جوان تر که بودم، جوان تر! نه جوان. فرق دارند به خدا! جوان تر که بودم  واکنش من به آدم‌ها و اتفاقات اطرافم خیلی شدید و سریع بود. به قدری شدید که گاهی تا چند ماه به این فکر می کردم که چرا چنین اتفاقی افتاد؟ چرا از دست رفت؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟ چرا؟ کلا چرا؟!

ادبیات یکی از راه‌هایی بود که حالم را عوض می‌کرد، یا حداقل تمرکزم را از روی موضوع از دست رفتن و اینها برمی‌داشت. تا این که یک روز به این نتیجه رسیدم که چرا ادبیات؟! ماریو بارگاس یوسا در یک مقاله جواب این سوال را داده بود. خوشحالم که برای این چرا هم کسی جوابی نوشته بود! آن هم در حد یک کتاب! از کل کتاب، بخش‌های مبهمی یادم می‌آید. مثلاً این که اگر بگوییم چرا ادبیات خوب است، باید بپرسیم چرا طلوع زیبا است؟ چرا سبزی طبیعت زیبا است؟ چرا صدای پرندگان دلنشین است و چندین چرای دیگر!

همان لحظه به ذهنم رسید که همه طلوع را دوست ندارند و همه با طبیعت درست برخورد نمی کنند و به آن سر نمی زنند. همه پرندگان خوش‌آواز نیستند! چند صفحه بعد، یا فصل بعد یادم نمی آید، اما در مورد خودکشی آناکارنینا نوشته بود. اصل کتاب همراهم نیست که کلمه به کلمه اش را بنویسم. اما یوسا نوشته بود: «وقتی که حالم خیلی بد می شود، شروع به مادام بواری خواندن. صحنه ای که مادام بواری با سم آرسنیک خودکشی می کند. آن لحظه ای که سم را پایین می دهد، کم کم تحلیل می رود، عق می زند و... (خیلی دلچسب نیست)... من از خواندن چنین متنی هم آرامش می گیرم...»

دیگر چرایی نداشتم.