نقدی بر شخصیت پردازی ها در فیلم Original sin

شاید هنوز برای خودم هم سؤال باقی مانده باشد که چرا برای نقد شخصیت پردازی از فیلم گناه اصلی استفاده کرده­ام. فیلمی که هیچ چیزی برای ارائه به مخاطب خاص ندارد.

دلیل خودم را دارم. این فیلم به خاطر صحنه­های اروتیکش (اروتیسم: پرداختن به مسائل جنسی در هنر؛) مورد توجه بیننده ایرانی قرار گرفته و از آن جایی که در کشور ما خیلی از آدم­های حتی مذهبی، خودشان را نسبت به مسائل جنسی نا­آگاه فرض می­کنند؛ از این دیدن این فیلم­ها خودداری نمی­کنند. با این که در این فیلم با صحنه های اروتیک زیادی روبرو هستیم، اما به همان اندازه هم با صحنه­های عاشقانه و حرف­های احساسی طرفیم؛ که این حرف­ها در نظر خیلی از بینندگان ایرانی به اشتباه با فرهنگ ما سازگار است و می­تواند الگو قرار گیرد. اما ایرادی که در شخصیت پردازی این فیلم وجود دارد؛ باعث می­شود این اشتباه به وجود بیاید.

 

آنتونیو باندارس؛ شخصیت اول مرد فیلم:

مردی است که در آمریکای جنوبی صاحب یک کارخانه بزرگ تولید قهوه است؛ بسیار متمول است و برای نیاز­های جنسی­اش مشکلی ندارد. اما یک عیب بزرگ دارد. او مرد زن گرفتن نیست. سر تا پایش را احساس حقارت گرفته. او حتی در خود آن قدر توانمندی نمی­بیند که برای خودش زنی را انتخاب کند، به خواستگاری­اش برود، او را سبک سنگین کند و در صورتی که خوبی­اش برای او مشخص شد؛ با او زندگی کند. زندگی­اش تا قبل از این فقط با زن­های فاحشه تعریف شده. او در حقیقت عرضه این کار را ندارد که بتواند خوب را از بد تشخیص بدهد. و حتی با فشار پدر و موقعیت شغلی­اش هم مطمئناً نمی­شود سر و وضعی که ما در فیلم از او دیدیم را متصور باشیم. او یک نوجوان چهارده پانزده ساله است در لباس یک مرد سی ساله. برای گریم و سر و وضع این مرد حتی­ می­شد از گریم جانی دپ (جک گنجشکه) یا جفری راش (کاپیتان بارباروسا) در دزدان دریایی کاراییب یا شخصیت جوکر در فیلم بتمن هم استفاده کرد! و این گریم برای او به کلی اشتباه است.

این احساس حقارت باعث می­شود که برای پیدا کردن عشق در روزنامه آگهی بدهد. مطمئنا زنی هم پیدا خواهد شد. و پیدا می­شود. مدت­ها با هم مکاتبه می­کنند. اما دختری که می­آید همان دختر نیست. دختر اصلی در راه کشته شده. ولی او قدرت تشخیص این را ندارد. او اگر قدرت تشخیص داشت دست به چنین کاری نمی­زد. او حتی در مسائل جنسی با زنش هم دچار مشکل است. تا جایی که برمی­گردد و می­گوید :« آیا چیزی به نام شرم در وجود تو هست؟!»

مرد بعد از رفتن زن حتماً باید دچار مشکل روحی بشود. و برای آرامش هم حتماً دست به کاری می­زند سابق بر این انجام می­داده. رو آوردن به فاحشه­ها. در حالی که در فیلم این طور برداشت می­شود که او این کار را کرده تا بفهمد هیچ کس را غیر از او نمی­تواند دوست داشته باشد.

با این فکر اشتباه تصمیم می­گیرد دوباره دنبال دختر برود. او در خودش این عرضه را نمی­بیند که کس دیگری را پیدا کند. و همین یکی را هم به سختی به دست آورده! او در حقیقت می­ترسد که همین یک موقعیت هم از دست برود و دیگر هیچ موقعیتی به دست نیاورد!! در حالی که فیلم بر این پایه بنا شده که او عشقش را پیدا کرده؛ و در حقیقت بیننده را به اشتباه می­اندازد. فیلم به طور عمدی نیمه تاریک مرد را در زیر لایه عشق پنهان می­کند. کاملاً طبیعی است که مرد بعد از به دست آوردن یک زن، این گونه شجاع و جسور بشود؛ چون ترس او زیر لایه حسی موهوم و شبیه به عشق پنهان می­شود. و این حس موهومی که باعث می­شود بدون آن زن نتواند زندگی کند عشق نیست. حربه­ای است برای فرار از ترس نتوانستن.

