سلام.

خوبی؟

من هم خوبم. دلم برای روزهایی که آن جا بوده ام و دیگر نمی توانم باشم تنگ شده است. دلم برای تک تک روزهایی که توی پارک کوچک روبروی حوض می نشستیم تنگ شده است. من همین روزها آن جا بودم. همان چمن شیبداری که روی آن می خوابیدیم و کسی ما را نمی دید. پرسه زدن در راهروهای کانون ها را یادم می آید. گوشه به گوشه آن زوج هایی ایستاده بودند و الکی با هم حرف می زدند. دعوایی راه می انداختند و به بهانه آن دو به دو با هم حرف می زدند و مثلاً غر می زدند. و بعد از آن دیگر دوست نداشتند توی دانشگاه همدیگر را ببینند. من از این بازی ها خوشم می اید.

آخرین بار که رفتم، کانون ها را جدا کرده بودند و راهرویی نبود که کسی در آن پرسه بزند.

از راه که رسیدم رفتم سمت دامغان. همان دانشکده علوم انسانی که آن قدر دور بود که انگار تا دامغان راه بود. آن وقت ها که با هم بودیم یک بار تا دامغان هم رفته بودم؛ با مینی بوس. فقط نیم ساعت راه بود. آن روزهایی که من این کار را کردم هنوز صادق شعبانی با ما بود؛ مدیر کانون فیلم و عکسی بود که من هشتمین نفرش بودم. آن روزها باعث شد که من تا می توانم فیلم ببینم. یکی از همان شب ها روبان قرمز و دو تا فیلم دیگر را دیدیم که من هیچ کدامشان را یادم نیست. هم اتاقی سال اخرم می گفت کابوس هایی که گاه گدار می بینم نتیجه همین فیلم دیدن های زیاد است. کسی چه می داند راست می گفت یا دروغ. هیچ کدام از حرف هایی توی آن سن و سال می زدیم نظریه نبود. حتی نمی شد به عنوان فرضیه هم قبولش کرد. هر کسی تجربه ای داشت به عنوان یک مدرک اساسی رو می کرد.

قصه من و کانون ها همین جا تمام نشد. من بودم و کانون ادبی و فاضل گنجی. همین چند هفته پیش خبرش را از علی لرگانی گرفتم؛‌ توی مترو. دلم تنگ است. دلم برای همه تنگ است...