این فقط یک بخش از رمانی است که شروع کرده ام و تا حالا سه فصلش را تمام کرده ام...

فقط چند ساعت کار...  

فصل اول

بدون درد...

جلوی دستگاه کارت‌خوان شرکت ایستادم و کارتم را کشیدم. صدای بوق تأییدش را که شنیدم،‌ کارت را توی کیفم چپاندم و از در شرکت بیرون رفتم. نگاهی به بالای خیابان شرکت انداختم. اتوبوسی در حال نزدیک شدن به ایستگاه بالای خیابان بود. کیفم را از روی دوشم به دستم دادم و به طرف ایستگاه اتوبوس دویدم. به نزدیک ایستگاه که رسیدم، اتوبوس تکان کمی خورد که حرکت بکند. سریع تر دویدم و راننده ترمز را گرفت. سوار شدم. اتوبوس خلوت بود. توجهی به تابلوی روی اتوبوس نکرده بودم. روی یک صندلی خالی کنار پنجره نشستم و سرم را به شیشه تکیه دادم. تکان‌های اتوبوس نمی‌گذاشت سرم روی شیشه ثابت بماند. کیفم را بالا آوردم و عمودی روش شانه‌ام گذاشتم. سرم را بهش تکیه دادم و به سمت شیشه اتوبوس هلش دادم. لرزش اتوبوس را کمتر احساس می‌کردم. چشم‌هایم را بستم و قبل از این که خوب جایم را درست کنم،‌ خوابم برد.

کسی به شانه‌ام زد. چشم‌هایم را باز کردم. از دیدن صندلی‌های خالی اتوبوس شوکه شدم. راننده با سبیل‌های قیطانی بلند بالای سرم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد:«پاشو آقا. ایستگاه آخره. هزار تا کار دارم باید برگردم.»

دست‌هایم را توی جیبم کردم و دنبال پول گشتم. گفتم:«کرایه‌اش چنده؟»

:«سیصد تومان.»

کیف پولم را در آوردم و به اسکناس‌های وصله پینه‌اش نگاه کردم. یک دویست تومانی پیدا کردم. دست کردم توی جیبم و یک سکه صد تومانی هم رویش گذاشتم و به راننده دادم. از اتوبوس پایین پریدم و اتوبوس هم خیلی سریع حرکت کرد و رفت. اولین بار بود که اشتباهی تا این جا آمده بودم. هیچ کسی پیدا نمی‌شد که از او بپرسم این جا کجاست. ایستگاه‌های اتوبوس خالی و تاریک بودند. صدای حرکت ماشین‌ها از جایی دور می‌آمد. اتوبوس با سرعت از در روبرویی بیرون رفت. به طرف در راه افتادم. خانه‌هایی که از این جا دیده می‌شدند، پنجره‌های کج و معوج که تمام آن‌ها هیچ نمایی غیر از آجر‌های بزرگ روی هم چیده شده نداشتند. انگار که در این محله هیچ نقاش و گچکاری کار نکرده است. نزدیک تر که شدم، سعی کردم دو تا خانه یکسان پیدا کنم. آپارتمان روبرو در طبقه اول دو تا پنجره کج لوزی داشت. در طبقه دوم یکی لوزی و یکی مستطیل کشیده و بزرگ که به دیوار عمودی ساختمان می‌رسید. طبقه سوم پنجره‌های مثلث شکل کوچک و بزرگ هم اندازه بودند. طبقه آخر هم کاملاً کج و ذوزنقه‌ای بود؛‌ بدون پنجره. آپارتمان کناری‌‌اش هم با تفاوت‌های چشمگیری که با این آپارتمان داشت، باز هم هیچ دو طبقه یکسانی نداشت.

