درباره‌ی خود کتاب

من گنجشک نیستم،‌ رمان 85 صفحه ای مصطفی مستور است که توسط نشر مرکز چا‌پ شده است. روند دارای بیست اپیزود مرتبط است که در یک تیمارستان خصوصی می‌گذرد. نویسنده در هر کدام از این اپیزودها به زندگی یکی بیماران در حال درمان هستند می‌پردازد و تمام این پرداخت‌ها از نگاه اول شخص یکی از همین بیمارهاست. راوی داستان بعد از مرگ فرزند و همسرش دچار تشنج شده و خواهرش او را برای مداوا به این مرکز فرستاده است...

 زبان داستان

مصطفی مستور از آن نویسنده‌هایی نیست که مثل یوسف علیخانی،‌ شهریار مندنی پور و...  زبان خاص خودش را داشته باشد. مستور از زبانی ساده استفاده می‌کند که گهگاهی هم دوست دارد با زبان کاری انجام بدهد. در این رمان خیلی کم پیش می‌آید که مستور زبانش را از سادگی بیرون بیاورد. حتی با این که تک تک اتفاقات در یک تیمارستان می‌افتد و خود راوی هم دم به دم دچار تشنج می‌شود. زبان داستان فقط زمانی تغییر می‌کند که راوی تشنج می‌گیرد و سرگیجه به سراغش می‌اید و پخش زمین می‌شود. شاید یکی از ایرادهایی که به مستور می‌شود گرفت دقیقاً همین موضوع است که زبان داستان در «من گنجشک نیستم» به زبان دیوانه‌ها نزدیک نیست و بیش از حد به روایت داستان پرداخته است.

 روایت داستان

روایت داستان را در کل دوست داشتم. با این که نویسنده در انتهای بیشتر اپیزودها برای تمام کردن حرفش و پریدن به زمان بعدی از تشنج راوی استفاده می‌کند. و به قدری از این شیوه استفاده می‌کند که از حالت عادی خارج می‌شود. نویسنده سعی نمی‌کند هر بار که راوی تشنج می‌گیرد اتفاق داستانی جدیدی بیافتد و فقط به چرخش سر راوی اکتفا می‌کند. در حقیقت برای نویسنده،‌ روایت‌های فرعی بیشتر از روایت کلی ارزش دارد. این رویه تا انتهای رمان ادامه دارد.

با این که روایت عنصر برجسته این رمان است اما باز هم در روایت کلی،‌ اتفاقی نو نمی‌افتد. و اگر شخصیت کابلی، دانیال نازی و ماهان نبود،‌ خواننده نمی‌توانست همراه راوی جلو بیاید.

 

شخصیت‌ها

دانیال نازی:

دانیال نازی را دوست داشتم. حتی خود نویسنده هم دانیال نازی را دوست دارد که اولین جمله کل کتاب جمله ای از دانیال نازی است. همان جمله ای که جای تقدیم نامه ابتدای کل کتاب نوشته می‌شود.

دانیال نازی یک کرم کتاب پر از سوال است. از هر کسی خوشش نمی‌اید. شاعر مسلک است و ساعت سه نصفه شب هم که شده برای خواندن شعرش به راوی زنگ می‌زند. اتاقش در دیوانه خانه پر از کتاب است. حتی روی تختش و صندلی مهمانش کتاب ریخته و معلوم نیست که خودش کجای این اتاق می‌نشیند. دانیال به حرف‌های رئیس تیمارستان گوش نمی‌دهد و یک روز نیمه‌های شب خودش را از پنجره اتاقش به پایین پرت می‌کند و می‌میرد. به مستخدم پیر تیمارستان می‌گوید «تاجی خوشگله» و حتی دختر تاجی را هم به اندازه خود تاجی خوشگل نمی‌بیند.

کابلی:

یک راننده کامیون که یکی از روزهایی که ناگهانی به خانه برمی گردد،‌زنش را در حال خیانت می‌بیند و خودش با پای خودش به این جا می‌آید. عشق فیلم است و هر روز صبح فیلمی که دیشب دیده است را برای راوی تعریف می‌کند. اما دانیال هیچ وقت رابطه خوبی با کابلی ندارد. به هر کس که بدش بیاید می‌گوید‌‌ »صورت!». راوی حدس می‌زند که احتمالاً یعنی کسی که «صورتش رو نگاه کن» یا «با اون صورت عوضیش» تصور می‌کند. توی صف مدام به جلو خم می‌شود و حرف می‌زند. درست مثل یک شاگرد تنبل. به نظر می‌رسد افغانی است، اما غیر از اسم و تکیه کلامش چیز دیگری این مدعا را اثبات نمی‌کند.

کوهی:‌ رئیس تیمارستان که بیماران را تحقیر می‌کند و تکیه کلامش «روشن شد‍؟!» است. آن قدر که انگار دارد یکی از نظریه‌های مارتین‌هایدگر را می‌فهماند (از متن کتاب). و دیگر هیچ!

 همه ی شخصیت‌های داستان ایستا هستند. و هیچ تغییری در رفتار و گفتارشان اتفاق نمی‌افتد. و این سکون داستان را بیشتر می‌کند.

 من گنجشک نیستم را دوست داشتم. اما فقط در جزئیات. داستان در کلیت حرف زیادی برای گفتن ندارد.