فیلم نامه مثل یک حواس پرتی مداوم...

مثل یک حواس پرتی مداوم...

خارجی، خیابان، شب

جمعیت دور تصادف جمع شده اند. تعدادی از مردها و زن هایی که همه شان حلقه ای دور تصادف کشیده اند. همه مردها کت و شلوار پوشیده اند و زن ها لباس مهمانیشان از زیر مانتوهایشان معلوم است. پسرها موهایشان را حسابی مرتب کرده اند و صورت هایشان را اصلاح کرده اند. 

زنی محکم جیغ می زند. بین جمعیت دوباره باز می شود و زنی که جیغ کشیده از بین تصادف بیرون می آید. یکی دیگر از زن ها زیر بغل او را گرفته و هیکل خم شده اش را کشان کشان از بین جمعیت بیرون می کشد.

تصادف گوشه اتوبان اتفاق افتاده است. کنار گارد ریل ایستاده اند. چند نفر دست هایشان را به چانه هایشان گرفته اند، آرام ایستاده اند و صحنه را تماشا می کنند.

یکی می گوید: «یعنی امیدی هست؟!»

آرش دارد به طرف جمعیت می رود. زن دیده نمی شود. اما جمعیت تکان می خورند. آرش سعی می کند از  جایی که مردم مسیری باز کرده اند تصادف را ببیند. اما چیزی دیده نمی شود. همین طور آرام به سمت جمعیت راه می رود. فاصله خیلی زیاد است. شاید فاصله ای به اندازه چند صد متر.

یکی از مردها داد می زند: «کسی به آمبولانس زنگ زده؟»

زنی از بین جمعیت می گوید: «من زنگ زدم. تا یک ربع دیگه باید برسند.»

آرش دستش را می برد تا دوربینش را پیدا کند. دوربین را جلوی چشمش می گیرد. آسمان غبارآلود است.

 

داخلی، شب، اتاق آرش

قهوه دارد بخار می کند. آرش دستش را روی لیوان قهوه می گذارد و گرما توی لیوان حبس می شود. به کف دستش نگاه می کند که قرمز شده است. آرام لیوان قهوه را بر می دارد و از کنار عکس هایی که روی دیوار چسبانده است رد می شود. عکس هایی از طبیعت کوه و جنگل و فضای سبز. عکس یک زن و شوهر مسن با یک خبر تصادف هم دیده می شود. عکس تصادف را می بینیم که در یک قاب قرار گرفته است. تیتر خبر معلوم نیست. پشت میزش می نشیند. لیوانش را کنار شیشه شربت سینه می گذارد. نگاهی به هر دوی آنها می کند. چانه اش را روی میز می گذارد و به لیوان قهوه نگاه می کند.

جعبه شطرنج را روی میز می گذارد و مهره ها را بیرون می ریزد. یکی یکی مهره ها را می چیند. سرباز سفید را دو خانه به جلو حرکت می دهد چانه اش را روی میز می گذارد و به سربازهای سیاه نگاه می کند. همه آنها به صف ایستاده اند. صفحه شطرنج با سربازی که دو تا خانه جلوتر ایستاده است.  

 

داخلی، شب، اتاق عقد

زنی با لباس شطرنجی در حال تر و تمیز کردن اتاق است و زن دیگری کنار سفره عقد نشسته است و وسایل را مرتب می کند. آرش جلوی در اتاق عقد ایستاده است و دوربین عکاسی اش را آماده می کند. زنی هم دارد صندلی ها را جابجا می کند. زنی که در حال درست کردن سفره عقد است، پشتش به آرش است. 

آرش: «امکانش هست من یه چند تا عکس خالی از سفره بگیرم؟!»

