قبل از ایستگاه

خیلی وقت است من، مصطفی مردانی،‌ با او، تهمینه رستمی، عقد کرده‌ایم و رسماً زن و شوهر شده‌ایم. اما فرصت به روز کردن وبلاگم را تا امروز نداشته ام. شاید به خاطر تلاش مضاعف این چند روز ما است که با تمام توان سعی در گذر کردن از این دوره برزخ وار (عقد تا عروسی) هستیم. با این حال با حدوداً یک ماه تأخیر خبر خوشحالی‌ام را روی وبلاگ می‌گذارم.

 

بی ربط به اتوبوس

ماهنامه ادبیات داستانی چوک را از آدرس زیر دانلود  کنید‌:

http://mosiomard.persiangig.com/Chook/Mahnameye%20chook/

 تلاشم این است از این به بعد هر هفته، در آخرین ساعات روز جمعه در مورد اقتصاد و کشفیاتم در ادبیات به روز کنم. به حمایت و شنیدن نظرات شما نیاز دارم. در حقیقت این تصمیم من یک فراخوان جمعی است برای کمک به ادبیات این مرز و بوم. پس هر چه در مورد اقتصاد و ادبیات می دانید بنویسید... از پول سازان ایرانی و خارجی در ادبیات، از کسانی که دارند بی دلیل میلیونی از ادبیات این کشور می‌مکند و... منتظرم. 

سوار اتوبوس

در مورد زندگی از روی نوشتن،‌ کامنت‌های جالبی روی وبلاگ،‌ حرف‌های جالبی در بین دوستان و حتی صحبت‌هایی که از طریق دنیای مجازی خواندم و شنیدم و دیدم، نکته‌های جالبی به ذهنم رسید که عرض می‌کنم.

تمام دوستانی که من را مورد ملامت قرار دادند از یک جمله معترضه خاص استفاده کردند:‌‌ «دوست دارم از راه نوشتن زندگی کنم . 3 کتاب آماده برای چاپ دارم ولی...»

یا :‌ «منم مدتی است که دوست دارم واقعآ بنویسم ولی فشار مالی مانع میشه.»

یا : «خیلی گذران زندگی سخت میشه آخه.»

یا:‌ «نوشتن برای من یک شغل نیست که بخوام باهاش زندگی کنم یک هنر و یک جور دلبستگیه»

 

نکته اول در مورد کامنت‌های نوع اول:‌

اصولاً چاپ کتاب فرآیند پول سازی نیست. نه این که کار درستی نباشد! فقط کار پول سازی نیست. چاپ کتاب صرفاً‌ حضور نویسنده را در دنیای ادبیات اعلام می‌کند. و اگر نویسنده نتواند با کتابش حضور قدرتمندی در ادبیات داشته باشد مسلماً‌ محو خواهد شد. آن هم نه با کتاب اول و دوم،‌ بلکه معمولاً‌ نویسنده‌ها از کتاب سوم به بعد حضورشان جدی می‌شود.

داشتن نگاه اقتصادی آن هم به این صورت در هر بخشی از اقتصاد و جامعه اشتباه است. چون کتاب، پایگاه نویسنده نیست و نویسندگان به نوعی متخصصان بنگاه نشر به حساب می‌آیند. در حقیقت نویسندگان، کارمندان انتشاراتی‌ها هستند. بعضی از نویسندگان بزرگ دنیا مانند ویرجینیا وولف و همسرش، و همین طور یکی از نویسندگان روسی (نامش یادم نمی‌آید یا تورگینف است یا تولستوی یا کسی دیگر) دارای بنگاه نشر بوده اند. و از طریق فروش مستقیم آثار خودشان درآمد کسب می‌کردند.

گذشتن از این نگاه کمی سخت است. چون که در تمام دوران ادبیات این مملکت،‌ دولت بزرگ‌ترین پشتوانه ادبیات و بزرگ‌ترین مانع ادبیات بوده و هست. و در حال حاضر با توجه به کم شدن کتابخوانی، ناشرانی موفق ترند که در جهت اهداف دولت حرکت می‌کنند. اما دل به دولت نبندیم و سعی کنیم خودمان پایگاهی برای نشر و درآمدزایی مان پیدا کنیم.