 

آنجلینا جولی؛ شخصیت اول زن:

برای این نقش بهترین گزینه خود آنجلینا جولی است. آنجلینا جولی حتی در زندگی حقیقی خود هم یک چنین شخصیتی دارد. زنی که به راحتی مردها را اغوا می­کند و اجازه نزدیک شدن آنها را به خود نمی­دهد. جولی در زندگی حقیقی­اش چهار بار ازدواج کرده و طلاق گرفته است. او به راستی برای نقش یک زن اغواگر ساخته شده. ( نگاه کنید به فیلم­های اسکندر، جیا، wanted، سرقت در 60 ثانیه و...) او انگار توسط هیچ مردی تسخیر نمی­شود. جولی واقعاً برای رسیدن به این نقش نباید تلاش زیادی می­کرده.

اما در حقیقت این گونه نیست. شخصیت او در فیلم درد بزرگی دارد. یک کودک پرورشگاهی است؛ و نیاز به خانواده از بچگی با او بوده است. این نکته را در دو صحنه می­توان به وضوح دید.

  1. صحنه ای که همه را از اتاق بیرون می­کند و او را با خود به وان حمام می­برد. و این کار را چنان متبحرانه انجام می­دهد که باندراس را وادار به گفتن این جمله می­کند :«آیا چیزی به نام شرم در وجود تو هست؟!» در حالی که در صحنه­های بعدی هرگز به دیگران از جمله سرهنگ اجازه نمی­دهد به او دست بزنند و شب را با او در یک رختخواب سر کنند.
  2. صحنه ای که کارآگاه قلابی او را در راه پله­ اتاق کرایه­ایشان گیر می­اندازد و شروع به مرور گذشته می­کند و ادعا دارد جولی برای این کار [اغواگری] ساخته شده؛ جولی جواب می­دهد :«اون دوستم داره.»

این نیاز ویرانگر به خانواده، باعث می­شود جولی ادعا کند همه این کارها به خاطر مردش بوده. جولی خودخواسته یا دیگر خواسته مرد را مجبور می­کند برایش پول به دست بیاورد. و وقتی مرد این از خودگذشتگی­ها را انجام می­دهد اطمینان پیدا می­کند که این همان مرد است. ( This is theman. )

جولی به این کار ندارد که این مرد واقعاً دوستش دارد یا نه. حتی به اشتباه این مرد در انتخاب همسر هم دقت نمی­کند. و به این اکتفا می­کند این مرد حتی حاضر است به خاطرش جام شراب را بنوشد.

نکته­ای که مورد توجه است، شخصیت سرهنگ است. کسی که ادعا می­کند جولی را دوست دارد و شب اجازه ورود به اتاق جولی را پیدا نمی­کند. سرهنگ هم یک شخصیت ضعیف النفس است. در حقیقت انتخاب سرهنگ هم برای تسخیر جولی اشتباه است. شخصیتی که توان راضی کردن زنی را ندارد، شخصیتی که آن قدر ضعیف است که حتی به دست و پای جولی می­افتد تا وارد اتاقش شود و وقتی هم این امکان را پیدا نمی­کند، مثل یک کودک ده دوازده ساله از زیر در دید می­زند.

همان طور که می بینیم جولی به شدت تحت تسخیر کارآگاه ارتور قلابی است. و آن قدرها هم دست نیافتنی نیست.

 

دیگر شخصیت­ها و فرم روایی کار

کمرنگ شدن شخصیت پدر باندراس در فیلم، یکی از آن کارهای عمدی در فیلم نامه است که ذهن مخاطب را به سمت هدفش ببرد. در حقیقت پدر باندراس به عنوان مخالف جدی در این میان نقش پررنگی را ایفا نمی­کند، تا گذشته پسرش برای بیننده پنهان بماند؛ و مشکلات شخصیتی باندراس باعث اشکال در فرم روایی کار نشود. این فیلم از نظر فرم، هماهنگی عناصر روایی، شخصیت­ها (با تمام اشکالاتشان)، خرده روایت­ها و... ایراد آن چنانی ندارد. در حقیقت اگر بخواهیم به این کار ایراد بگیریم، از لحاظ روایی و داستانی نمی­توانیم ایرادی به کار وارد کنیم. ایراد این کار دقیقاً همین جاست که یک فیلم روایت محور است و نه یک فیلم شخصیت محور. شخصیت­ها، عروسک خیمه شب بازی نویسنده­اند و دقیقاً همان طوری نشان داده می­شوند که نویسنده می­خواهد. شخصیت­هایی که دیدیم از لحاظ روان شناسی چه قدر دچار اشکالند.

گناه اصلی، ترس و ناتوانی مرد در به دست آوردن یک دختر مناسب برای زندگی است.

 

/ 0 نظر / 43 بازدید