نگاه از زاویه تلاش نویسنده برای رمان

تلاش زیاد و شبانه روزی برای خلق هنر، هیچ وقت دلیلی بر خوب بودن اثر نیست. نمی‌توان گفت وقتی آدم قدکوتاهی تلاش می‌کند تا بسکتبالیست شود، مربی تیم به خاطر تلاش فرد قدکوتاه هم که شده باید او را در ترکیب اصلی تیم راه بدهد. باید دید این تلاش چه قدر در برطرف کردن ضعف‌های ناشی از قد کوتاه بودن و ناتوانی در مقابل بلندقدها و چه قدر موفق بوده است.  

این مسئله در هنر هم قابل تعمیم است. نویسنده تازه کاری که ادعا می‌کند شب تا صبح روی فلان اثر هنری‌ام کار کردم، پس اثرم قابل احترام و تعریف است راه درستی را در پیش نگرفته است. باید دید که این تلاش‌ها تا چه حد در سمت و سوی رفع مشکلات اساسی اثر هنری بوده است. در این مدت چه میزان از قواعد هنر را آموخته، چه تعدادی را به کار بسته، چند لحظه به پیشنهادها و دلسوزی‌های منتقدان و پیشکسوتان این رشته توجه داشته و چه قدر تلاش کرده که در مسیر درست حرکت کند و به مسیر درست اهمیت داده است.

 

نگاه از زاویه سوررئال و روان شناسی

سوررئالیسم مکتبی است که آندره برتون بعد از این که از مکتب دادائیسم اخراج می‌شود، آن را پایه گذاری کرد. بنابراین این دو مکتب درهم آمیختگی عمیقی با هم دارند. دادائیسم بر پایه خلق آثار هنری بدون منطق استوار است. هیچ کدام از آثار تریستان تزارا و... دارای منطق درستی نیستند و اگر هم باشند خودشان آنها را منکر می‌شوند. برتون، این رویه را کمی منطقی تر کرد. سوررئال با استفاده از نمادها و نشانه‌ها سعی می‌کند فضایی وهم آلود ایجاد کند که به خاطر نزدیکی به واقعیت و استفاده از عناصر رویا در کار واقعی به نظر می‌رسند.

«چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد» مهدی رضایی هم می‌تواند رمانی سوررئال باشد. از آن جا که راوی داستان به خاطر فشار عصبی دچار نوعی گیجی و منگی شده است و آن قدر به اطراف خود در مدرسه، جامعه، همسرش و دیگران بی توجه شده که انگار همه چیز را از پشت شیشه‌ای مه گرفته می‌بیند. در مدرسه به اخراجش به دید بی خیالی نگاه می‌کند و خطری که نزدیک گوشش هست را در فاصله‌ای دورتر حس می‌کند. با کار همسرش ارتباط برقرار نمی‌کند و این خودش بهانه‌ای شده که از او هم دوری کند. تنها همدم او نسترن است که راوی سعی دارد او را هم از زندگی‌اش محو کند. یک زن خیالی که راوی سال‌هاست با او زندگی می‌کند.

این نشانه‌ها، حاکی از آن است که داستان در فضایی وهم آلود سپری می‌شود و راوی داستان با این که سعی دارد وقایع را کاملاً درک کند، به خاطر خشمی که از وضع موجود دارد کمترین توجهی به آن نمی‌کند تا مبادا این خشم در او گسترش پیدا کند و حصاری که به دور خودش کشیده است را از بین ببرد. همه این خشم‌ها از زبان آرمان در یک پاراگراف از داستان گفته می‌شود:

چه جالب، این یکی را می‌کشند، آن یکی خودش را می‌کشد، ببو می‌زند توی سر امیر میوه فروش، دختر نامه می‌نویسد می‌شد قاتل، شیلا هم فاحشه، مستانه بچه ی خودش را سقط می‌کند. آن هم از رفیق فوق لیسانس ادبیات نمایشی ما که هم خودش را سیاه می‌کند هم مردم را برای شندرغاز پول!

نسترن به عنوان نمادی از تمایل به خیانت و مانتوی مغز پسته‌ای به عنوان نمادی از وفاداری، نامه‌ای که به دست زنش رسیده به عنوان نمادی از تمایل به قتل و مسئله جنسی، ببو، دیوانه سر کوچه به عنوان نمادی از تمایل به جنون، و سؤال‌های بچه‌ها در مدرسه به عنوان نمادی از میل جنسی در این داستان حضور دارند. همه این‌ها تلاش برای خوب یا بی خطر جلوه دادن این تمایلات است.

آرمان در ذهنیت همه را نفی می‌کند اما در جایی دیگر از داستان نمود بیرونی پیدا می‌کنند و راوی را دچار ترس می‌کنند. با این حال راوی به خاطر انفعالش هیچ وقت نمی‌تواند به تمایلاتش برسد.

