این جا داستان!

مصطفی مردانی

عافیت در کدام گاه؟! یادداشتی بر عافیتگاه، غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدی، معروف به گوهرمراد،‌ نویسنده بنام ایرانی است. ساعدی در سال 1314 به دنیا آمد و بالغ بر 60 نمایشنامه، فیلم نامه و رمان و مجموعه داستان به چاپ رساند. یکی از فعال‌ترین نویسندگان دهه 40 ادبیات داستانی بوده و در تشکیل کانون نویسندگان به همراه جلال آل احمد، سیروس طاهباز و چند تن دیگر نقش اساسی داشته است. او بعدها به زندان افتاد و در نهایت با تلاش‌های سیمین دانشور از زندان آزاد شد. به روایت شاملو: «آنچه از ساعدی، زندان شاه را ترک گفت جنازه‌ی نیم جانی بیشتر نبود. ساعدی با آن خلاقیت جوشان پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد.»

کتاب «تاتار خندان» را در زندان نوشت و بعد از آزادی در سال 1354، دیگر آن خلاقیت جوشان و توان نویسندگی را پیدا نکرد.‌ ساعدی که آثار بزرگی مثل «عزاداران بیل»، «چوب به دستان ورزیل»،‌ مجموعه «دندیل» و فیلم‌نامه «گاو» (که داریوش مهرجویی آن را ساخت) ، بعد از زندان،‌ کتاب‌هایی مانند «عاقبت قلم-فرسایی(۲نمایش نامه)»، «گور وگهواره(مجموعه‌ی داستان)» را چاپ کرد و الفبا را ادامه داد و کتاب‌هایی هم نوشت که چاپ نشدند و برخی پس از مرگش منتشر شد. مانند فیلم نامه‌ی «عافیتگاه» و رمان «غریبه در شهر.». ترجمه‌ی برخی از آثارش به روسی، انگلیسی و آلمانی و نیز سخنرانی در شب‌های شعر انجمن گوته تحت عنوان «شبه هنرمند» از رویدادهای مهم این دوران در کارنامه‌ی ساعدی است.

ساعدی، از معدود نویسندگان ایرانی است که تحصیلات آکادمیکش را تا دکترا ادامه داده است. او دکترای روانپزشکی داشت و گهگاهی مقالات و کتاب هایی هم در این حوزه می‌نوشت. اما آن چه ساعدی را ساعدی  کرد، ادبیات داستانی و سینمایی او بوده است.

ساعدی، در حالی که دو سال پایانی زندگی اش را در افسردگی و در غربت سپردی می‌کرد، در سال 1364 در پاریس درگذشت و در قبرستان پرلاشز کنار دیگر هنرمندان بزرگ به خاک سپرده شد.

 

عافیت در کدام گاه؟!

عافیتگاه،‌ نام داستان کوتاهی است از مجموعه داستان دندیل که ساعدی آن را در سال 1345 به چاپ رسانده است. روایت داستان، مانند بیشتر داستان های دیگر ساعدی، به سبک رئالیسم جادویی نزدیک است. شاملو عقیده داشت که ساعدی پیش از مارکِز و فوئنتس، رئالیسم جادویی را ابداع کرده بود.

 

جان بخشیدن به اشیا

قصه عافیتگاه، قصه نبرد رودخانه موند، و آقای کاف است. رودخانه موند، به یکباره غرش می‌کند و بالا می‌اید. و به هیچ کس امان نمی دهد تا از او بگذرد. برای تمام مردم روستا، این یک مسئله طبیعی است،‌ اما برای اقای کاف که دکترای زبانشناسی دارد و حضورش در این روستا صرفاً برای جمع‌اوری لغت های محلی است، اصلاً طبیعی نیست. شخصیت آقای کاف، مانند رودخانه، با رفتارها نشان داده می‌شود. رودخانه موند بالا آمده و حتی کامیون های جسور که هیچ وقت از موند نمی ترسیدند، حالا موتورها را خاموش کردند و به نعره موند گوش می‌دهند. نبرد و کشمکش بین رودخانه و آقای کاف شکل می‌گیرد.

