الان که دارم این متن را می نویسم،‌شاید فقط چند روز است که دوباره شروع کرده ام به نوشتن. خیلی وقت نیست که آرامش گرفته ام و دارم تند و تند می نویسم. و از این احساس لذت بخش سرشارم.
دوست دارم که بیشتر و بیشتر بنویسم. شاید در مورد مرگ. شاید در مورد زنده بودگی؛‌زن بودگی؛ کودک بودگی؛ مردبودگی؛ و تمام بودن های ایرانی.
این روزها رمانی را شروع کرده ام که شاید ترکیبی از تمام احساسات درونی ام به همراه ترکیبی از تکنیک هایی است که بلدم و یاد گرفته ام. دوست دارم فقط قسمت کوتاهی از آن را این جا بگذارم. فقط می خواهم بگویم که شروع کرده ام به نوشتن. فقط همین:

صدایت را می شنوم که از همین نزدیکی ها حرف می زنی...
سارا ساک را با انگشتان خسته اش گرفته بود و توی دستش جا به جا می کرد. جلوی گیشه بلیط فروشی ایستاده بود. هر جای سالن را نگاه می کرد، مردم مثل صف حلیم یا آش پشت سر هم ایستاده بودند؛‌با هم حرف می زدند و حرف هایشان بالای سقف قاطی می شد و روی زمین می ریخت. سرش را برگرداند و به دختر توی گیشه نگاه کرد که چشمش به مانیتور بود. به صورت دختر خیره شد که رنگ آبی مانیتور رویش افتاده بود. انگار بخواهد از روی عینک دختر، بلیط قطارش را ببیند. دختر سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. :« هنوز کنسلی نیومده. بین راهی هم نیست. صدات می کنم.»
دوباره سرش را پایین گرفت و به نور آبی خیره شد. سارا ساکش را توی دستش بالا انداخت و جای انگشتانش را سفت تر کرد. قدم اول را برداشت و سنگینی اش را دنبال خودش کشید. صندلی ها را یکی یکی نگاه می کرد. ردیف اول چند جالی خالی بود. وسط آنها زنی نشسته بود و دست هایش را روی ساک های قد بلند دو طرفش گذاشته بود. سارا از کنار او رد شد و به ردیف های صندلی نگاه کرد. کنار یک زن چاق انتهای ردیف یکی مانده به آخر، یک جای خالی بود. زن چادرش را جلو گرفته بود و با بادبزنش داشت خودش را خنک می کرد. سارا دست های لاغر خودش را دید و به این فکر کرد که مبادا روزی به اندازه دو تا صندلی ایستگاه انتظار قطار چاق بشود.
به صندلی های دیگر نگاه کرد. مردی جلوی راهش بود که کنار صندلی انتظار نشسته بود. مرد سرش را بالا آورد و بی اعتنا به سارا نگاه کرد. از نگاه مردها می ترسید. خودش را از جلوی مرد عبور داد و دوباره به زن چاق نگاه کرد. می توانست بوی زن را حس کند که با بادبزن توی هوا پخش می شود. از کنار ساک ها رد شد و بین دو تا صندلی را گرفت و خودش را به زن چاق رساند. نزدیک که شده بود پشیمان شد. داشت رد می شد که زن صدایش کرد. «بیا دخترم. بیا بشین.»
سارا برگشت. زن داشت به نصف صندلی اشاره می کرد. سرش را چرخاند که صندلی دیگری پیدا کند. کنار دستشویی مردانه، چند تا پسر با شلوارهای گشاد پارچه ای و پیراهن های پلاستیکی براق که انگار از قبل انقلاب آنها را آنجا آورده باشند، ایستاده بودند و او را تماشا می کردند. سارا به زن لبخند زد و خیلی آرام نشست کنار زن. او و زن دقیقاً‌ دو تا صندلی را اشغال کردند. زن بی تاب بود:‌»شهر شلوغیه. هر کی هر کیه. سه روزه اینجام. حالا می خوام برگردم شهرم. می گند بلیط نیست. بشین تو نوبت کن سولقون بیاد. می گم خانم من کن سولقون نمی خوام. می گه مشهد برات می گیرم. بشین صدات می کنم. کن سولقون کجاست؟»
سارا حواسش نبود. :«کن سولقون؟ بالای تهران.»...