این جا داستان!

مصطفی مردانی

تفاوت (داستان کوتاه)

 

فائزه داشت ازدواج می‌کرد. امروز صبح زنگ زده بود و با صدای بلند و کلفتش به من گفته بود:«سلام نجمه!... خوبی؟ دختر، من دارم ازدواج می‌کنم. جمعه بعدی عقدمونه! باید بیای...»

به بهانه غذا دست به سرش کرده بودم و تلفن را قطع کرده بودم. از همان موقع روی مبل ولو شده بودم. تا این که صدای زنگ در را شنیدم. توجهی نکردم. گوشی ام زنگ خورد و صدایش از جایی دورتر شنیده شد. ناگهان صدای تلفن قطع شد و فائزه از پشت در با همان صدای کلفتش گفت:«نجمه! منم فائزه. درو وا کن!»

از جایم بلند نشدم. باز به گوشی ام زنگ زد و مطمئن شد که من هستم.

فائزه:«نجمه! می‌دونم خونه ای. درو وا کن.»

خودم را از روی مبل کندم و در را باز کردم. انتظار نداشتم با آن چادر چاقچوری که همیشه داشت،‌ توی بغلم بپرد. محکم دست‌هایش را دورم حلقه زد و تند تند گونه‌هایم را بوسید.

فائزه:«دلم برات تنگ شده بود.»

با دست‌هایم فشار آوردم که از خودم جدایش کنم. دست‌هایش را آزاد کرد و سرم را گرفت و جلو کشید که ببوسد. صورتم را چرخاندم و فائزه گونه ام را بوسید.

فائزه:«فکر کردی می‌تونی از دستم در بری؟!»

:«باز تو پیدات شد؟»

فائزه:«می‌خوای برم؟»

:«بدم نمیاد.»

پشتم را کردم و رفتم توی آشپزخانه تا کتری را روشن کنم. صدای بسته شدن در را شنیدم. توجهی نکردم. فکرم را بلند بلند به زبانم آوردم:«بعد از شش ماه اومده، تازه می‌گه عقد کردم. خب عقد کردی که عقد کردی. به من چه؟»

داشتم کتری را پر می‌کردم. من را از پشت بغل کرد. نفس عمیقی کشیدم.

آرام در گوشم گفت:«از دست من ناراحتی؟! اگه بگم تو این شش ماه چی شده،‌ این طوری نمی‌کنی!»

«الان بهتره ولم کنی.»

کتری پر شده بود. شیر آب را بستم. کتری را با قدرت از دستم کشید:«بذار من چای می‌ذارم. تو رو خدا بیا می‌خوام باهات حرف بزنم!»

فائزه:«می دونم از دست من ناراحتی. اومدم که در موردش حرف بزنیم.»

به طرفش برگشتم. نگاهش هنوز جذاب بود؛ گیرا بود. خیلی تغییر کرده بود. ابروهایش را برداشته بود و بعد از مدت‌ها کمی ماتیک به لبش مالیده بود. گفتم:«حرفتو بزن. می‌شنوم.»

فائزه به سمتم امد. چند لحظه به هم نگاه کردیم. پیشانی‌اش را گرفتم و محکم بوسیدم. هنوز چادر و مقنعه سرش بود. کمی از موهایش پیدا شد. رنگشان کرده بود؛ هویجی شده بودند. سرش را از بین دست‌هایم درآوردم و لبخند زد. یک بوسه کوچک روی پیشانی ام زد و رفت توی‌هال. مقنعه‌اش را دراورد و موهای کوتاه هویجی‌اش را بیرون آورد.

فائزه:«قرار شده عقد و عروسی رو یکی کنیم که زودتر بریم سر زندگی‌مون. کم‌خرج‌تر باشه. ما هم زودتر تا خونه گرون نشده، یه خونه بگیریم که لنگ نمونیم... لباسامو کجا بذارم؟ هنوز جالباسی پشت در اتاقه؟»

وقتی برگشت و من را نگاه کرد،‌ شوک زده شده بودم. مانتویش را از تنش دراورد. یک پیراهن بلند سیاه و یک جین آبی تنش بود. هیچ وقت لباسش کم نبود.

«کجا؟»

فائزه:«جالباسی.»