هوا داشت تاریک می‌شد و چراغ‌های کم نور و پرنور که در هر طبقه پیدا می‌شد، فضای کوچه را روشن کرده بود. وارد خیابان روبروی در ایستگاه اتوبوس شدم. صدای جوش‌کاری و چکش‌کاری تنها صداهایی بود که شنیده می‌شدند. اما هیچ‌کس توی خیابان‌ها راه نمی‌رفت. یک در روشن چند متر آن طرف‌تر دیده می‌شد. قدم‌هایم را سریع تر کردم تا زودتر به آن برسم. اما انگار آهسته داشتم راه می‌رفتم. هر چه قدر هم قدم‌های بزرگتری برمی‌داشتم، سرعتم هیچ تغییری نمی‌کرد. سرعت قدم‌هایم را کم کردم و حتی خیلی آهسته راه رفتم. اما باز هم سرعتم به اندازه تند راه رفتنم بود. با هر سرعتی بود به در شیشه‌ای رسیدم. در را که باز کردم،‌ کسی برنگشت که من را نگاه کند. چند نفر کارگر پشت یک میز در حال جوش‌کاری بودند. کسی هم بین من و کارگرها وجود نداشت. صبر کردم تا کسی سرش را برگرداند و من را نگاه کند. اما نور جوش‌کاری چشم‌هایم را اذیت می‌کرد. برای بیرون رفتن در را باز کردم که کسی دستم را با آچار سنگینی کنار زد و با سرعت وارد کارگاه شد. درد شدیدی توی دستم حس کردم. اما خیلی سریع دردش ساکت شد. آستینم را بالا زدم و به دستم پشت ساعدم نگاه کردم. کوبیدگی مثل فرو رفتن آب در خاک داشت کمرنگ می‌شد. هنوز یک خط باریک از کوبیدگی باقی مانده بود که زنگی به صدا در آمد و یک نفر از کارگرها دستگاه جوشش را زمین گذاشت و از پشت میز بیرون آمد. دری از بین دیوار باز شد و یک مرد کت و شلواری بیرون آمد؛ با یک کیف سیاه که به نظر پر می‌آمد. کیف را به مرد داد و مرد بدون هیچ تشکری آن را گرفت. داشت از روبروی من رد می‌شد که صدایش کردم:«ببخشید آقا... آقا ببخشید... آقا...»

مرد برگشت و با عصبانیت من را نگاه کرد:‌«چی شده؟»

:«من می‌خوام برم کرج. از کجا باید برم؟»

:«کرج؟ کرج دیگه کجاست؟»

:«کرج؟ نزدیک تهران. از جاده قزوین می‌رند.»

:«کرج دیگه کجاست؟ این جا محله زیاد داره اما این جاهایی که تو می‌گی من تا حالا نشنیدم. کارشون چیه؟»

:«یعنی چی کارشون چیه؟ همه کار می‌کنند. بیشترشون کارگرند. اما همه جور شغلی هست.»

:«ببین این جا محله جوش‌کاریه. چهارراه بعدی رنگ‌کاریه. چهارراه بعدی سرهم‌بندیه. اون ته شهر هم نونوایی و کیک‌پزی و ایناست. حالا تو کجا می‌خوای بری؟»

:«این‌ها که راسته‌اند. اسمشون چیه؟»

:«اسمشون همینه دیگه.»

:«اسم شهر چیه؟»

:«تازه اومدی این‌جا؟»

:«آره. توی اتوبوس خوابم برد. بیدار که شدم دیدم این‌جام.»

:«پس تو هم گم شدی...»

:«آره. کس دیگه‌ای هم گم شده؟»

:«همه‌ی آدم‌های اینجا گمشده‌اند. هرکس یه‌جوری. یکی توی آسانسور،‌ یکی توی راه‌پله، یکی پشت فرمون... جا واسه خواب داری؟»

:«جا واسه خواب؟... آره اگه بتونم برگردم جا دارم. تنها زندگی می‌کنم.»

نیشخندی زد. :«چند دقیقه دیگه کل شهر تاریک می‌شه. باید بگردی دنبال جای خواب. فقط حواست باشه که واسه  الان ازت کار بخواند نه فردا صبح.»

:«کار؟»

:«چند ساعته. چیزی نیست. عوضش امشب رو راحت می‌خوابی.»

