اگزوپری این کتاب را به بهترین دوستش لئون ورث موقعی که پسر بچه بود تقدیم می کند و از همان جا نثر ساده و صمیمی و تاثیر گذارش را آغاز می کند. با اولین نگاه به کتاب شازده کوچولو تصور می کنید که کتاب برای کودکان نوشته شده است. با کلام ساده و نقاشی های عجیب و غریبی که شازده را در آن نشان می دهد. هر سطری را که جلو می روی بیشتر جذب کلمات آن می شوی تا جایی که دیگر نمی توانی آنرا کنار بگذاری تا داستان به سرانجام برسد.

شازده کوچولو، داستانی سور رئالیستی است که به خاطر این خاصیت، در آن از حوزه های روان شناسی و فلسفه هم استفاده زیادی شده است. حضور شازده در این داستان، در مکانی غیر قابل تکرار و زمانی محدود (شش روز) اتفاق می افتد. به خاطر خاصیت سور رئالیستی، می توان این نظریه را هم مطرح کرد که شازده کوچولو بخشی از وجود خود خلبان است.

 

شازده کوچولوی درون

اگزوپری با حضور خلبان در بیابانی خشک و بی آب و علف و خستگی او از درست کردن هواپیمایی که انگار هیچ راهی برای درست کردنش نیست، او را به ناخودآگاه می برد و در اولین بیداری اش او را با موجودی روبرو می کند که تا حدی شبیه کودکی او نیز هست. بره کشیدن برای شازده کوچولو و خاطره ای که از کودکی خود برای مخاطب تعریف می کند، اولین نشانه ای است که خلبان با نیمه وجودی اش روبرو شده است.

اریک برن، در نظریه خودش، اشاره به سه بخش وجودی انسان «کودک، والد و بالغ» اشاره می کند. از نظر برن، کودک بخشی است که آرزوها بدون در نظر گرفتن هیچ شرایط منطقی توسط کودک خواسته می شود. در مقابل آن والد سعی دارد قوانینی تولید کند که جلوی خواسته ها را بگیرد. و بالغ نقش هماهنگ کننده خواسته ها و عوامل بازدارنده را دارد.

طبق این نظریه می توان این حقیقت را دریافت که خلبان در آن بیابان بی آب و علف تبدیل به والد شده و شازده کوچولو نماد بخش کودک درون اوست. خلبان در اولین قضاوت های خود در مورد «آدم بزرگ» ها، آنها را دنبال شغل، پول، تحصیلات و موقعیت اجتماعی معرفی می کند. و در مقابل کودکان به خواسته های خود، یعنی بازی کردن و دوست خوب داشتن می پردازند.

شازده کوچولو در این داستان، در مقابل با پول(مرد تاجر)، کار مداوم (سیاره ای  که در آن چراغ خاموش و روشن می شد)، دانستنی های به درد نخور (سیاره مرد جغرافی دان) و ریاست و قدرت (سیاره پادشاه) احساس ناتوانی می کند. و ادعا می کند که هیچ کدام از این ها برای او جذاب و خواستنی نیستند. از طرف دیگر تنها چیزی که برای او ارزشمند است و ذهن او را درگیر کرده، گلی است که در سیاره او زندگی می کند. در مقابل تمام مسائل مادی و قانونمند، شازده کوچولو در مقابل احساس گل نسبت به او و احساس او نسبت به گلش بسیار مشتاق دانستن بیشتر است.

روباه، به عنوان یک بالغ سعی می کند که این هماهنگی را بین خواسته های کودکانه و قوانین بازدارنده ایجاد کند. روباه به او می آموزد که اگر خواستن مهار نشود، ممکن است تمام گل های دنیا برای او به یک اندازه ارزش داشته باشند. چون شاید این گونه تصور شود که به محض خواستن می توان تمام گل های جهان را به دست آورد. اما فقط یک گل هست که به یاد او است؛ و فقط یک گل هست که شازده به یادش مانده است.

اهلی کردن از نظر روباه، یعنی :«ایجاد صمیمیت کردن». این جمله، خواسته های درونی کودک را با خاصیت قانون مداری بالغ هماهنگ می کند. روباه به شازده کوچولو یاد می دهد که چه طور به خواستنش احترام بگذارد. برای روباه ایجاد صمیمیت کردن یک راه دارد و آن ایجاد دلتنگی است که از پس آن خواسته ای عمیق شکل می گیرد. 

 

بخش زنانه داستان شازده کوچولو

نیمه ابتدایی داستان، صرف معرفی شخصیت شازده کوچولو می شود. معرفی سیاره هایی که رفته، رفتار متقابل او با دیگران، خواسته های غیر معمولش و شیوه زندگی اش. اما هنگامی که بحث به گل می رسد، شخصیت به سمت تحول پیش می رود. اما چه چیزی باعث این تحول می شود؟

شخصیت شازده کوچولو، با توجه به اشارات بالا، بخشی از شخصیت خود خلبان است. خلبان با خلق شخصیتی خیالی در ذهنش به نام شازده کوچولو و پر کردن ساعات تنهایی اش با او، سعی می کند بخش کودکانه خود را ترمیم کند. و در مقابل، بخش بالغ خود را در برابر زنان تقویت کند.

گل سرخ، در این داستان نماد زن است. زنی با تمام ناز و عشوه اش، نیاز به توجهش و تمایل به ابراز وجودش. گل به هیچ کدام از کارهایی که شازده برای او انجام می دهد نیازی ندارد. او فقط نیازمند عشق است. نیازمند است که شازده کوچولو با عشق خواسته های او را انجام بدهد. اما شازده متوجه این موضوع نیست. در مقابل شازده هم نیازمند کشف درونیات گل است. هیچ کدام به این نکته های ریز و نادیدنی توجه ندارند. تا این که روز وداع می رسد.

شازده نمی تواند بفهمد چرا حتی روی زمین هم نمی تواند از فکر گلش بیرون بیاید. و چه چیزی باعث می شود که گل او با بقیه گل ها، با یک دشت گل تفاوت داشته باشد. شازده نمی تواند روی تک تک گل های این دشت یک شیشه بگذارد تا از شر باد و حیوانات وحشی در امان باشند. نمی تواند باور کند یک گل بتواند به تنهایی با خارهایش از خود دفاع کند. اما غرور گل، به او این اجازه را می دهد که این موضوع را بیان کند.

خلبان در این شخصیت به مخاطب می فهماند که شیوه برخورد با زن ها را بلد نیست و با تمام کودکی و پاکی اش در این مورد نیازمند کمک است. و شاید روباه بهترین گزینه برای نماد هماهنگ کننده بالغ و کودک برای همراهی یک زن باشد. و داستان تا جایی پیش می رود که شازده زهر مار را برای رسیدن به گل، به عشق درونی  اش تحمل می کند.