 

نگاه دوم

فشار مالی همواره یکی از بزرگ‌ترین معضل‌های بزرگ برای خلاقیت و خودشکوفایی است. مازلو مثلث خودشکوفایی را از پایین به بالا با تأمین مالی، امنیت،‌ صمیمیت،‌ عشق و خودشکوفایی پر کرده است. بنابراین تأمین مالی بودن یکی از ارکان موفقیت است. اما اگر این تأمین از طریقی غیر از ادبیات به دست بیاید،‌ هر لحظه که اراده کند می‌تواند جلوی خودشکوفایی را بگیرد. به عنوان مثال از طریق کارگری امرار معاش کردن  و نوشتن خوب است. اما اگر همین کارگر ارتقای شغلی پیدا کند، در کارگری ارتقا پیدا کرده است و نه در نوشتن. بنابراین تأمین مالی کم کم جایگزین نوشتن می‌شود و مسیر را گم خواهیم کرد. همان طور که خیلی از دوستان من مسیر را گم کرده اند.

 

نگاه سوم:

سخت شدن گذران زندگی اولین نکته ای است که به ذهن خیلی از ما می‌رسد. تصور کنید که کارگری در ابتدای شغل خودش است. مسلماً در ابتدا گذران زندگی برایش غیر قابل تحمل است؛‌ کار طاقت فرسا، حقوق کم و خستگی زیاد. اما با ارتقا در شغلش کم کم با همان میزان کار، درآمد بیشتری به دست می‌آورد. حالا اگر از همین کارگر بخواهیم که دوباره از کارگری در صنعتی دیگر شروع کند، مسلماً‌ این کار را نمی‌کند. دوستانی که از سخت شدن گذران زندگی صحبت می‌کنند در شغلی دیگر جاگیر شده اند و همین آنها را نسبت به ادبیات،‌ کرخت و بی میل کرده است!

 

نگاه چهارم

برای هر کسی علاقه و دل بستگی می‌تواند شغل هم باشد. مانند خیلی از مشاغل دیگر. اما خطری که ادبیات تفننی دارد این است که باعث فربه شدن سرگرم کننده‌ها می‌شود. دوستانی که برای تست بازیگری رفته اند مسلما این جمله را شنیده اند:‌ ‌«اگر می‌خوای بازی کنی،‌ پولش رو باید بدی. چون برای تو تفریحه،‌ تفننه.»

و کسی که سرگرم می‌کند با پولی که دیگران برای تفریحشان می‌دهد فربه‌تر می‌شود. و همین مسئله باعث شده که بازیگری مثل الناز شاکر دوست، سحر قریشی،‌ محمدرضا گلزار،‌ علی صادقی،‌ حمید لولایی، یوسف پورمخبر و... دیگران تبدیل به سوپراستارهای سینما بشوند. اینها برای سرگرم‌کننده‌ها گزینه‌های خوبی هستند. و هنر برای مردم نوعی تفنن شده است!‌ چیستی هنر این نیست.

 

بازی وبلاگی مجید استیری،‌ بهترین اول رمانی که خوانده‌ایم!

ماه هاست که به بازی وبلاگی مجید استیری دعوت شده ام. بهترین ابتدای رمانی که خوانده ام.

این بازی به این صورت است:‌

بهترین ابتدای رمانی که تاکنون خوانده اید را انتخاب کنید و روی وبلاگتان قرار بدهید.

پنج نفر از دوستانتان را به این بازی دعوت کنید.

بهترین ابتدای رمان کل تاریخ ادبیات داستانی،‌ ابتدای رمان بیگانه است‌. ابتدای رمان را دقیق یادم نمی‌آید اما این جمله را هیچ وقت یادم نمی‌رود‌: 

«مادرم مرد. دیروز یا پریروز. نمی‌دانم. تلگرافی برایم آمده که باید در مراسم خاکسپاری شرکت کنم.»

کامو کتاب دیگری هم دارد که ابتدای ویرانگری دارد. اما رمان نیست. ابتدای کتاب «افسانه سیزیف»

«تنها یک مسئله به راستی جدی فلسفی وجود دارد. و آن هم خودکشی است. داوری این که زندگی ارزش زیستن دارد یا نه در گروی پاسخ به این سؤال است.»

بیش‌تر از هفت نفر از دوستانی که دوست دارم در این بازی شرکت کنند را می‌گویم. اما هر کس نخواست شرکت کند خودش اعلام کند تا جایگزین کنم. دیگر دوستان هم که نامشان یادم نمی‌اید، می‌توانند داوطلبانه شرکت کنند و برایم کامنت بگذارند تا نامشان را اضافه کنم‌:‌

مجید خراسانی، تهمینه رستمی،‌ الهام اسرافیلی،‌ حسین برکتی،‌ انجمن نجیب زادگان عجیب (آدرسش را هنوز پیدا نکرده ام)، بابک اسماعیلی، افسانه طباطبایی، لیلی مسلمی، پروانه حسین زاده،‌ تبسم غبیشی.

 

مطلب من در مورد دون ژوان چند کامنت جدید داشت. در پست بعدی سعی می‌کنم، سعی می‌کنم در مورد دون ژوانی دوباره صحبت کنم.