من به خاطر فعالیت های زیادم تا قبل از تابستان سال گذشته، دوستان کوچک و بزرگ زیادی دارم. از دوستانی که الان برای خودشان کسی شده اند و باز هم متانت طبعشان را حفظ کرده اند و دوستانی که انگار به کمک من نیاز دارند و در حقیقت فقط کمی اعتماد به نفس می خواهند تا خودشان را پیدا کنند. در این هفت هشت سالی که مثل یوزپلنگ در ادبیات دویده ام و این دو سه سال آخر که وبلاگ نویسی ام باعث شهرتم در فضای ادبیات جوان داستانی شده، هنوز به حس درستی نرسیده ام. بعضی روزها مثل الان می خواهم همه چیز را رها کنم و در تنهایی خودم و به دور از هیاهوی سانسور و چاپ کتاب و درآمد بنویسم و کارم را بکنم یا... در حقیقت دو راه بیشتر ندارم. یکی این که زیاد بنویسم و زیاد بخوانم و کار هم بکنم و یکی دیگر این که خیلی زیاد بنویسم و خیلی زیاد بخوانم و کار هم نکنم! هر کدام از این دو در شرایط خودشان درست هستند و در شرایط نامساعد هم اشتباه! اما تشخیص درستی و اشتباه آن اصلاً راحت نیست. به نظر شما چه کار باید بکنم؟

فعلاً تصمیم گرفتم زیاد بخوانم، زیاد بنویسم و زیاد کار کنم تا زندگی دومم را شروع کنم. شاید الان این تصمیم درست باشد. دوستی دارم که می گفت به کار فورس ماژور عادت کن واگرنه استعدادهایت به هدر می رود. صحبت این دوست اگر چه توانست مدت کوتاهی تکانم بدهد، اما به حضورش بیشتر از حرفش نیاز دارم.

تازگی ها دارم روی چند فیلم نامه، بازنویسی داستان های قدیمی و پیدا کردن کار تلاش می کنم. خیلی از کارها هم به خاطر انتخابات و تبلیغات و التهابش عقب افتاده است. چاره ای نیست جز صبر.

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

 

انتخابات

مثل یک مرد و جدا از فضای ملتهب انتخاباتی که همه خانواده ها را گرفته بود، به کسی رأی دادم که هیچ گونه التهاب و هیجانی در رفتارش نبود و آن قدر سیاست دارد که در بایکوت خبری کاندیداهای برنده نشده، در صدا و سیما گفت و گوی ویژه خبری شرکت می کند. من به محسن رضایی، مرد خونسرد انتخابات رآی دادم. و اطمینان دارم که خونسردی این مرد، راهگشای بحران تقلب انتخاباتی فعلی است.

پروردگارا

گریه نکن

درست می شود

شمس لنگرودی

 

آهدونیا (به آنهدونیا تصحیحش می کنم. با تشکر از ریفلاکس عزیز) 

آنهدونیا نام یک نوع بیماری روانی است که در آن بیمار دچار بی لذتی از زندگی می شود. این اصطلاح در ایران اولین بار با نقدی که بر روی کتاب «دفترچه ممنوع» نوشته «آلبا ده سس پدس» به کار برده شده است و بعد از آن هیچ کسی زحمت استفاده از این کلمه را به خود نداده است. شاید به عنوان یک داستان نویس و منتقد، دومین ن نفری باشم که از این کلمه استفاده می کنم.

آنهدونیا حسی است که الان دارم. من دچار بی لذتی از زندگی شده ام. زندگی من در انجام کارهای دیگران و خوشحال کردن آنان خلاصه شده است. از بودن بین آدم ها، کتاب خواندن، فیلم دیدن، فوتبال دیدن، نوشتن، حرف زدن و خوردن و خوابیدن و... لذت نمی برم. شاید زمان زیادی لازم باشد تا با این بیماری بجنگم. اما سعی می کنم زیاد طول نکشد! پست بعدی ام در مورد این بی لذتی از زندگی خواهد بود!