با دست به پشت در اشاره کردم.«کجا می‌خواید خونه بگیرید؟»

فائزه رفت به سمت اتاق:«گرفتیم. یه دو سه تا کوچه پایین تر. پایین تر از میدون قزوین...(از توی اتاق با صدای بلند) دوست نداری همسایه‌ت بشیم؟»

نفسم بند آمده بود. وقتی از توی اتاق برگشت هنوز همان جا ایستاده بودم؛‌ بهت زده؛‌ خشکیده.

فائزه:«چرا انقدر ساکتی؟ چه‌ت شده؟... دارم ازدواج می‌کنم خب!»

«زوده... خیلی زوده.»

فائزه نشست روی مبل و چیزی نگفت.

فائزه:«چرا چیزی نمی‌گی؟ به خدا دلم پره. الکی بلند نشدم بیام این جا.»

قوز کرد و ناخن‌هایش را به سمت دهانش برد. وقتی کنارش نشستم، حس کردم همان فائزه چهار سال پیش است. دستش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم. به طرفم برگشت. صورتش داغ شده بود.

فائزه:«چرا چیزی نمی‌گی؟ می‌ترسم. به خدا خودم می‌دونم خیلی زوده. تو این جوری می‌گی بیشتر می‌ترسم.»

گرفتمش توی بغلم.

فائزه:«نمی دونم چرا. اما تنها کسی که می‌تونه آرومم کنی تویی. جایی نداشتم برم اومدم پیشت.»

سرش را بالا آورد و گفت:«تو هنوزم از دستم ناراحتی؟»

فشارش دادم که سرجایش برگردد. اما فایده‌ای نداشت.

فائزه:«خرم نکن. بهم بگو. خب... خب... مامانم اینها اومدند تهران. باید می‌رفتم پیششون. به نظرت راه دیگه ای داشتم؟ من که همش می‌خواستم بیام این جا. خودت نمی‌ذاشتی.»

گفتم:«رشته‌ش چیه؟»

فائزه:«نجمه! تو رو خدا... باهام حرف بزن. به خدا این شش ماهه همه‌ش درگیر خواستگاری و نامزدی و اینها بودم... شرمنده بهت زنگ نزدم. اما الان هیچ کسو غیر از تو ندارم.»

گونه ام را بوسید. چهارزانو روی مبل نشست به طرفم. گفتم:«چرا اومدی؟ من نمی‌خواستم ببینمت.»

فائزه:«چرا؟!... ما که مشکلی نداشتیم!»

«نمازتو خواندی؟»

فائزه:«نماز؟! هنوز ظهر نشده که!»

«می شه بری؟»

فائزه:«نجمه تو رو خدا... عزیزم! تو بهترین دوست منی. خیلی بهم کمک کردی. خیلی کارها برام کردی!»

دستش را گرفتم و به طرف خودم کشیدم. نیامد. خودش را سفت گرفت.

فائزه:«همیشه همین قدر عجیب بودی! عاشق همین کارهات شدم. اما الان اصلاً نمی‌فهمم چی شده!»

«من... یه بار ازدواج کردم. تو می‌دونستی.... اما نمی‌دونی چرا جدا شدیم!»

فائزه:«نمی دونم چون هیچ وقت نگفتی.»

«نمی تونستم به تو بگم... الانم نمی‌تونم.»

فائزه دستم را گرفت و خودش را کمی جلو کشید. لب‌هایش را روی گونه ام گذاشت و اشکی که از چشم‌هایم جدا شده بود را بوسید.

فائزه:«گریه نکن. تو رو خدا من طاقت گریه کردنتو ندارم.»

وقتی گرمای صورتش را روی گونه‌هایم حس کردم، کمی آرام شدم.

فائزه:«نمی دونم چه اتفاقی افتاده. اما می‌دونم که بعد از اون دیگه از هیچ مردی خوشت نیومد.»

از جایم پریدم و سر جایم ایستادم.

فائزه:«چی شد؟»

کتری هنوز جوش نیامده بود. اما رفتم توی آشپزخانه.

فائزه:«من اومدم این جا، که بدونم چرا. به کمکت احتیاج دارم. تو مردها رو بهتر از من می‌شناسی!»

