زمان امتحان‌های پایان ترم من بود. اصرار داشتیم که زودتر دنبال خونه بگردیم تا موردهای خوب از دستمان نرود. می‌خواستیم از جایی شروع کنیم که نزدیک ترین جا به محل کار هر دویمان باشد. من اول خیابان پاسداران بودم و تهمینه آخر خیابان پاسداران. پس اولین نقطه ای که به جابجایی فکر کردیم اختیاریه بود. توی اختیاریه با بودجه ای که ما داشتیم، هیچ خانه ای پیدا نکردیم.

تاکسی‌های پیچ شمیران را از چهارراه پاسداران سوار شدیم و اولین جایی که تاکسی از اتوبان خارج شد، از ماشین زدیم بیرون. یک آدرس داشتیم که نمی‌دانستیم کجاست. اول خیابان پلیس پیاده شده بودیم و از هر مغازه داری اسم کوچه افشاری را می‌پرسیدیم، کسی نمی دانست. از بقال و املاک مسکنی و خشکشویی. فقط توی خشکشویی، یک پیرمرد خوش‌برخورد، بعد از این که سه بار گفتم افشاری، گفت:«یه زن و شوهر دیگه هم الان اومدند پرسیدند. اما من نمی دونم!»

رفتیم تا به سمت میدان قصر رسیدیم و تازه فهمیدیم که آدرس، آن طرف اتوبان است. پرسان پرسان رفتیم و رسیدیم به کوچه افشاری. کوچه تاریک و بدون نوری بود. وارد که شدیم، مثل یک ماز، پیچ در پیچ بود. تا که رسیدیم به‌ پلاک 5 یا 7. یادم نمی‌اید.

یک زن و شوهر دم در ایستاده بودند. گفتم:«شما هم اومدید خونه رو ببینید؟»

:«بله! شما هم واسه همین خونه اومدید؟»

:«آره... جالبه.»

در باز شد و خانم ها رفتند بالا تا کلید را بگیرند. به مرد گفتم:«از خشکشویی هم پرسیدید؟»

مرد:«آره. شمام از اون خشکشوییه پرسیدید؟»

-«نمی دونست. اما گفت یکی دیگه هم پرسیده.»

رفتیم بالا تا خانه را ببینیم. آخرین طبقه، آخرین خانه، روبروی در پشت بام. همین که جلوی در پشت بام بود، من را به شک انداخت که غیرمجاز ساخته شده باشد. خانه بزرگی بود، با شوفاژ قدیمی و یک خواب و یک آشپزخانه بسته. در نگاه اول، دلواز بودن و‌ پنجره های بزرگش چشم را می گرفت. اما من بدجوری به آن شک داشتم. در پشت بام را باز کردم و به تهمینه گفتم بیاید. تهمینه می گفت:«بیا دیگه. اینم جا واسه نشستن و شب نشینی. دیگه چی می خوای؟ جاش هم که خوبه!»

-«خوبه؟! نه. با اولین خونه ادم نمی گه خوبه.»

«تو می گی خوب نیست؟»

-«خوبه. اما عالی نیست. محض احتیاط شماره دختره رو بگیر. لازم می شه.»

بعد از این که شماره را گرفتیم، از پله ها رفتیم پایین. زن و شوهر اول رفته بودند. اصلاً از قیافه شان معلوم بود که به دلشان ننشسته است. حیاط خوبی هم داشت. نگاهی به پشت بامش کردم. واقعاً جای دنجی بود. از خانه زدیم بیرون. توی آن کوچه تاریک، یک پیرمرد با عصا، زیر لامپ جلوی در خانه اش ایستاده بود. گفتم:«سلام حاجی. این دور و بر بنگاه مسکن نیست؟»

پیرمرد:«سلام. اومدید خونه ببینید؟»

با عصایش به آپارتمان های نوساز روبرویی اشاره کرد:«اینو بگیرید! یا اینو. دیدید اینارو؟»  

تهمینه:«اینا گرونه. ما که اینقدر پول نداریم.»

پیرمرد که نشنیده بود تهمینه چی گفته، سرش را به معنای این که خیلی عالی است، تکان داد:«توپند. دو خوابه. بزرگ!»

تهمینه:«خونه دیدیم.»

پیرمرد:«کجا؟»

تهمینه:«یه خونه همین سمت شما.‌ طبقه سومه.»

پیرمرد سرش را تکان داد:«اینا رو ول کنید. اینو بگیرید.»

دوباره عصایش را گرفت سمت خانه نوساز ها.

تهمینه:«شما وسوسه نمی شید خونه تون بدید بکوبند؟»

پیرمرد:«نه. من همین بسمه.»

تهمینه:«دسترسیش چه طوره اینجا؟»

پیرمرد عصایش را به طرف اتوبان گرفت:«از این سر کوچه می‌ری سر اتوبان نیاوران. قبلاً نیاوران بوده. الان شده شهید صیاد شیرازی.» روی تک تک کلمات شهید صیاد شیرازی تاکید کرد. «آره. قبلاً نیاوران بوده. الان شده شهید صیاد شیرازی.»

تهمینه گفت:«چه طوری برگردیم؟»

پیرمرد:«قبلاً از این جا می رفتند تاااااا نیاوران. الان شده شهید صیاد شیرازی.»

من:«حاجی مزاحمت نشیم.»

پیرمرد:«چه مزاحمتی.»

راه افتادیم که برویم تهمینه گفت:«البته هیچ کدوم از این خونه ها، خونه شما نمی‌شه.»

پیرمرد باز هم نفهمید ما چه گفتیم. سر کوچه که رسیدیم، هنوز با همان عصایش داشت محل را می پایید.

 

 

ادامه دارد...