مثل یک خالی تمام نشدنی می ماند. دوست داشتن و دوست داشته شدن! یک حس درونی به اسم دوست داشتن و یک نیاز بیرونی به نام دوست داشته شدن. نیازی که به خاطر وجود یک حس درونی به وجود آمده و حسی که به خاطر نیازی بیرونی اجازه بروز می خواهد. در حالی که تا دوست نداشته باشیم، دوستمان نخواهند داشت!

 

1.                تعریف دوست داشتن

2.                تعریف دوست داشته شدن

3.                عوامل مخل در دوست داشتن

4.                احساس مالکیت

5.                چه ترسی ایجاد می کند؟!

6.                احساس وابستگی

7.                چه ترسی ایجاد می کند؟!

8.                وفاداری چیست!؟

 

تعریف دوست داشتن

دوست داشتن حسی درونی است که باعث می شود از مردم هم جنس و غیرهم جنس در شرایط مختلف و میزان صمیمیت  متفاوت به دیگری پیدا می کنیم. این دوست داشتن در موارد معدودی به دوستی های عمیق و طولانی مدت بین همجنسان و ازدواج بین غیر هم جنس ها منجر می شود. دوستی هایی که باعث احساس آرامش بخشی می شود. صرفاً به این خاطر که می توانیم انسان دیگری را دوست داشته باشیم. و این دوست داشتن دیده می شود.

 

تعریف دوست داشته شدن

گاهی وقت ها هم پیش می آید که از سوی انسان های دیگر، ابراز احساسات و تمایل برای دوستی می بینیم. کس دیگری حس درونی اش را به ما هدیه می کند و ما را دوست و همدم خود می داند. در این موارد هم به خاطر ارضای یک نیاز بیرونی احساس آرامش و نشاط می کنیم. و انگیزه ای برای ادامه راه زندگی به دست می آوریم.

 

جمع دو احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن است که می تواند احساس آرامش بخش داشته باشد. صمیمیت بین دو دوست که باعث می شود این احساس آرامش بخش در دو طرف به وجود بیاید و هر دو طرف از شادی همدیگر شاد و از ناراحتی دیگری ناراحت شوند. و همیشه همدمی برای دردها و شادی های انسان وجود داشته باشد.

اما چرا گاهی وقت ها با جواب منفی از طرف مقابل روبرو می شویم؟ و چرا حس درونی ما با حس درونی طرف مقابل یکسان نیست و نمی توانیم یک دوستی ساده برقرار کنیم؟

 

عوامل اخلال گر در دوستی

احساس مالکیت

من به شخصه از دوستی هایی که در آن احساس مالکیت وجود دارد فرار می کنم. در این نوع دوستی ها یک طرف با اصرار زیاد سعی دارد طرف مقابل را وادار می کند تا از خواسته های او تبعیت کند. به این معنی که من به عنوان یک دوست، دوستم را مجبور می کنم تا حتماً هر زمانی که من می خواهم کاری را انجام دهد. یا هر روز و هر ساعت مشخصی که دل من برای او تنگ شود، او را داشته باشم، از او حرف بکشم و وقت طرف مقابل را به تصرف دربیاورم. این موضوع تا آن جا پیش می رود که تمام روابط دیگر دوستم را به خاطر وجود خودم قطع می کنم و حتی می خواهم برای دیگر دوست هایش همان قدر وقت بگذارد که من می پسندم. و یا با کسانی دوست شود که من می خواهم و با بقیه قطع رابطه کند.

این حرف ها از یک پیشنهاد ساده فراتر می رود و حتی حق انتخاب طرف مقابل را در انجام رفتارها و روابط انسانی اش از بین می برم. این خودکامگی و تمامیت خواهی تا آنجا پیش می رود که دیدگاه های طرف مقابل را به چالش می کشم و سعی می کنم طرف مقابل را مثل خودم کنم.

این نوع دیدگاه در بین دوستی های ایرانی رواج بیشتری دارد. قبل از این که از وجود چنین دوستی هایی تعجب کنید یک نگاه به دور و بر خودتان بیاندازید و ببینید به اسم غیرت، رفاقت و اسم های قشنگی مثل این، چگونه دوستانتان از شما بهره کشی می کنند یا شما از دوستانتان بهره کشی می کنید!!

 

چه ترسی ایجاد می کند؟

احساس مالکیت باعث می شود که شخص برای کوچک ترین تصمیمات زندگی ترس داشته باشد و از این بترسد که طرف مقابل موافق نیست. یا از انجام دادن کارهای شخصی خود بدون اطلاع واهمه داشته باشد. در این نوع دوستی ها این حس به وجود می آید که کسی وسط درونیات کس دیگر بایستد و محکم روی همه آنها پا بکوبد و بگوید: «اینها نه!»

احساس مالکیت از طرف دیگران باعث می شود فرد در جامعه از دوست شدن با دیگران پرهیز کند و جلوی حس دوست داشتن خود نسبت به دیگران را بگیرد. این ترس اگر ریشه بدواند حتی از سلام کردن افراد غریبه  با لحنی متفاوت، یا حرف های خارج از قاعده کاری اجتناب شود. شخص ممکن است از پیشنهاد دیدار دوباره استقبال نکند و این تصویر در ذهن او ایجاد شود که همه انسان ها برای مالکیت او زنجیری به دست دارند!