و بدون خداحافظی از در بیرون رفت. خواستم دنبالش بدوم که دیدم سرعتم تغییری نکرده است. مرد با سرعت خیلی زیادی از من دور شد. صدای زنگ چند بار دیگر هم تکرار شد و همه مردهایی که پشت میز جوشکاری بودند، دستگاه جوش‌هایشان را زمین گذاشتند و با سرعت همان مردی که با هم صحبت کردیم، از در بیرون رفتند. من هنوز توی کارگاه ایستاده بودم که حس کردم دارم حرکت می‌کنم. خیلی آرام در باز شد. بی اختیار از در بیرون رفتم و در بسته شد. در کسری از ثانیه همه شهر به جز تیرهای چراغ برق تاریک شدند و صدای مردهایی شنیده می‌شد که داد می‌زدند:«جای خواب... جای خواب...» و بعد به تناوب دو، سه، چهار ساعت کار و حتی دوازده ساعت کار هم می‌گفتند. به طرف چهارراه رفتم و مردها را دیدم که دارند به طرف مرکز چهارراه می‌آیند. یکی شان به شانه ام زد:«جای خواب داری؟ کارش صبحه. امشب رو راحت می‌گیری می‌خوابی.»

:«کارش امشبه یا فردا صبح؟»

:«امشبه. الان می‌ری سر کار. می‌خوابی. فردا صبح می‌ری سر کار و زندگیت.»

:«خوبه.»

دستم را گرفته بود و با خود می‌کشید که مرد دیگری از راه رسید. مرد دوم خیلی درشت هیکل تر بود :«مشتری رو که این جوری نمی‌برند... چی کار بلدی؟»

با ترس به سبیل‌های مرد دوم خیره شده بودم. خشکم زده بود. مرد دوم گفت:«ببین. مال ما کارش فردا صبحه. جای خوابمون هم خوبه. نزدیک جوشکاری‌هاست. تو جوشکاری می‌خوای بخوابی دیگه؟»

شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:«دستتون درد نکنه. چه طوری می‌تونم برگردم کرج؟»

:«کرج؟... کرج دیگه کجاست؟...‌ها... تازه کاری داداش. از قیافه‌ات معلومه. چی کارها بلدی؟»

:«کارمندم. کارمند شرکت بیمه.»

:«بیمه؟... بیمه دیگه چیه؟»

:«بیمه. بیمه آتش سوزی، سوانح، درمانی، شخص ثالث، بیمه بدنه...»

:«مشکل چند تا شد. این بقیه که گفتی چی اند؟»

:«این بقیه؟ یعنی چی؟ آتش سوزی که آتش سوزی منازله. سوانح هم که مربوط به حوادث غیر مترقبه است. درمانی هم که برای درمان بیماری‌هاست. شخص ثالث و بیمه بدنه هم که مال کساییه که ماشین دارند.»

:«داداش خیلی پرت می‌گی. این جا این چیزهایی که تو می‌گی رو تا حالا ندیدیم. من بیست ساله اینجام نه خونهای آتیش گرفته، نه زلزله‌ای اومده، نه کسی مریض شده، نه کسی تصادف کرده. این جا همه چیز در خدمت کاره. هر کسی مریض بشه سریع خوب می‌شه. حتی یک لحظه مریضی نداریم.»

وقتی حرف‌های مرد تمام شد،‌ فهمیدم که دهانم باز مانده و چشم‌هایم حسابی گرد شده اند. سریع آستینم را بالا زدم و به جای کبودی نگاه کردم. هیچ ردی از ضربه‌ای که خورده بودم روی ساعدم نبود. دست زدم. هیچ دردی احساس نمی‌کردم. به مرد درشت هیکل نگاه کردم.  بعد به مردی که کمی لاغر بود. با مشت به دماغ مرد لاغر کوبیدم. هیچ دفاعی از خودش نکرد و مشت من محکم روی دماغش فرود آمد. فقط کمی عقب رفت. دستش را روی دماغش گذاشت. اول به من و بعد به مرد درشت هیکل نگاه کرد. مرد درشت هیکل خنده‌ای کرد. مرد لاغر دستش را از روی دماغش برداشت. هیچ جایی روی صورتش نیانداخته بود. قبل از این که بتوانم خوب به مرد لاغر نگاه کنم، مرد قوی با زانو توی شکمم کوبید. قدرتش آن قدر زیاد بود که من را روی زمین پرت کرد. دستم را روی شکمم گرفتم و به عادت همیشه منتظر یک درد عمیق و جدی بودم. دستم را روی شکمم فشار دادم. اما هیچ  دردی احساس نمی‌کردم. هیچ دردی احساس نمی‌کردم. با مشت چند بار دیگر توی شکمم کوبیدم. سالم تر از هر کس دیگری بودم. دستی به سرم کشیدم که همیشه درد می‌کرد و حالت گرفته‌ای داشت. الان هیچ حس بدی توی سرم نبود. از جایم بلند شدم و با بهت به مرد درشت هیکل نگاه کردم. گفتم:«جای خواب می‌خوام.»