حضور فیزیکی نسترن در داستان و برخورد خوبش با زن او نمود بیرونی تمایل به خیانت و ناتوانی در آن، خرید مانتوی مغز پسته‌ای پس از مدت‌ها طفره رفتن نمادی از وفاداری، قتل آقای شاهی به عنوان نمود بیرونی تمایل به قتل و جلوگیری از بررسی‌اش توسط راوی نشانه ناتوانی راوی در کشتن، وجود مسئله جنسی در نامه‌ای که به دست زنش رسیده نشانه‌ای از تمایل جنسی سرکوب شده و کشته شدن کسی که می‌خواسته تجاوز کند نشانه ی ترس از خیانت، و ترس بعد از مرگ آقای شاهی نشانه ترس از کشتن، فرار دیوانه در داستان نشانه تمایل به دیوانگی و ترس و ناتوانی از ان است.

از نظر روان شناسی، بی انگیزگی هم خودش یک انگیزه است. اما آرمان دارای انگیزه است که جهان را نجات بدهد، جلوی خورده شدن جنین را بگیرد، فاحشگی را از بین ببرد و... اما هیچ تلاشی در جهت این آرمان‌ها انجام نمی‌دهد. او دوست دارد این کارها را بکند ، اما هرگز جرأت انجامشان را ندارد و دوست دارد دیگران به جای او دست به این کارها بزنند. شیلا مرد متجاوز را بکشد، نسترن خودش بیاید و از زندگی اش بیرون برود، آقای شاهی باید دنبال نشانه ای از قداست جنین بگردد، ببو خودش توی سر میوه فروش بزند و فرار کند و دیگران پیگیر قتل آقای شاهی باشند و او هیچ تحقیقی در این مورد نکند!

آرمان یک مرد منفعل است که حتی زندگی انگل گونه ای دارد. او نماد کسانی است که در عین تلاش برای نجات بشریت، نه تلاشی برای آن انجام می‌دهند و نه تمایلات درونیشان اجازه چنین کاری به آنها می‌دهد. او ادای معلم‌ها را در می‌آورد، ریش و مو و کیفش را شبیه آدم‌های عادی می‌کند، از دنده چپ بیدار می‌شود و برای مردم شیشکی می‌کشد!

 

نگاه از زاویه عناصر داستانی

«چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد»، واگویه‌ها، واهمه‌ها، وسواس‌ها و وسوسه‌های یک معلم ادبیات است که از فرط فشارهای عصبی و خشم ناشی از آن دچار نوعی انفعال و سکون شده است. عصبیت در شخصیت اصلی داستان (آرمان) به طور وضوح دست و پای او را برای ادامه زندگی بسته و او مرده متحرکی است که انگار دستش از دنیا کوتاه است. برای همین در بیشتر بخش‌های داستان ما واگویه‌های شخصیت را می‌شنویم که دیگران را به سخره می‌گیرد، از وضعیت زندگی شکایت می‌کند و سعی می‌کند همه چیز را توضیح بدهد. راوی به قدری منفعل است که حتی شغل خود را به درستی انجام نمی‌دهد، سر کلاس هیچ درسی نمی‌دهد، سؤال‌های بی‌هدف دانش آموزان را جواب می‌دهد بدون این که فکر کند چرا باید یا نباید این‌ها را جواب بدهد. او فقط کاری را می‌کند که بایدها و باورهای ذهنی‌اش به او امر می‌کنند.

به دلایلی که توضیح دادیم، آرمان دچار بی‌هدفی محض است و کسانی روایت را پیش می‌برند که برای راوی مهم هستند مثل زن راوی، آقای شاهی، دیوانه سر کوچه و همکارانش در مدرسه. با توجه به نگاه سوررئال نویسنده در داستان، همه این شخصیت‌ها می‌توانند نمودی بیرونی از خود شخصیت هم باشند. انتخاب این‌ها با این که آگاهانه نبوده است، اما همه این‌ها بخش‌های تاریک شخصیت ارمان است.

برای مشخص شدن خط روایت داستان، باید روایت‌های فرعی را در نظر بگیریم. خرده روایت‌ها شامل نامه‌ای که زن راوی به دستش رسیده است، خورده شدن جنین در چین، کشته شدن آقای شاهی و به روز شدن وبلاگش، ساعت‌هایی که در مدرسه است و خطر اخراجش از این کار است. نویسنده در دو بخش داستان از انفعال بیرون می‌آید. بار اول زمانی است که در مقابل طعنه‌ها و اذیت و آزار دیگران به دیوانه واکنش نشان می‌دهد. که فردای آن روز ببو، همان دیوانه سر کوچه، توی سر میوه فروش می‌زند و در می‌رود. و بار دوم در مورد مرگ آقای شاهی واکنش نشان می‌دهد که باز هم پلیس‌ها او را از تحقیق و بررسی این موضوع به شدت باز می‌دارند. گهگاهی هم با نسترن، زن خیالی ذهنش، بحث‌هایی انجام می‌دهد که با ورود نسترن به زندگی‌اش و رفتن نسترن به طور ارادی و برای همیشه جایی را برای تلاش در آرمان باقی نمی‌گذارد.

شخصیت پردازی آرمان با نمادهای روانی شکل گرفته است و می‌توان نویسنده را صرفاً در شخصیت پردازی در داستان تحسین کرد. با توجه به این که داستان در پیرنگ، داشتن قصه سرراست، صحنه پردازی، لحن و زبان، دایره واژگان، کشمکش و اوج و فرود کمیتش لنگ است.