زنی که صندلی ها را دور سالن می گذارد به آرش نگاه می کند. و انگشت هایش را می چرخاند تا آرش حرفش را تکرار کند. آرش دوربین را بالا می آورد و ادای عکس گرفتن را در می آورد. زن دیگر صندلی ها را تکان نمی دهد و می گوید: «یه خرده دیگه کار داره. می تونید صبر کنید!؟»

آرش: «مهمون ها میاند اون وقت شلوغ می شه. الان می شه همه رو یه ربعی بیرون کرد!؟»

زن صندلی جلویش را تکان می دهد و به همه می گوید: «برید بیرون می خواند عکس بگیرند»

زنی که داشت سفره عقد را درست می کرد همان طور که پشتش به آرش است آرام می گوید: «آرش جان این کار رو نکن.»

آرام از جلوی ارش رد می شود و به طرف در می رود. آرش فقط مات و مبهوت زن را نگاه می کند. صورتش عرق می کند. آب دهانش را قورت می دهد. زن برمی گردد تا در را ببندد و از اتاق بیرون برود. آرش صورت زن را می بیند. دست هایش می لرزند و صورتش را وحشت می گیرد.

آرش: «مادر!»

در بسته می شود. آرش به طرف در می رود و آن را باز می کند.

 

داخلی، آتلیه، روز

آرش در را باز می کند و از اتاقی دیگر وارد محیط عکاسی می شود. در حال زیر هم گذاشتن عکس ها است. یکی از عکس ها چشمش را می گیرد. عکسی است از طبیعت که شاخه کوچک پربرگی روی درخت تازه ای در آمده است. آرام عکس را بالا می گیرد و به آن نگاه می کند. بعد دوباره عکس را پایین می آورد. درب آتلیه با صدای زنگوله بالای در باز می شود و دختری وارد آتلیه می شود. نام دختر بهاره است. چادری است و عینک به چشم دارد. با صورتی آرام به طرف آرش می آید و روبروی او می ایستد. آرش به صورت بهاره خیره می شود. چشم هایش گرد شده اند. بهاره به پشت سرش نگاه می کند. آرش هم از این فرصت استفاده می کند و سرش را پایین می اندازد. عکس ها را روی میز می اندازد و مشغول عکس ها می شود.

ریحانه: «سلام. همکارتون نیستند!؟»

آرش شوکه می شود. همان طور که عکس ها را توی پاکت می ریزد، به چهره بهاره خیره می شود. بهاره آرام سرش را پایین می اندازد. نگاهی به در اتاق می اندازد و بعد به صورت بهاره خیره می شود که سرش را پایین انداخته است.

آرش: «سلام... همکارم؟!... راستش... کاری باشه من هستم.»

ریحانه: «با خودشون کار دارم.»

آرش چشم هایش را ریز می کند و به صورت بهاره خیره می شود. بهاره هم آرام طول مغازه را طی می کند و جلوی آرش می رسد.

آرش: «چهره تون خیلی اشناست؟!»

بهاره چشم هایش گرد می شوند و به صورت آرش خیره می شود. آرش سرش را بالا گرفته و از بالا به بهاره نگاه می کند. بهاره سریع سرش را به چپ و راست تکان می دهد تا نفی کرده باشد.

 

خارجی، پارک، روز

ارش با دختری که به شدت شبیه بهاره است روی یکی از صندلی های پارک نشسته است. هر دو به روبرو خیره شده اند. ریحانه سرش را به چپ و راست تکان می دهد. لیوان چایش را دستش می گیرد و به لبش نزدیک می کند.

آرش: «همه چیز کار نیست. گاهی وقتا لازمه به خودت هم فکر کنی.»

ریحانه باز سرش را به چپ و راست تکان می دهد.

ریحانه: «چته؟»

ریحانه لیوان را روی نیمکت می گذارد و به صفحه شطرنج روبرویشان اشاره می کند.

ریحانه: «می بینی؟ این آدم ها هر هفته میاند اینجا شطرنج بازی می کنند. دوست دارم یاد بگیرم!»

آرش: «جواب من رو نمی دی؟!»

