اول سه تا خبر خوب.

1) پاتوق ادبی به فعالیت خود ادامه می دهد. پاتوقی که مدتی با وجود فعالیتش، دیده نمی شد، دوباره با قدرت شروع کرده. ما به طور کامل از بلاگفا به پرشین بلاگ منتقل شدیم و هر شنبه، ساعت 12 بامداد، فقط اینجا به روز می کنیم.

http://plits.persianblog.ir

2) کارگاه داستان نیم دایره را با قدرت ادامه می دهیم. دو هفته از تدریس عناصر داستانی در این کارگاه گذشت. شخصیت پردازی، دیالوگ، لحن، زاویه دیدها، فضاسازی و صحنه پردازی گفته شده است. احتمالاً دو جلسه دیگر لازم است که عناصر داستان به طور کامل تمام شود. قرار بود از ابتدای مهرماه شروع به تدریس مکاتب ادبی کنیم. اما از 19 مهرماه، یعنی جلسه سوم پاییز مکاتب ادبی را شروع می کنیم.

همه مطالبی که در این چند هفته گفتیم را به مرور زمان روی وبلاگ کارگاه قرار می دهیم. در صفحات جانبی وبلاگ خواهیم گذاشت تا دوستان همیشه بتوانند به آنها دسترسی داشته باشند. برای دوستانی هم که در تهران بودند و نتوانستند در این دوره چهار هفته ای شرکت کنند، در صورت نیاز یک دوره چهار روزه فشرده در فرهنگسرا برگزار می کنیم. البته به شرط این که تعداد به حد نصاب 15 نفر برسد.

دوستانی که تمایل دارند، از طریق کامنت روی وبلاگ کارگاه می توانند درخواست خود را به ما بدهند.

آدرس وبلاگ کارگاه:

http://nimdayereh.persianblog.ir

برای این دو تا وبلاگ به یک طراح ادبی نیاز داریم تا لوگو و هدر مناسب برایمان طراحی کند. دست یاری به طرفتان دراز می کنیم.

3) فیلم نامه ام!

قول داده بودم پست بعدی ام داستان باشد. دو هفته بعد داستانم را روی وبلاگ پاتوق ادبی می گذارم، که بالا معرفی اش کردم. اما دست خالی هم نیستم. فیلم نامه ای که نوشتم را روی صفحه زیر گذاشته ام.

http://mosiomard.persianblog.ir/page/scenario

 

مردی که گورش پیدا شد.

گاهی وقت ها یک دفعه جمعی را ترک می کنم. کاری را ادامه نمی دهم. آدم وقتی خودش را نمی شناسد این طوری می شود. کار را خودم قبول کردم. خودم تلاش کردم که بگیرمش. اما وسط کار دیگر کم می آورم. مرتب پیاده روی می کنم. به خودم فشار می آورم. جواب تلفن نمی دهم. بدون این که بخواهم. اصلاً انگار نمی توانم جواب تلفن را بدهم. به خودم فحش می دهم: «مصطفی تو قول دادی. این کارا چیه؟ مسخره بازی در نیار. به پولش نیاز داری. گور بابای یارو... جواب بده.»

اما نمی شد. وقتی کاری را بدون احساس مثبت انجام می دهم، حتی قدرت نوشتنم را از دست می دهم. در مورد کارگاه هزار افسان، فیلم نامه ام، انجمن ادبی چوک و... جاهایی از این دست یک دفعه دچار این بلا شده ام.

کارگاه هزار افسان را از اولش هم با احساس شروع نکردم. فشارهای دوستان من را به جلو می برد. و آخرش هم به این روز دچار شد.

فیلم نامه ام هم همین طور. وسط کار با کارگردانم دچار مشکل شدم. احساسم را از دست دادم. نمی خواستم ادامه بدهم. اما نمی توانستم. مدام با خودم کلنجار می رفتم. نمی شد وسط کار کنار بکشم. دیگر شروعش کرده بودم. حتی همین الان که فیلم نامه ام را روی وبلاگ گذشته ام، اسمش را عوض کرده ام تا احساس منفی ام تکرار نشود. حتی دوست ندارم بدانم ساخته شده است یا نه! دو تا فیلم نامه دیگر هم داشتم که هر دویشان را نصفه رها کردم. الان هم دارم با یک دوست دیگر در مورد یک کار فیلم نامه دیگر صحبت می کنم.

انجمن ادبی چوک هم داشتم بدون هیچ احساسی ادامه می دادم... همین جا از همه اینها انصراف می دهم.

این روزها پیشنهاد زیاد دارم. می دانم تا مطمئن نباشم که از لحاظ احساسی تامینم می کند، هیچ پیشنهادی را قبول نمی کنم. یا حداقل باید مطمئن باشم که این کار به احساسم ضربه نمی زند. این به نفع همه دوستانی است که با هم کار می کنیم.

باقی بقایتان...

 

مردی که گورش گم شد، نام کتابی است از حافظ خیاوی. در مورد این کتاب، روز پنج شنبه، بر روی وبلاگ یک کتاب خواهم نوشت.

http://1book.persianblog.ir