از این که این همه کودک کار  و خیابان دیدم خسته شدم. از شنیدن صدای کتک خوردن کودک همسایه که همه خاطرات گذشته ام را زنده می کند هم دارم دیوانه می شوم. چه قدر کودک بودن و فرزند بودن در مملکت ما ظلم بزرگی است. انگار ناخواسته به دنیا آمدی و حالا باید از زندگی کسی که ناخواسته تو را به دنیا آورده بیرون بروی.

نمایشگاه کتاب را با دیدن صحنه های درداوری گذراندم... دیدن کودکی که داشت زمین می خورد و به گناه این که مادرش دستش را نگرفته کتک  مفصلی خورد. مادر و پدرهایی که برای خرید کتاب برای کودکشان به نمایشگاه می آیند و جلوی بخش گمشده ها دست خود را روی بچه بلند می کنند. انگار کودک باید این قدر بفهمد که یک مرد سی و پنج ساله. ما که جوانیم و توانمند، یک روز راه رفتن در نمایشگاه یک هفته می اندازدمان. بیچاره کودکی که در این راه رفتن کم می آورد...

ناخواسته به دنیا می اییم؛ می آیند و به طرز وحشتناکی باید از بین برویم. با کتک خوردن؛ٰ با حبس شدن توی حمام، با ادای وظیفه به کسی که بی رحمانه سالها به ظلم کرده... گناه کودک چیست؟‌ گناه این که فرزند یک خانواده ناتوان در تربیت و محبت بدون هیچ تخصصی در جامعه رها می شود چیست؟‌ گناه از چیست‌؟‌