همیشه وقتی حالم خیلی بد می شود و هیچ چیزی نمی تواند آرامم کند، یکی از دو تا کار زیر را انجام می دهم. تا حداقل بتوانم به کارهای روزمره ام برسم.

یکی این که موسیقی های بی کلام ژان میشل ژار را گوش می دهم. مخصوصاً آلبوم اکسیژن که پارت هشتم این آهنگ را همیشه قبل از مسابقات فوتبال می شنیدیم. شنیدن این موسیقی من را به یاد شادترین دوران زندگی ام می اندازد. وقتی که توی کوچه با بچه ها فوتبال بازی می کردیم و تمام مسابقات اروپایی را دنبال می کردیم.

دوم این که یک فیلم عامه پسند که ترجیح می دهم حادثه ای مسابقه ای باشد نگاه می کنم. اما امشب فیلم مرد خانواده را دیدم. با این که برای نوشتن فیلم نامه نیاز به ایده بهتری داشتم اما بدحالی ام باعث شد که به این فیلم روی بیاورم.

درباره مرد خانواده

جک: «راستی چرا... چرا تو با خودت اسلحه حمل می کنی؟»

کش: «ولش کن حوصله اش رو ندارم.»

جک: «منظورم اینه که... توی این شهر باید یه برنامه هایی برای شما باشه...»

کش: «صبر کن ببینم. تو می خوای به داد من برسی؟» می خندد. ادامه می دهد: «تو می خوای به داد من برسی؟ های مردم، این مرد فکر می کنه یکی باید به داد من برسه!»

جک: «خب آره. خب هر کسی به چیزی نیاز داره!»

کش: «هر کسی به چیزی نیاز داره. تو به چی نیاز داری جک؟»

جک: «من؟ من همه چی دارم.»

کش: «واو... پی باید مثل تو شد.»

 

این دیالوگی است که امشب برای صد بار گوش دادمش. دوست داشتم من هم مثل جک یک روز صبح از خواب بیدار شوم و وسط زندگی زناشویی ام باشم. یک روز بیدار شوم و ببینم که در یک خانه معمولی، در یک شهر معمولی یک زندگی عالی و یک زن و خانواده عالی دارم. برای به دست آوردن پول زحمت می کشم، کار مورد علاقه ام را رها کرده ام و به خانواده ام می رسم. اما همیشه مثل جک، انگار توی ماشین لیموزینم نشسته ام و با خودم می گویم: «و من بی نهایت تنهام...»

 

مرد خانواده، داستان مرد پولداری است که حتی شب کریسمس دست از کار کردن نمی کشد. در یک پیاده روی آخر شب، توی یک فروشگاه با کش روبرو می شود و دیالوگ هایی که نوشتم را با هم رد و بدل می کنند. او فردا صبح وسط یک زندگی زناشویی بیدار می شود. او تمام تلاشش را می کند که همان روز اول به وضعیت تنهایی و ثروت خود برگردد. همه دوستانش هم تلاش می کنند به او بفهمانند که زندگی زناشویی چه معنا و مفهومی دارد. معنای دوستی و خانواده را به او حالی می کنند. او با سختی های زندگی زناشویی کنار می آید، از این که دو تا بچه دارد، لذت می برد. به قول دوستش همه آرزو دارند زنی مثل kate داشته باشند. وقتی از نیم نگاه بیرون می آید و وارد زندگی تنهایش می شود، وقتی همه در شرکت بزرگش دنبال راهی برای خروج از بحران هستند او یک جمله می گوید: «و من بی نهایت تنهام...»

جمله ای که امشب برای بیشتر از صد بار تکرارش کردم. این بار دیدن فیلم عامه پسند آرامم نکرد. من را از درون به هم ریخت...