چند نکته مبهم در زندگی شخصی ام!

سلام...

صفر) شعر های اتوبوسی، بخش اول.

1. اتوبوس ها را بیشتر دوست دارم

 آنها به حرکت زنده اند

نه به آدم هایی که سوار می کنند...

 

2. اتوبوس هم که باشی

یک راننده نیاز داری...

مصطفی مردانی

 

اول: تشکر به خاطر کسانی که در روز تولدم بودند...

روز تولد من نوزدهم آذر بود. هدیه های جالبی گرفتم. «گور به گور» و «مرد بی وطن» را از مجید جنگی زهی گرفتم، «فرار کن خرگوش» را از تهمینه رستمی و «یادداشت های یک دیوانه» را از هم امیر ساسان! اگر یک «جزیره سرگردانی» هم هدیه می گرفتم، ترکیبی می شد از شخصیتی که دارم!

یک گلدان از یک گل زرد رنگ که اسمش را هنوز یاد نگرفتم، یک قاب عکس جانی دپ با گریم جک گنجشکه، و یک کلاه بوقی هم هدیه گرفتم که این ها بیشتر شبیه کادوهایی است که پرشین بلاگ در جشن هایش می دهد! اما اینها را کجا دادند و آنها را کجا!!

از دوستانی هم که تبریک گفتند و در مراسم کوچولوی ما حضور نداشتند، تشکر می کنم. از مهدی رضایی، حسین برکتی، مجید استیری (اسطیری!)، فردین متوسلیان، مجید خراسانی، دست خیال، الهه هوشیاری، فاطمه یعقوبی، پوران الهی فر، سلی و دوستانم در کارگاه داستان نیم دایره و هزار افسان.

 

 

دوم: مقام دومی در جشنواره داستانک شب یلدا

من یک موجود جشنواره ای نیستم! جشنواره شب یلدا را به دعوت دوست عزیزی از اعضای آکادمی فانتزی شرکت کردم. و دو داستانک مورد علاقه ام را فرستادم. برای من خیلی خوشحال کننده بود که در بین دوستان عزیز آکادمی فانتزی، افتخار به دست آوردن مقام دوم را پیدا کردم. این اتفاق بیشتر من را خوشحال کرد تا باقی مسائلی که قرار است بعداً بیافتد.

داستانک «به سلطان» و مقامش را به مادرم تقدیم می کنم، که در تمام مدت گمنامی ام در داستان مشوق اصلی من بود.

لینک خبر: http://fantasy.ir/news.php?item.632

لینک داستانکم در پاتوق ادبی: http://plits.persianblog.ir/post/11/

 

دو و نیم) مجموعه کتابم...

داستان جدید دارم. اما فعلاً آن را روی وبلاگ نمی گذارم. به این خاطر که در حال جمع کردن داستان هایم برای چاپ مجموعه کتابم هستم. با یک بازنویسی کلی و جدی روی تمام داستان های گذشته و چند داستان و داستانک جدید. درگیر یکی دو تا فیلم نامه ای قلق هم هستم که کارهابی سفارشی اند. فضای کارها با فضای ذهن من فرق دارد، و برای همین کمی بیشتر از حد معمول وقتم را گرفته اند.

 

سوم: نکته های مبهم زندگی شخصی ام!

در زندگی کودکی و نوجوانی هر انسانی، نکات مبهمی وجود دارد که با وجود سادگی و ساده انگاشته شدن آنها، باز هم نمی توانیم آنها را در خودمان حل کنیم. این سه نکته مبهم را این جا می گذارم تا شاید کسی پیدا شود که در جواب دادن به آنها کمکی هر چند کوچک بکند.

 

یک) چشم هات رو ببند و بخواب!

سوم یا چهارم دبستان بودم. توی خانه ای یک خوابه در افسریه تهران زندگی می کردیم. یکی از شب ها پدرم در خانه نبود و در وسط اتاق و هال باز بود. در سه تکه ای که مثل خانه های قدیمی کاملاً باز می شد و کل هال و اتاق را یکی می کرد. انگار که اصلاً دری در بین اتاق و هال وجود نداشته باشد. مادر در بین ما سه پسر خوابیده بود. او توانسته بود دو تا برادر دیگر را بخواباند، اما من به عادتی که از بچگی داشتم، اوایل شب که می شد انرژی ام بیشتر می شد و تازه بیداری ام می گرفت و تا نزدیکی های صبح خوابم نمی برد. اعتراف می کنم که 12 سال تحصیل هم نتوانست کمکی به برچیده شدن این عادت بکند.