زیر کتری را خاموش کردم. بعد دوباره دنبال کبریت گشتم تا روشنش کنم. کبریت را از بالای هود برداشتم و کتری را روشن کردم. فائزه دوباره از پشت سر آمد و دستم را گرفت. تکان خوردم.

فائزه:«چی شد!؟ چرا این طوری شدی؟ داری می‌ترسونیم.»

نفسم سریع تر شده بود. گفتم:«نمی خوام تو رو از دست بدم!»

فائزه:«من که همین دور و بر خونه گرفتم. جایی نمی‌رم.»

بغلم کرد و من کامل توی آغوشش جا شدم. نفسم به شماره افتاده بود. به سختی داشتم طاقت می‌آوردم. دوست داشتم گردنم را ببوسد. اما این کار را نکرد. فقط سرش را روی شانه‌هایم گذاشت. روی گردنش دست کشیدم. گرم و لطیف بود. دستم را روی گردنش گذاشتم.

فائزه:«نمی دونم چرا وقتی میام پیشت آروم می‌شم. پیش امید، این حسو ندارم.»

یخ کردم:«پس اسمش امیده.»

فائزه:«آره. امید سلیمی. پسر بدی نیس. جنوبیه. خونگرمه. اگه ببینیش عاشقش می‌شی. نظرت در مورد مردا عوض می‌شه. دوست دارم ببینیش. بیرون قرار بذارم میای؟»

دو دستم را گذاشتم روی گاز و تکیه گاه بدنم کردم. سرم را پایین انداختم.

فائزه:«چرا بیرون. جمعه دیگه عقدمونه. میای می‌بینیش.»

سرم را بالا آوردم و توی صورت فائزه نگاه کردم.

گفتم:«من حالم از هر چی مرده به هم می‌خوره. دوست ندارم تو ازدواج کنی.»

فائزه:«چرا انقدر مطلق گرایی. یه ذره کوتاه بیا. خب شاید شوهر قبلیت مرد خوبی نبوده. اما مرد خوب هم هست.»

«شوهرم مرد خوبی بود!»

فائزه:«خب چرا جدا شدی؟»

توی صورت فائزه نگاه کردم.‌ خودش بود. همان فائزه چهار سال پیش. پخته تر نشده بود. هنوز ساده بود. با موهای صاف و بی حالت. با همان دماغ دراز و همان لب‌های کوچک و جمع و جور. آرام به سمتش رفتم. بازوهایش را سفت گرفتم. و به طرف خودم کشیدمش.

«من جدا شدم. چون می‌خواستم خودم باشم.»

فائزه:«خب خودت باش. چرا این طوری می‌کنی؟!»

«چی شد که من و تو و مرضیه همخونه شدیم؟»

فائزه:«نمی دونم. مرضیه گفت که تو جا داری. به من گفت که بهت بگم. من بیشتر باهات رفیق بودم. منم گفتم. تو هم راحت قبول کردی.»

«بعدش چرا رفتید؟ چرا وقتی تو رفتی،‌ مرضیه هم رفت؟»

فائزه:«نمی دونم. زیاد ازت خوشش نمی‌اومد. یعنی تو از اون خوشت نمی‌اومد. یه چیزهایی دیده بود حتماً! »

«اوهوم...»

فائزه:«نجمه دستامو ول کن. درد گرفتند.»

دست‌هایم را که شل کردم،‌ انگار خودم هم شل شدم. همان جا کف آشپزخانه نشستم و سرم را به کابینت تکیه دادم تا فائزه را ببینم.

فائزه:«سرت درد گرفت؟ حالت خوبه؟»

«حالم خوبه. خوب نیس. نه... نه... نه... مرضیه چی دیده بود. تو می‌دونی؟»

فائزه شانه‌هایش را بالا انداخت:«نمی دونم چی شده بود. اما مرضیه می‌گفت تو زیادی توی حموم می‌مونی.»

«روت نمی‌شه بگی نه؟!»

فائزه:«آره... گفت که چی کار می‌کردی. ولی من نمی‌دونم اینا چه ربطی به مرضیه داشت. تو که کاری بهش نداشتی.»

«آره. کاری بهش نداشتم... کاری بهش نداشتم.»

فائزه:«می‌گفت دروغ می‌گی که از مردا بدت میاد. وگرنه هیچ دلیلی نداره که اون کار رو بکنی!»