ریحانه نرم سرش را به طرف ریحانه برمی گرداند. و سرش را پایین می اندازد.

ریحانه: «تو مگه مامان می خوای؟!»

آرش: «از نظر تو یه همچین چیزی معنی می ده؟ فقط دو سال بزرگتری...»

ریحانه شانه هایش را بالا می اندازد و لیوانش را توی دستش می گیرد. آرش لیوان خالی اش را روی نیمکت می گذارد.

 

 

داخلی، اتاق آرش، روز

آرش شیشه شربت خالی را روی سنگ آشپزخانه می گذارد. چند لحظه به قیف و چند لحظه به شیشه ای که دستش است نگاه می کند. قیف را روی شیشه شربت می گذارد و شیشه ای که دستش است را باز می کند. آرام آرام مایع را از درون شیشه اول به درون شیشه شربت می ریزد. تلفن اتاقش زنگ می خورد. دستش می لرزد و مقداری از مایع روی سنگ آشپزخانه می ریزد. مایع بی رنگ روی سنگ آشپزخانه می ریزد. آرش شیشه را روی سنگ می گذارد.

سر جایش ایستاده است. نمی داند به سمت گوشی تلفن برود یا نه. صدای بوق پیغامگیر شنیده می شود و تلفن قطع می شود. آرش دوباره شیشه را از روی سنگ آشپزخانه بر می دارد و باز شیشه شربت را با آن پر می کند. صدای زنگ تلفن دوباره باعث می شود دست آرش بلرزد. اما این بار همه مایع توی قیف ریخته است و چیزی روی سنگ نمی ریزد.

تلفن با صدای بوق پیغامگیر قطع می شود. آرش دنبال دستمال می گردد که مایع را از روی سنگ آشپزخانه پاک کند. کشوهای آشپزخانه را یکی یکی می گردد. دستمال را پیدا می کند و به طرف سنگ آشپزخانه می آید. قیف را بر می دارد و توی سینک آشپزخانه می گذارد. در شیشه ها را می بندد به لکه افتاده روی سنگ خیره می شود.

آرش: «به این راحتی ها ازت نمی گذرم!»

دستمال را روی لکه و شیشه شربت می کشد. در شیشه را می بندد و با خودش می برد.

 

داخلی، اتاق عقد، روز

آرش وارد کادر می شود. شیشه شربت را توی دستش نگه داشته است. آرام آن را دوباره توی جیبش می گذارد. همه مهمان ها اتاق را خالی کرده اند و سفره عقد هم آماده است. با دوربین آویزان از گردنش به طرف سفره عقد می رود. آرام شیشه شربت را در می آورد و به ظرف های عسل نگاه می کند. زانویش را خم می کند و روی زمین می نشیند. در شیشه شربت را باز می کند و آن را بالای ظرف می گیرد. خمش کرده تا آن را توی ظرف بریزد. به اطراف نگاه می کند. عکس کسی را توی آینه می بیند. برمی گردد اما کسی نیست. دوباره توی آینه را نگاه می کند. مادرش به او زل زده و دست به سینه او را نگاه می کند. زانوهای آرش شل می شود و روی زمین ولو می شود.

ارش: «مامان...»

مادر: «ارش جان این کار رو نکن.»

مادر به طرف در می رود. در را باز می کند و به طرف آرش برمی گردد. او را نگاه می کند.

 

داخلی، اتاق آرش، روز

عکس مادر آرش روی دیوار دیده می شود. صدای باز و بسته شدن لنز دوربین شنیده می شود. آرش لنز دوربینش را آرام باز و بسته می کند. مهدی با دو تا لیوان قهوه از آشپزخانه بیرون می آید و چهار زانو و مایل به طرف آرش کنار او روی زمین می نشیند. صفحه شطرنج جلویشان باز است. مهره های سفید جلوی آرش است و مهره های سیاه جلوی مهدی. وزیر و فیل سفید بیرون است. و همین طور مهره های سفید دیگری. در حالی که مهره های سیاه با وزیر در حال بازی هستند. شاه در وضعیت کیش است. مهدی لیوانش را بر می دارد.