:«چی کار بلدی؟»

:«هیچی!»

:«پس باید کار یاد بگیری. فردا صبح زود بیدارت می‌کنم کار کنی.»

دست من را گرفت و با خودش برد. چند قدم رفتیم. سرم را بلند کردم تا بپرسم کجا می‌رویم که جلوی یک در بزرگ ایستادیم. پرسیدم:«چه قدر نزدیک بود!»

پوزخندی زد و کلیدی را توی دستم گذاشت. :«صبح که بیدارت کردیم،‌ تا شش ساعت کار می‌کنی. تموم که شد می‌تونی بری سراغ زندگیت...»

کلید را توی دستم تکان دادم و به سردر هتل نگاه کردم. یک در مجلل و سفید و بزرگ که هر چهار پایه اش در نقش و نگار با هم فرق داشتند؛ اما همه سفید بودند. پایم را  که به طرف هتل تکان دادم،‌ جلوی در یک اتاق سر درآوردم. رویش عدد 206 حک شده بود. به اتاق بغلی هم نگاه کردم. آن هم 206 بود. اتاق سمت چپی هم همین شماره بود. عدد کلید توی دستم هم همین بود. کلید را توی در روبرویم چرخاندم. در باز شد. در را بستم و کلید را در آوردم. به طرف اتاق بغلی رفتم. کلید را توی قفل آن هم چرخاندم. ان در هم باز شد. تا انتها همه اتاق‌ها 206 بود. اما فقط یک کلید توی دستم بود. کلید را در آوردم و به طرف اولین اتاق دویدم. اتاق جلویم ظاهر شد. کلید را چرخاندم. باز شد. سرم را بین دست‌هایم گرفتم و روی زمین نشستم. کلید، خودش توی در چرخید و در باز شد. اتاق تاریک بود. صدایی هم از داخلش نمی‌آمد. آرام به طرف اتاق رفتم. حدس من این بود که یک اتاق مجلل و بزرگ وسط یک هتل است. چراغ‌ها خودشان روشن شدند. و درست همان چیزی که تصور کردم بود. یک سوئیت به وسعت یک هزار متر. به طرف پنجره رفتم. دستم را روی پرده گرفتم و چشم‌هایم را بستم. توی دلم گفتم:« کاش دریا باشد.» صدای دریا را شنیدم. چشم‌هایم را باز کردم و سریع پرده را کنار زدم. دریا بود. هتل درست چسبیده به دریا بود. پنجره را باز کردم و پایین را نگاه کردم. یک لحظه خودم را جلوی ساحل حس کردم. نیمه شب بود. همه جای ساحل چراغ‌های کمرنگی پیدا بود ولی هیچ کس آن جا نبود. موج‌ها با قدرت خودشان را به لب ساحل می‌رساندند. لباس‌هایم را در آوردم و خودم را به دریا زدم. موج‌ها خیلی قوی بودند. اما من محکم خودم را به دریا می‌زدم. هیچ دردی احساس نمی‌کردم. فقط خوردن شن‌های ریز توی آب به پوستم کمی احساس سوزش ایجاد می‌کرد. یادم نیست تا چه زمانی، اما تا جایی که توان داشتم توی دریا شنا کردم و بعد خوابم برد... صدای دریا هنوز توی گوشم بود.