رودخانه موند، با توصیفاتی که ساعدی از او می‌کند، به عنوان یک شخصیت در دل داستان جا می‌گیرد. نه تنها رودخانه، بلکه بیشتر عوامل طبیعی و اجسام در داستان، شکل انسانی به خود می‌گیرند و دست به دست هم می‌دهند تا آقای کاف را به اسارت بگیرند. طیاره پستچی، کامیون های جسور، پرچم بادنما، هر کدام در بخش هایی از داستان با رفتار انسانی که از خود نشان می‌دهند،‌ به عنوان یک شخصیت فرعی، به قهرمان داستان در رسیدن به هدفش کمک می‌کنند.

در این میان آقای کاف هم فقط دریا را دارد تا به او کمک کند. دریا او را در اغوش خود می‌پذیرد، به او بزرگترین ماهی‌اش را می‌دهد و با ابراز علاقه به کاف، او را شیفته خود می‌کند. و کار را به جایی می‌رساند که کاف، حتی برای خواندن جواب نامه هایی که پستچی محلی بعد از پایین آمدن موند برای او اورده است،‌ هیچ علاقه ای نشان نمی دهد. کاف تحصیل کرده است و با این که از سر و وضعش معلوم است با سواد است، اما سواد این جا به درد نمی خورد. او برای زندگی در روستا آماده نیست، بعد از این که کمی با موند کلنجار می‌رود، مدتی در فرودگاه برای خود پرسه می‌زند و منت طیاره پستچی را می‌کشد تا او را ببرد، حالا با کمک دریا، به زندگی در این روستا عادت می‌کند و دیگر میلی به برگشتن ندارد.

 

تعلیق داستان و تعادل بین قهرمان و ضدقهرمان

تعلیق همیشه بین انسان و انسانی دیگر شکل نمی گیرد. شاید یکی از مثال هایی که بتوان در مورد تعلیق بین انسان و طبیعی پیدا کرد، همین داستان عافیتگاه است. در این داستان، مشکل و معضل قهرمان یک انسان دیگر نیست. بلکه طبیعت است. طبیعتی که طغیان کرده، راه نمی دهد و قدرت زیادی هم دارد. یکی از ایرادهایی که می‌شود به این نوع داستان ها گرفت، قدرت بالای طبیعت در مبارزه با انسان است. در هیچ کدام از داستان های ساعدی،‌ طبیعت از انسان‌ها ضعیف تر به نظر نمی رسد. اما در این داستان، یک شخصیت فرعی به نام دریا هست که به کمک قهرمان می‌آید و تعادل بین قهرمان و ضدقهرمان را برقرار می‌کند. تلاش ناامیدانه آقای کاف در ابتدای داستان برای غلبه تنهایی بر طبیعت، چیزی جز راه رفتن کنار دریا و زیر بادنمای فرودگاه برایش ندارد. همه مردم هم از نگرانی او رنج می‌برند. اما جز این که پنجره خانه هایشان را بکنند و به بالای تپه بروند،‌ نمی توانند کاری انجام دهند. آقای کاف زن و بچه ای ندارد که نگرانش باشند. و انگار در ولایت خودشان، به او خوش هم نمی گذرد و کسی منتظرش نیست. با این که خوشی خودش را در آنجا نمی بیند، اما دوست دارد که از اسارت طبیعت بیرون بیاید.

تنها کسی که می تواند راه عافیت را به او نشان بدهد، ناخدا مانولو است. مرد دریا! حضور ناخدا در میانه داستان، روزنه امیدی است برای نجات آقای کاف. فقط اوست که می داند برای مبارزه با طبیعت،‌ باید از طبیعت کمک گرفت. او را به دریا می برد. و دریا هم در اولین حضور آقای کاف،‌ به او لطف می کند و بزرگترین ماهی اش را به او هدیه می دهد. هدیه ای که حسادت همه را برمی‌انگیزد و علاقه دریا را به او ابراز می کند. آقای کاف با طبیعت آشتی می کند. موند پایین می‌اید. هواپیمای پستچی که رفته بود و مدت ها برنگشته بود، بازمی گردد. و کامیون ها از رودخانه رد می شوند. طبیعت هم با او آشتی می کند.

 

مصطفی مردانی

   + مصطفی مردانی mostafa mardani ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٧
comment نظرات ()