 

احساس وابستگی

این احساس، نوعی نیاز به بیرون است. شخص به قدری ضعیف النفس و ناتوان به نظر می رسد که دوست دارد همیشه شخصی را برای مشورت، درد دل، صحبت، دعوا و حتی گرفتن کوچک ترین تصمیم داشته باشد. از سکوت گوشی همراهش ناراحت می شود. از این که شخص برای یکی دو روز ساکت بشود، به او سر نزند، احساس ترس می کند. انگار طرف مقابل نقش حامی را برای او دارد و از زیاد شدن فاصله اش با او احساس ناامنی و اضطراب می کند.

وابستگی باعث می شود شخص حتی در آزادی کامل هم احساس ناامنی کند. برای گرفتن تصمیماتش نیاز به مشاور داشته باشد، قوه تعقل و تفکرش را از خودش به دیگری انتقال بدهد و شکست و پیروزی اش را به دیگران نسبت بدهد. افزایش این حس در شخص باعث ایجاد حس حقارت و خود کم بینی می شود. تا حدی که همیشه چشم به کمک دیگران دارد و توان مقابله با مشکلات و لذت بردن را به تنهایی نداشته باشد.

من سؤالم از کسانی که وابسته به چیزی یا کسی می شوند این است که آیا برای لذت بردن، فکر کردن، حل مشکلات و آرامش آیا عاملی بیرونی نیاز است؟! اگر عاملی بیرونی پیدا نشود آیا زندگی دچار اختلال می شود؟! آیا کسی وجود ندارد که در شرایط سخت زندگی بدون همه عوامل بیرونی توان گذر از مشکلات را داشته باشد؟!

 

چه ترسی ایجاد می کند؟

 ترس برای طرف مقابل به این صورت است که توان آزادی اندیشه اش را از دست می دهد. احساس می کند که در صورت نبود او، طرف مقابل به طرز ملامت باری دچار حادثه می شود و یا اگر این اتفاق نیافتد او حتماً از ناراحتی دق خواهد کرد. تمرکز فکری اش را از دست می دهد و به نوعی آرامش خیال نیاز مبرم پیدا می کند. او همیشه به یک طرفه بودن رابطه فکر می کند و احساس می کند برای دلتنگی های خودش نیاز به شخص سومی دارد!

اگر او به این احساس وابستگی طرف مقابل تن بدهد، باعث می شود که طرف مقابل از درون تهی و خالی شود. خودش هم تمرکز درونی اش را از دست بدهد و به محض پیدا کردن فرصتی خالی برای فرار از این وضعیت بغرنج فکری بکند. گاهی وقت ها دیده شده که شخص به دنبال حامی جایگزینی می گردد و از ورود افراد غریبه در رابطه اش استقبال می کند. در حالی که طرف مقابل به علت وابستگی شدید توان برقراری یک رابطه جدید را ندارد. وبال گردن بودن یکی از ترس هایی است که شخص در مواجهه با این افراد پیدا می کند!

 

وفاداری چیست؟

آن چیزی که باعث آرامش و آسایش فکری، احساس خالی نبودن و انگیزه برای کار بیشتر می شود وفاداری است. وفاداری تلفیقی از حس دوست داشتن و دوست داشته شدن است. یعنی یک رابطه دوستانه دو طرفه. وارد شدن هر احساس مخل دیگری در این بین، نه تنها باعث پررنگ تر شدن وفاداری نمی شود، بلکه این حس ارزشمند را دچار نابودی می کند! وفاداری با احساس وابستگی حتی در نوع خفیفش فرق می کند. دلتنگی و کمک کردن و کمک خواستن از دوستان و همین طور ناراحت و خوشحال شدن از ناراحتی و خوشحالی دوستان یک حس طبیعی است. وجود این حس به خاطر دوطرفه بودن رابطه است. در حقیقت با دوست داشتن یک شخص دوم درونیات ماست که دچار تغییر می شوند. نه این که درونیات ما به خاطر طرف مقابل تامین بشود. وابسته بودن به شخصی دیگر برای خوشحالی و ناراحتی معضل است نه از حس یک دوست تأثیر گرفتن. این که کسی همیشه منتظر حس طرف مقابل باشد تا حسی بگیرد می تواند باعث ایجاد حس ناامنی شود. و شخص نتواند احساس واقعی خودش را بروز بدهد و استقلال درونی اش دچار مخاطره بشود.

همین طور احساس مالکیت هم می تواند مخل باشد. این که دیگران را به داشتن حسی متناسب با حس خودمان وادار کنیم، این که دیگران را مسخره کنیم که چرا با شادی مان شاد نیستند و مراعات ناراحتی مان را نمی کنند، این که در گفتن مطلبی حسی که در نظر داریم را نشان نمی دهند، مطمئناً فاصله عمیقی در رابطه ایجاد خواهیم کرد. همه انسان ها حق دارند که حس درونی شان را، هر چه قدر خوب یا بد،

 

متعلق به خودشان بدانند. و از تفکرات و ایده های خودشان انگیزه بگیرند. ایجاد حس وابستگی و حس مالکیت در رابطه، می تواند در کوتاه مدت هم رابطه ای عمیق را تبدیل به جدایی عمیقی کند. حس هایی که هر دو از روی ضعف شدید نفسانی باعث می شوند. حتی خدا را هم بدون احساس ضعف دوست داشتن هنر است. این که هر وقت احساس ناتوانی کردیم به خدا روی بیاوریم، یعنی خدا را هم دوست نداریم!