این جا داستان!

مصطفی مردانی

وقتی که می خواهم فیلم نامه هم بنویسم...

الان که دارم این حرف ها را می نویسم دلم خیلی گرفته است. بعضی وقت ها فکر می کنم که من یک داستان نویسم و هرگز نباید وارد دنیای فیلم نامه می شدم. اما حسم به من گفت که فیلم نامه را هم امتحان کنم. برای یکی از دوستانم که با خواندن داستان هایم به من اعتماد کرده بود، پیشنهاد همکاری برای ساخت یک فیلم کوتاه دادم. او هم چون دانشجوی صدا و سیما بود تصمیم گرفت کار پایان نامه لیسانسش را با هم کار کنیم. کار اولمان چون براساس یک طرح اماده بود، خیلی خوب پیش رفت. فقط کافی بود من فیلم نامه را بنویسم. و این کار را کردم. و بعد از حدود ده تا دوازده تا بازنویسی بالاخره کار به تایید استاد راهنما رسید و خیلی زود کار را کلید زدیم و ساخته شد. تجربه بدی نبود. بعدش تصمیم گرفتیم از این تجربه استفاده کنیم و کارهای دیگری هم انجام بدهیم. طرح فیلم نامه بعدی ام اصلاً‌خوب از کار در نیامد. موضوعی بود و براساس یک ایده باید یک طرح می نوشتم. برایم خیلی ساده به نظر می رسید. اما هر چه قدر می نوشتم مورد تایید مسئولان صدا و سیما قرار نمی گرفت. فحش دادیم که مافیا بازی است و طرح ما را قبول نمی کنند و از طریق یک آشنا کار را پیگیری کردیم و باز هم به نتیجه نرسیدیم.

تا این که امسال یک پروژه سریال نویسی به ما پیشنهاد شد. ما رزومه مان را فرستادیم و سریع وارد مرحله عملی شدیم. از ما خواسته شد که پنج طرح در یک هفته برای انها ارسال کنیم. طرح ها نباید بیش تر از صد کلمه می بودند و برای من داستان نویس که نوشتن پست کمتر از ده خط جایی حتی مثل فیس بوک که به مینی‌بلاگ مشهور است کاری سختی است، نوشتن حجم وسیعی از اطلاعات کار سخت تری هم بود. طرح ها را فرستادم و با اطمینان کامل که همه شان قبول خواهند شد و طرف مقابل شوکه خواهد شد و فلان و بهمان اینها، منتظر جواب ماندم. تا این که جواب طرح ها ارسال شد و زیر تک تک طرح ها فقط یک کلمه نوشته شده بود. ضعیف!

حرصم گرفته بود. بقیه طرح ها (که بی نام برای همه ارسال می شد) را خواندم و با طرح های خودم مقایسه کردم. تفاوت طرح های من با طرح های دیگران در همین حجم وسیع اطلاعات بود. کسی نمی فهمید من چه می نویسم. و واقعاً هم همین طور بود. شاید از نظر خودم طرح خیلی خوبی بود، ‌اما از انجایی که پر از اطلاعات زاید بود که بعدا در یک بخش فرعی در داستان استفاده می شدند طرح من را ضعیف اعلام کردند. اطلاعاتی که برای تک تکشان به عنوان موتیف، پل تداعی، شخصیت پردازی، روابط بین اشخاص و ... برنامه داشتم.

حسابی دمغ بودم. تا این که تصمیم گرفتم از روی کتاب هایی که دارم در مورد طرح نویسی چند مطلبی بخوانم. جالبی قضیه این جا بود که بعد از خواندن این حرف ها به کلمه ضعیف زیر طرح هایم ایمان اوردم. هیچ کدام تعلیق لازم را ندارند.

اما همه دوستانی که از دور دستی بر اتش دارند و داستان های من را خوانده اند، می دانند که عنصر اصلی داستان های من روایت و کشمکش است. یک راز نهفته در داستان که با عناصر داستانی که استفاده می کنم خواننده را تا انتهای داستان می کشانم. حتی هر از گاهی خواننده های غیر داستان نویس و یا غیر داستان خوان هم که داستان های من را می خوانند، می توانند تا انتهای داستان من را بخوانند و دم برنیاورند. اما زندگی ما در فیلم نامه نویسی فرق اساسی دارد. هیچ وقت نمی شود یک داستان نویس جزئی نگر که بیشتر حرف های شخصیت های اصلی اش را حتی شده از توی ذهن انها بزند،‌ نمی تواند فقط به تصویر قناعت کند. داستان نویسی علم پرداختن به ذهنیات از طریق ذهنیات است. داستان نویسی علم روان شناسی است. که در طول داستان یک شخصیت را می کاود و با تک تک خستگی ها و دلهره ها و حرص و طمع هایش همراه می شود و دست اخر با یک جسد کالبد شکافی شده که روی صفحه اخر داستان است پایان می یابد.

داستانی که پشت من را نلرزاند،‌هرگز داستان خوبی نیست. اما خیلی کم پیش می اید که یک فیلم من را بگیرد. بیشتر توی فیلم ها به دیالوگ ها توجه می کنم و نه روایت داستان. تفاوت من داستان نویس با یک فیلم نامه نویس در همین نکته کوتاه است. جزئیات...

 

   + مصطفی مردانی mostafa mardani ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱٥
comment نظرات ()