با همان صدای بی‌حال گفتم:«من از مردا بدم میاد. هیچ کس انقدر احمق نیست که از شوهرش جدا بشه، مهریه‌شو نگیره. اما من این کار رو کردم. من این کارو کردم.‌ چون نمی‌خواستم به خاطر تفاوت من، زجر بکشه. من ازش جدا شدم، چون زن زندگیش نبودم.»

فائزه زانو زد و روی زمین نشست:«چی داری می‌گی؟»

«تو هم زن زندگیش نیستی. اما نمی‌خوای خودت باشی.»

فائزه:«من خودمم. من زن زندگی ام. وقتی با هم بودیم، من بیشتر کارها رو می‌کردم. حواسم به همه چیز بود.‌ حتی مرضیه حواسش جمع نبود. اما من مواظب همه چی بودم. مثل یه مادر...»

«فائزه...»

-«جانم!»

«برو. برو این قدر منو زجر نده. برو دیگه نمی‌خوام بیای اینجا.»

فائزه هم شل شد. کنار من روی زمین نشست:«چرا؟! فقط بهم بگو چرا... فقط بهم بگو... من چه بدی در حقت کردم که باید برم.»

«فقط برو. هیچی نپرس. فقط برو...»

روی پاهایم نشست و یقه‌ام را گرفت:«من اومدم به تو کمک کنم. واسه همین اومدم این جا... حالام تا حرف نزنی از این جا نمی رم.»

دست‌هایم را دو طرف صورتش گذاشتم. گفتم:«من این طوری راحت ترم.»

فائزه:«چه طوری راحت تری؟»

به صورتش زل زدم. صورتش را به خودم نزدیک کردم:«فقط بذار یه بار...»

لبم را با قدرت به صورتش نزدیک کردم. صورتش را چرخاند و گونه اش روبرویم قرار گرفت. گونه اش را نبوسیدم. به عقب هلش دادم و نشستم روی زمین.

فائزه:«همیشه از همین می‌ترسیدم.»

«واسه همین داری ازدواج می کنی؟»

فائزه:«می خواستم به تو کمک کنم.»

از روی پایم بلند شد و رفت. مقنعه‌اش را از روی مبل برداشت و رفت توی اتاق. منتظر بودم که از جلویم رد شود و برود.‌ سرم را برگرداندم تا نبینمش. فائزه آمد جلوی آشپزخانه ایستاد. گفتم:«خودت باش. خودت باش.»

آرام به طرفم آمد. گونه ام را بوسید:«نمی شه. فکر کنم می‌فهمی. درست نیس... نمی‌تونیم.»

«پس برو.»

فائزه:«من هیچ جا نمی‌رم.»

«چرا نمی‌ری؟»

فائزه:«می‌رم. اما از دست من راحت نمی‌شی.»

لبش را به طرفم آورد. صورتم را چرخاندم. گونه ام را بوسید.

فائزه:«تو بهترین دوست منی. خرابش نکن.»

از جایش بلند شد، چادرش را از روی سنگ آشپزخانه برداشت و سرش کرد. حجاب سیاهی بین  ما را گرفت.  

 

پایان.

 

 

   + مصطفی مردانی mostafa mardani ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٩
comment نظرات ()

ابتدا، میانه، پایان داستان دقیقاً کجای داستان هستند؟!‌

پرداختن به بدیهی ترین مسئله داستان

حتماً این سه کلمه را در هنگام نقد شدن یک داستان زیاد شنیده اید. ابتدا و میانه و پایان. اما تا حالا به این فکر کرده‌ایم مسئله‌ای که برای خیلی از نویسندگان و منتقدان بدیهی به نظر می‌رسند، دقیقاً به کجای داستان اشاره دارد؟!‌ مطلبی که در هیچ کلاسی به شما آموزش نمی‌دهند، و فقط وقتی ببینند که شما توانایی انجام این کار را دارید یا ندارید، به شما می‌گویند:«خوب است. استعداد نویسندگی دارید!» یا «فکر کنم شما نویسنده خوبی نمی شوید!»

این مقاله به بدیهی‌ترین مسئله داستان نویسی می‌پردازد. (تمام مطالبی که در این مقاله به آن اشاره می‌شود، در مورد فیلم نامه هم مصداق دارد. با این که نمی‌توان آن را به عنوان حکمی کلی در نظر گرفت.)

