به بهانه چاپ در نشریه همشهری داستان، شماره هفتم

یادداشتی بر «کتاب بی نام اعترافات» اثر «داود غفارزادگان»

گشتن در بین زمان ها و مکان هایی که هر کدام در رمان ها و تاریخ نگاری های قدیمی ما عمری است کفن پوسانده اند، روایت دوباره تاریخ قبل از سال 57 و نثرهایی که مدام در هم می پیچند، لذت هایی است که با خواندن چندین و چندباره «کتاب بی نام اعترافات» می توان برد. از گذر به تیمچه، تیمچه به کاروانسرا و کاروانسرا به بازارچه می رود، از روی تلی خانه خراب کنار قبرستان صدای شادی شنیده و دانشسرا دیده می شود و در زیر برف های زمستانی شخصیت ها برای همیشه گم می شوند. «ماجرا این است که پدرم یک عمر هتک خود را پاره کرد، مادرم هیچ وقت نوشته ها و آرمان هایش را به رسمیت نشناخت و...» (از متن کتاب، صفحه 1)

 

سخنرانی کودکانه

لحن در همان اولین صفحه خودش را به رخ می کشد. لحن بی تفاوت پسری با خودنویس Made in Germany در کنار لحن کودکانه قاسم، که شاید دست نویس ها مال او است. جملات کوتاه و بریده بریده، دیالوگ هایی که پشت سر هم و با حرف اضافه «و» بدون هیچ تأمل و صبری گفته می شود سرعت روایت را بالا برده است. راوی که انگار از روی بی حوصلگی و به خاطر چند نخ سیگار وظیفه دوباره نویسی را دارد، در خیلی از صفحات از خیر فضاپردازی صریح و طولانی می گذرد و فقط جاهایی دست به چنین کاری می زند که ترس، اضطراب، نگرانی و یا غم از دست دادن کسی در داستان حضور پیدا می کند.

زندگی قاسم در دست نویس ها، به قبل از 15 سالگی بر می گردد. او با تعزیه خوانی عمویش راهی دهکده ای می شود و کمی بعد از بازگشت، پدرش قبای زندگی را از تن در می آورد. خانه شکوهمندشان را از دست می دهند و به جایی نزدیک قبرستان نقل مکان می کنند. او بنا به سنش، روایت و لحنش هم حالتی کودکانه دارد؛ اگر چه این حالت کودکانه تا آخر رمان تا حدودی حفظ می شود. هر جا نویسنده خواسته لاپوشانی کند، از نفهمی کودکانه قاسم استفاده کرده است. نفهمی قاسم وقتی به کمک باز کردن جریان داستان می آید که در یک دکان ساعت فروشی، پیش الهام چهارچشم مشغول به کار است. سادگی و نادانی قاسم، الهام را وادار می کند بیشتر از حد معمول به خواننده اطلاعات بدهد. نمونه کامل چنین شیوه ای را در فصل اول «خشم و هیاهو» ی فاکنر و همین طور داستان «دوسرباز»ش می توان دید. اگر چه گلشیری هم داستانی با راوی کودک به نام «عروسک چینی من» دارد که در آن جا هم کودکی راوی باعث ایجاد فضایی جدید برای خواننده می شود. نویسنده سعی کرده از سادگی کودکانه قاسم استفاده کند و برای بهتر نمایش دادن وضعیت زمانه اش، از بی کاری جوانان در آن زمان گرفته تا بی انصافی صاحبکاران که تحقیر پسر همکارش را در پی دارد و صحنه هایی تلخ از مردن خودخواسته اش، تا برسیم به خراب کردن خانه ها و قبرستان به خاطر یک اتوبان و یخ زدن سه سپور در شهربازی. این اشاره های قاسم به خراب شدن قبرستان و یخ زدن سه سپور در چرخ و فلک شهربازی، نوعی تمسخر دنیای مدرن و تمدنی است که قرار بوده بیاید و آمده. حتی تلویزیون خریدنش هم برای سرگرمی است. بلکه هوایی تازه کنند کنار قبرستان.

 

کلاژ خاطرات

لحن راوی دوم ماجرا که در روایت موازی، نشسته و دارد به خاطر چند نخ سیگار کوپنی، دستنویس ها را دوباره نویسی می کند کمی متفاوت است. لحن او مانند نویسندگان پسامدرنی مثل بارتلمی، ونه گات و براتیگان همراه با طنزی تلخ است. او همه چیز را به مسخره و مضحکه گرفته است. گاهی به لحن و زبان کوچه و بازار و با کلمات پهلوی مانند سنده، تخس کردن، زرت و زبیل صحبت می کند و قاسم را چلغوز و جزغاله می نامد. و حتی دستنویسی پهلوی را در جایی رو می کند. گاهی هم چنان در نثر فرو می رود که لحن بیهقی وار به خود می گیرد و چنان پرطمطراق صحبت می کند که گویی خود بیهقی زبان به سخن گشوده است. اما در حقیقت با آوردن نام بیهقی او را هم به مسخره می گیرد که شاید هنگام نوشتن بخش حسنک وزیر، اطعام خوبی شده است (صفحه 51). این راوی، گاهی از سر بی دردی وارد متن داستان می شود و همراه قاسم با دیگران صحبت می کند. خودش را نویسنده ای فرض می کند که حتی می تواند از زمان بگذرد و جای قاسم تصمیم بگیرد.

 

صدای غازهای وحشی را می شنوی؟!

با وارد شدن به بخش دوم کتاب و بزرگ تر شدن راوی کودک داستان، لحن هم پخته تر می شود. «جیمز جویس» در کتاب «چهره مرد هنرمند در نوجوانی» هم لحنش را همراه با بزرگ شدن استفان ددالوس، پخته تر می کند. اما این بزرگ شدن در «کتاب بی نام اعترافات» ترفندی می شود که قبای لحن را دیگر نتوان جایی آویخت. لحن کودکانه قاسم، تبدیل به لحنی پرخاشگر و مسخره کننده می شود؛ همه چیز را زیر سؤال می برد. و همین می شود که راوی دوم ماجرا هم با او ارتباط نزدیک تری پیدا کند و سعی کند همراه او وارد داستان شود. تنهایی و بیکاری این راوی دوم هم مزید بر علت است که مدام از زبانی به زبان دیگر بپرد. گاهی به فیلم نامه روی بیاورد و گاهی وسط تئاتر خوابش ببرد. برای تکه هایی که می نویسد اسم بگذارد، داخلی و خارجی بنویسد و...

 

خنده به قبرستان

نویسنده از دل خاطرات زیادی می گذرد و ناگهان با صدای غازهای وحشی رهایمان می کند و تکمله ای می نویسد که همه داستان را زیر سؤال ببرد. نویسنده اصلاً قصد ندارد چیزی را روایت کند. او لبخند کوچکی روی قبرستان خاطراتش کشیده و همه این بالا و پایین پریدن ها را انگار که برای سرگرمی است، مدام کج و راست می کند. در تکمله اشاره می کند که تلاش برای پیدا کردن واقعیت های داستان، تلاشی است که به جایی نخواهد رسید. این اعترافات در عین واقعیت می توانند دروغ هم باشند. همان طور که شاید «سلاخ خانه شماره پنج» « کورت ونه گات» هم همین وضعیت را داشته باشد.