بعضی وقت ها که دلت می گیرد و دلت می خواهد جایی داشتی برای رفتن، دوستی داشتی برای دیدن، حرفی داشتی برای گفتن و خستگی ای داشتی برای آرمیدن...

این روزها در این انتهای دنیا، در این دوردست از همه دوستان قدیمی و داستانی، فقط و فقط دلم می خواهد داستانی داشته باشم برای نوشتن. حتی گشتن توی وبلاگ ها و خواندن داستان های دیگران که هر کسی برای خودش داستان عاشقانه ای دارد و هیچ کس نیست که برسد به موضوعی اجتماعی، تاریخی، سیاسی و چیزی. همه فقط دوست دارند بوی موی معشوق را روایت کنند، دوستت دارم را داد بزنند و از تن زن بالا بروند. کسی نیست که بگوید این عاشقانه کاری ها فقط برای عامه مردم خوش است.

خواندن شعری از فروغ آرامم می کند:

چقدر دور میدان چرخیدن  خوب است

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است

چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  میآید

و من چقدر دلم می خواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

 

خودم ادامه اش می دهم

چقدر شعر خواندن خوب است

چقدر فروغ خوب است...

 

دلم گرفته. یک حرف قوی اجتماعی مثل «سخنرانی پادشاه» یا «پرسونا»  یا «قوی سیاه» یا «کسی از گربه های ایرانی...» یا «oldboy» یا همین «جدایی نادر از سیمین» می خواهد. دلم فیلم خوب می خواهد. کتاب خوب می خواهد. این روزها این چیزها یادم رفته است. و کسی نیست که صحبتی، حرفی، نقدی چیزی بکنیم...

چه قدر دلم گرفته است...