مهدی: «کیش!؟»

آرش شانه هایش را بالا می اندازد و سرش را پایین!

آرش: «از این بازی خسته شدم! همه اش تکرار می شه.»

بعد دوربین را آرام توی جلدش می گذارد و کنار خودش قرار می دهد. مهدی سرش را پایین انداخته که آرش قاشق را از توی شکردان برمی دارد.

مهدی: «آرش باید یه لطفی در حق من بکنی. آرش؟!»  

آرش سرش را بالا نمی آورد.

آرش: «بگو.»

آرش شکر را توی لیوانش می ریزد و شروع می کند که به هم زدن.

مهدی: «فردا زودتر بیا آتلیه. از روزنامه مرخصی بگیر بیا پیش من کارت دارم. کارهای عروسی زیاد شده. دست تنها نمی تونم.»

صدای به هم زدن قهوه قطع می شود. آرش سرش را بالا می آورد و نگاهی به مهدی می اندازد. دستش را می برد که مهره ای را تکان بدهد. ناخودآگاه دستش را عقب می کشد و صفحه شطرنج وارونه می شود. مهدی توجهی نمی کند. زیر چشمی ارش را دید می زند.

آرش: «می خوای عکاس عروسیت بشم؟»

مهدی توجهی نمی کند. آرش سرش را پایین می اندازد و بغض می کند.

آرش: «عروسی؟!»

مهدی سرش را تکان می دهد.

 

خارجی، پارک، عصر

کارت عروسی مهدی و بهاره دست کسی است. آن را کج توی جیب کتش می گذارد. آرش است که تنها روی نیمکت پارک نشسته. بند دوربین را روی گردنش تکانی می دهد و به درخت روبرویی خیره می شود. شیشه شربت را از توی جیبش بیرون می آورد و به آن نگاهی می اندازد. نفس کوتاهی می کشد و ان را توی همان جیب شلوارش می گذارد. یقه کتش را درست می کند و کارت عروسی را یک وری توی جیب پیراهنش می بینیم. چند بار یقه کتش را درست می کند. اما باز هم آرام نمی شود. کارت عروسی را بیرون می آورد. هر دو لبه اش را می گیرد تا آن را پاره کند. کمی مکث می کند. روی چیزی که چند قدم آن طرف تر دیده است تمرکز می کند. پدرش را می بیند که روی یکی از صندلی های پارک در حال شطرنج بازی کردن با مرد دیگری است.  از جایش بلند می شود و  به طرفش می رود اما حضور نگهبان پارک او را می ترساند. نگهبان به سرعت به طرف او می آید و از کنارش رد می شود. وقتی برمی گردد، پدر نیست. ارش به جمعیت دور میز شطرنج نگاه می کند. پدرش را نمی بیند.

 

داخلی، اتاق عقد، شب

ریحانه و داماد به طرف جلو حرکت می کنند و پشتشان به عکاس است. ریحانه برگشته و به عکاس لبخند می زند. صدای عکاس را نمی شنویم. عکاس با دست اشاره می کند که داماد برگردد. ریحانه با دست داماد را متوجه می کند. داماد به طرف عکاس برمی گردد. داماد خود مهدی است.

 

داخلی، اتاق آرش، روز

آرش به مهدی نگاه می کند. مهدی دارد لیوان قهوه اش را هم می زند و هنوز زیر چشمی آرش را نگاه می کند. مهدی لیوان قهوه اش را بالا می آورد. و آن را روی لبش می گذارد. سرش را بالا می آورد و آرش را نگاه می کند. لیوان را پایین می گیرد. آرش به صورت مهدی زل زده است.

/ 0 نظر / 31 بازدید