آن شب هم همه خواب بودند، غیر از من و مادرم. داشتم وول می خوردم و غلت می زدم. پشتم را به مادرم کردم تا بتوانم بیدار بمانم. اما مادرم مجبورم کرد که به طرف او برگردم. بعد خیلی جدی گفت: «چشم هات رو ببند و بخواب.» چشم هایم را بستم و چند لحظه بعد دوباره باز کردم. باز هم مادرم گفت: «چشم هات رو ببند.» عادت داشتم بپرسم: «از کجا می فهمی چشمام بازه؟!» مادرم هم گفت: «دارم می بینم. چشم هات رو ببند.»

عجیب بود. من پشت به پنجره خوابیده بودم و شیشه مشبک اجازه ورود کامل نور را نمی داد. پس چشم های من در سایه قرار گرفته بودند. با این حال من نمی توانستم چشم های مادرم را که در نور قرار داشت ببینم. در همان کودکی سعی کردم چشم های مادر را ببینم. اما نتوانستم. چه طور مادرم فهمیده بود که چشم های من باز است؟!

 

دو) چرا سکوت؟!

اول و دوم دبستان بودم که مادرم یک جامدادی موزیکال برایم خرید. یادم است که همان روز اول آن قدر ذوق زده شده بودم که مدام با آن بازی می کردم. مادرم خریده بود! صبح با خودم بردمش مدرسه. و عصر دیگر جامدادی را نداشتم. مادرم خیلی برایش سخت تمام شده بود و پدرم هم انگار چیزی از اهمیت اتفاق نمی دانست. مدام دروغ می گفتم که الان مسئولان مدرسه نیستند و نمی توانیم برویم پیدایش کنیم. پدر و مادرم در مقابل دروغ های من فقط سکوت می کردند. حتی الان هم یادم است چه دروغ های شاخداری گفته بودم. جامدادی ام را دوست داشتم، اما دیگر مال من نبود.

چیزی که برایم سخت بود و هنوز هم هست این بود که چرا در مقابل دروغ های من فقط سکوت کردند. پدرم من را تا جلوی درب مدرسه هم برد. اما هم چنان در مقابل دروغ های من سکوت می کرد و سعی می کرد اوضاع مدرسه را بررسی کند. واقعاً کسی نبود و من با اعتماد به نفس گفتم: «دیدی کسی اینجا نیست؟! همه شون رفتند شهرشون!»

به جای تنبیه دروغگویی، من را تنبیه کردند که چرا جامدادی تکی که هر لحظه ممکن بود توی مدرسه از من بدزدند را برایم خریدند. و اصلاً چه طور می شد جلوی این اتفاق را گرفت تا احساس بی عرضه بودن و ناتوان بودن تمام کودکی و نوجوانی ام را خفه نکند!

 

سه) خانم این یاد نمی گیره!

راهنمایی بودم که مادرم برای من یک ساعت مچی دیجیتال خرید. مثل همه وسایلی که برایم می خرید سعی کرده بود تک باشد. من بلد نبودم با ساعت مچی کار کنم و هنوز هم به اعتماد به نفس کافی برای در مغازه رفتن نداشتم. مادرم من را به مغازه برد و گفت: «آقا یاد این پسرم می دید چه طور با این ساعت کار کنه!؟»

فروشنده شروع کرد با ساعت ور رفتن و هر چند لحظه یک بار با حالت غمگینی می گفت: «خانم این بچه یاد نمی گیره!» مادرم هم اصرار داشت که: «یاد می گیره، شما کارت رو بکن»

رنگ چادر مادرم را در آن روز یادم است. و اعتماد به نفسی که در چهره اش موج می زد. اما هیچ وقت نفهمیدم با این که مرد فروشنده به راحتی کار با ساعت را به من یاد داد و هیچ وقت دیگر پیشش نرفتیم تا دوباره سؤال کنیم، چرا این قدر اصرار داشت که یاد نمی گیرم!