ادامه مطلب
   + مصطفی مردانی mostafa mardani ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٥
comment نظرات ()

عافیت در کدام گاه؟! یادداشتی بر عافیتگاه، غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدی، معروف به گوهرمراد،‌ نویسنده بنام ایرانی است. ساعدی در سال 1314 به دنیا آمد و بالغ بر 60 نمایشنامه، فیلم نامه و رمان و مجموعه داستان به چاپ رساند. یکی از فعال‌ترین نویسندگان دهه 40 ادبیات داستانی بوده و در تشکیل کانون نویسندگان به همراه جلال آل احمد، سیروس طاهباز و چند تن دیگر نقش اساسی داشته است. او بعدها به زندان افتاد و در نهایت با تلاش‌های سیمین دانشور از زندان آزاد شد. به روایت شاملو: «آنچه از ساعدی، زندان شاه را ترک گفت جنازه‌ی نیم جانی بیشتر نبود. ساعدی با آن خلاقیت جوشان پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد.»

کتاب «تاتار خندان» را در زندان نوشت و بعد از آزادی در سال 1354، دیگر آن خلاقیت جوشان و توان نویسندگی را پیدا نکرد.‌ ساعدی که آثار بزرگی مثل «عزاداران بیل»، «چوب به دستان ورزیل»،‌ مجموعه «دندیل» و فیلم‌نامه «گاو» (که داریوش مهرجویی آن را ساخت) ، بعد از زندان،‌ کتاب‌هایی مانند «عاقبت قلم-فرسایی(۲نمایش نامه)»، «گور وگهواره(مجموعه‌ی داستان)» را چاپ کرد و الفبا را ادامه داد و کتاب‌هایی هم نوشت که چاپ نشدند و برخی پس از مرگش منتشر شد. مانند فیلم نامه‌ی «عافیتگاه» و رمان «غریبه در شهر.». ترجمه‌ی برخی از آثارش به روسی، انگلیسی و آلمانی و نیز سخنرانی در شب‌های شعر انجمن گوته تحت عنوان «شبه هنرمند» از رویدادهای مهم این دوران در کارنامه‌ی ساعدی است.

ساعدی، از معدود نویسندگان ایرانی است که تحصیلات آکادمیکش را تا دکترا ادامه داده است. او دکترای روانپزشکی داشت و گهگاهی مقالات و کتاب هایی هم در این حوزه می‌نوشت. اما آن چه ساعدی را ساعدی  کرد، ادبیات داستانی و سینمایی او بوده است.

ساعدی، در حالی که دو سال پایانی زندگی اش را در افسردگی و در غربت سپردی می‌کرد، در سال 1364 در پاریس درگذشت و در قبرستان پرلاشز کنار دیگر هنرمندان بزرگ به خاک سپرده شد.

 

عافیت در کدام گاه؟!

عافیتگاه،‌ نام داستان کوتاهی است از مجموعه داستان دندیل که ساعدی آن را در سال 1345 به چاپ رسانده است. روایت داستان، مانند بیشتر داستان های دیگر ساعدی، به سبک رئالیسم جادویی نزدیک است. شاملو عقیده داشت که ساعدی پیش از مارکِز و فوئنتس، رئالیسم جادویی را ابداع کرده بود.

 

جان بخشیدن به اشیا

قصه عافیتگاه، قصه نبرد رودخانه موند، و آقای کاف است. رودخانه موند، به یکباره غرش می‌کند و بالا می‌اید. و به هیچ کس امان نمی دهد تا از او بگذرد. برای تمام مردم روستا، این یک مسئله طبیعی است،‌ اما برای اقای کاف که دکترای زبانشناسی دارد و حضورش در این روستا صرفاً برای جمع‌اوری لغت های محلی است، اصلاً طبیعی نیست. شخصیت آقای کاف، مانند رودخانه، با رفتارها نشان داده می‌شود. رودخانه موند بالا آمده و حتی کامیون های جسور که هیچ وقت از موند نمی ترسیدند، حالا موتورها را خاموش کردند و به نعره موند گوش می‌دهند. نبرد و کشمکش بین رودخانه و آقای کاف شکل می‌گیرد.

