی‌افتد. و اگر شخصیت کابلی، دانیال نازی و ماهان نبود،‌ خواننده نمی‌توانست همراه راوی جلو بیاید.

 

شخصیت‌ها

دانیال نازی:

دانیال نازی را دوست داشتم. حتی خود نویسنده هم دانیال نازی را دوست دارد که اولین جمله کل کتاب جمله ای از دانیال نازی است. همان جمله ای که جای تقدیم نامه ابتدای کل کتاب نوشته می‌شود.

دانیال نازی یک کرم کتاب پر از سوال است. از هر کسی خوشش نمی‌اید. شاعر مسلک است و ساعت سه نصفه شب هم که شده برای خواندن شعرش به راوی زنگ می‌زند. اتاقش در دیوانه خانه پر از کتاب است. حتی روی تختش و صندلی مهمانش کتاب ریخته و معلوم نیست که خودش کجای این اتاق می‌نشیند. دانیال به حرف‌های رئیس تیمارستان گوش نمی‌دهد و یک روز نیمه‌های شب خودش را از پنجره اتاقش به پایین پرت می‌کند و می‌میرد. به مستخدم پیر تیمارستان می‌گوید «تاجی خوشگله» و حتی دختر تاجی را هم به اندازه خود تاجی خوشگل نمی‌بیند.

کابلی:

یک راننده کامیون که یکی از روزهایی که ناگهانی به خانه برمی گردد،‌زنش را در حال خیانت می‌بیند و خودش با پای خودش به این جا می‌آید. عشق فیلم است و هر روز صبح فیلمی که دیشب دیده است را برای راوی تعریف می‌کند. اما دانیال هیچ وقت رابطه خوبی با کابلی ندارد. به هر کس که بدش بیاید می‌گوید‌‌ »صورت!». راوی حدس می‌زند که احتمالاً یعنی کسی که «صورتش رو نگاه کن» یا «با اون صورت عوضیش» تصور می‌کند. توی صف مدام به جلو خم می‌شود و حرف می‌زند. درست مثل یک شاگرد تنبل. به نظر می‌رسد افغانی است، اما غیر از اسم و تکیه کلامش چیز دیگری این مدعا را اثبات نمی‌کند.

کوهی:‌ رئیس تیمارستان که بیماران را تحقیر می‌کند و تکیه کلامش «روشن شد‍؟!» است. آن قدر که انگار دارد یکی از نظریه‌های مارتین‌هایدگر را می‌فهماند (از متن کتاب). و دیگر هیچ!

 همه ی شخصیت‌های داستان ایستا هستند. و هیچ تغییری در رفتار و گفتارشان اتفاق نمی‌افتد. و این سکون داستان را بیشتر می‌کند.

 من گنجشک نیستم را دوست داشتم. اما فقط در جزئیات. داستان در کلیت حرف زیادی برای گفتن ندارد.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »