دستش درد می کرد. دستش خیلی درد می کرد. از این که دیگه نمی تونست مشت بزنه خیلی عصبی بود. از جاش بلند شد و رفت توی اتاق. به کیسه بوکس نگاه کرد. آرام به طرفش رفت. دستش را آرام روی کیسه بوکس گذاشت. دست‌های باندپیچی‌شده‌اش درد گرفتند. دردش خیلی شدید بود. در را با آرنجش باز کرد و وسط هال ایستاد. مادر در حال دم کردن چای بود. با دیدن صورت پسر جیغ کشید:« کی این شکلیت کرده؟»

:«یه چیزی می‌‌خوام.»

مادر داشت به طرفش می‌امد. گفت:«سیگار می‌خوام.»

مادر سرجایش ایستاد. دوباره گفت:«خواهش می‌کنم. درد دارم.»

:«تو سیگار می‌کشی؟»

:«مامان سیگار می‌خوام.»

مادر سرش را برمی‌گرداند و می‌رود. صدای ریخته شدن چای توی فنجان آخرین چیزی بود که توی خانه شنید. جلوی در سوپرمارکت ایستاد. به هر دو دستش نگاه کرد. هر دو تا باندپیچی شده. رفت تو. صاحب سوپرمارکت با قدرت برگشت سمتش :«می‌کشمت... می‌کشمت...»

:«سیگار می‌خوام. درد دارم.»

:«درد داری. می خوام بکشمت راحت شی.»

به طرفش حمله می‌کند. پسر از خودش دفاعی نمی‌کند و پخش زمین می‌شود. نمی‌توانم دست‌هایش را روی زمین بگذارد و بلند شود. مشتری‌ای که توی مغازه است شوکه می‌شود و می‌دود بیرون. مشتری از بیرون دارد صحنه را تماشا می‌کند. :«خیال می‌کردی همیشه قلدر محل می‌مونی.»

همیشه خودش را وسط رینگ بوکس حس می‌کرد. وسط رینگ بوکس مشت می‌زد. مشت‌هایش روی دست‌کش‌های مرد روبرویی فرود می‌امد. محکم تر می زد. محکم تر به دست‌کش ها می‌خورد. چند بار مشت  خورد توی صورتش و پخش زمین شد. مربی استراحت داد و پسر را بیرون کشید. گذاشتش جلوی یک کیسه بوکس محکم. :«مشت بزن.»

مشت زد.

:«مشت بزن.»

مشت زد. مشت زد. مشت زد و محکم تر مشت زد. کیسه بوکس را بغل کرد. به نفس نفس افتاده بود. مربی پشت سرش ایستاده بود. لگد محکم خورد و مشتی هم از کیسه بوکس خورد. برگشت تا مربی را بزند که مربی دستش را گرفت. دست‌کش‌هایش را درآورد. دست خسته‌ی پسر را گرفت و با آن زد به کیسه بوکس. دست‌های پسر بی‌حال بودند. نمی‌توانست دستش را از توی دست مربی بیرون بکشد. دستش مدام می‌خورد به کیسه بوکس و بیشتر درد می‌گرفت.

:«کندی... ضعیفی... کندی...»

و باز می‌زد به کیسه بوکس. :«دستت رو سفت کن... دستت رو سفت کن.»

نمی‌کرد. نمی‌کرد. بیشتر درد می‌گرفت.

دستش را باندپیچی کردند. به صورتش اب زدند. بیدار شد. به خانه رساندنش. کسی توی خانه نبود. روی تخت ولو شد. سیگار می‌خواست. سیگار می‌خواست. یک پاکت سیگار خورد توی صورتش. :«بیا بکش. بکش ببینم چه جوری می‌کشی.»

دستش را سفت کرد. سیگار را از روی سینه‌اش برداشت و باز کرد. :«کبریت بده...» داد زد:«کبریت بده.»

مرد سوپری خم شد و فندکش را جلو آورد. سیگار را گرفت. افتاد. دوباره گرفت. دوباره افتاد. دستش را سفت کرد. سیگار محکم شد. مرد سوپری خندید. مادرش دوان دوان خودش را رساند جلوی سوپری:«علیرضا؟!»

علیرضا با مشت محکم کوبید توی صورت سوپری. دستش درد گرفت. اما سفت بود. سفت... سوپری بهش حمله کرد تا دوباره بزندش. رد خون روی صورت سوپری جا مانده بود. مادرش پرید جلو و نگذاشت. علیرضا سیگارش را روی لبش گذاشته بود. مادر سیگار را از روی لبش گرفت. علیرضا ناله کرد. دستش را سفت کرد و بلند شد. :«مادر هر روز میاد این‌جا همین کار رو می‌کنه.»

:«پولش رو می‌دم. چه قدر شده تا حالا؟»

:«نمی‌شه که همیشه شما پولش رو بدی. بذار یه بار ادبش کنیم.»

علیرضا از جایش بلند شده بود. خندید. :«صورتت خونی شده.»

نگاهی به دست‌هایش کرد. هر دو تا خونی بودند. مرد سوپری رفت طرفش تا دست‌هایش را بهتر ببیند. باز مشت خورد توی صورتش.