رودخانه موند، با توصیفاتی که ساعدی از او می‌کند، به عنوان یک شخصیت در دل داستان جا می‌گیرد. نه تنها رودخانه، بلکه بیشتر عوامل طبیعی و اجسام در داستان، شکل انسانی به خود می‌گیرند و دست به دست هم می‌دهند تا آقای کاف را به اسارت بگیرند. طیاره پستچی، کامیون های جسور، پرچم بادنما، هر کدام در بخش هایی از داستان با رفتار انسانی که از خود نشان می‌دهند،‌ به عنوان یک شخصیت فرعی، به قهرمان داستان در رسیدن به هدفش کمک می‌کنند.

در این میان آقای کاف هم فقط دریا را دارد تا به او کمک کند. دریا او را در اغوش خود می‌پذیرد، به او بزرگترین ماهی‌اش را می‌دهد و با ابراز علاقه به کاف، او را شیفته خود می‌کند. و کار را به جایی می‌رساند که کاف، حتی برای خواندن جواب نامه هایی که پستچی محلی بعد از پایین آمدن موند برای او اورده است،‌ هیچ علاقه ای نشان نمی دهد. کاف تحصیل کرده است و با این که از سر و وضعش معلوم است با سواد است، اما سواد این جا به درد نمی خورد. او برای زندگی در روستا آماده نیست، بعد از این که کمی با موند کلنجار می‌رود، مدتی در فرودگاه برای خود پرسه می‌زند و منت طیاره پستچی را می‌کشد تا او را ببرد، حالا با کمک دریا، به زندگی در این روستا عادت می‌کند و دیگر میلی به برگشتن ندارد.

 

تعلیق داستان و تعادل بین قهرمان و ضدقهرمان

تعلیق همیشه بین انسان و انسانی دیگر شکل نمی گیرد. شاید یکی از مثال هایی که بتوان در مورد تعلیق بین انسان و طبیعی پیدا کرد، همین داستان عافیتگاه است. در این داستان، مشکل و معضل قهرمان یک انسان دیگر نیست. بلکه طبیعت است. طبیعتی که طغیان کرده، راه نمی دهد و قدرت زیادی هم دارد. یکی از ایرادهایی که می‌شود به این نوع داستان ها گرفت، قدرت بالای طبیعت در مبارزه با انسان است. در هیچ کدام از داستان های ساعدی،‌ طبیعت از انسان‌ها ضعیف تر به نظر نمی رسد. اما در این داستان، یک شخصیت فرعی به نام دریا هست که به کمک قهرمان می‌آید و تعادل بین قهرمان و ضدقهرمان را برقرار می‌کند. تلاش ناامیدانه آقای کاف در ابتدای داستان برای غلبه تنهایی بر طبیعت، چیزی جز راه رفتن کنار دریا و زیر بادنمای فرودگاه برایش ندارد. همه مردم هم از نگرانی او رنج می‌برند. اما جز این که پنجره خانه هایشان را بکنند و به بالای تپه بروند،‌ نمی توانند کاری انجام دهند. آقای کاف زن و بچه ای ندارد که نگرانش باشند. و انگار در ولایت خودشان، به او خوش هم نمی گذرد و کسی منتظرش نیست. با این که خوشی خودش را در آنجا نمی بیند، اما دوست دارد که از اسارت طبیعت بیرون بیاید.

تنها کسی که می تواند راه عافیت را به او نشان بدهد، ناخدا مانولو است. مرد دریا! حضور ناخدا در میانه داستان، روزنه امیدی است برای نجات آقای کاف. فقط اوست که می داند برای مبارزه با طبیعت،‌ باید از طبیعت کمک گرفت. او را به دریا می برد. و دریا هم در اولین حضور آقای کاف،‌ به او لطف می کند و بزرگترین ماهی اش را به او هدیه می دهد. هدیه ای که حسادت همه را برمی‌انگیزد و علاقه دریا را به او ابراز می کند. آقای کاف با طبیعت آشتی می کند. موند پایین می‌اید. هواپیمای پستچی که رفته بود و مدت ها برنگشته بود، بازمی گردد. و کامیون ها از رودخانه رد می شوند. طبیعت هم با او آشتی می کند.

 

مصطفی مردانی

   + مصطفی مردانی mostafa mardani ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →