خودکشی : تنها سؤال به راستی جدی فلسفی...

این نوشته برای کسانی که ناراحتی قلبی دارند، توصیه نمی شود.

تنها یک سؤال به راستی جدی فلسفی وجود دارد. و آن هم خودکشی است. این که زندگی به راستی ارزش زیستن دارد یا نه؟ باقی سؤالات که آیا جهان سه بعدی است یا چهار بعدی و آیا زمین دور خورشید می گردد یا نه بعد از پاسخ به این سؤال می آید. (افسانه سیزیف، اثر آلبر کامو)

این روزها ترس از نوشتن گرفته ام. شاید چون می دانم وقتی دستم را روی دکمه های صفحه کلید می گذارم، به چه چیزی فکر می کنم، چه حسی دارم، به چه نوع داستانی فکر می کنم و چه طور می تواند قصر آرزوهای هر کسی را در حد یک خرابه مزین ترسیم کنم. این روزها می دانم که اگر خودم بخواهم بنویسم، چه قدر دردناک، سرد، فلسفی و پیچیده می نویسم... پس می نویسم...

 

خودکشی...

حرف زدن در مورد عملی که انجام نشده، مثل حرف زدن در مورد داستانی است که نوشته نشده؛ فقط زمانش را به عقب می اندازد. اما همین قدر کافی است که مطمئنیم یک روزی حتماً اتفاق می افتد، حتماً نوشته می شود. مسئله اساسی اینجاست که خودکشی چه خودخواهانه باشد چه دیگرخواهانه، وقتی قرار است اتفاق بیافتد، اتفاق می افتد. با آلبر کامو موافق نیستم که ادعا می کند ممکن است درست در همان روزی که فرد اقدام به خودکشی می کند، قبلش نیاز به توجه داشته و کسی به او بی توجهی کرده، یا روی خوش نشان نداده یا....

قتل و خودکشی...

اولین جامعه شناسی که در مورد خودکشی صحبت کرده، امیل دورکیم[1] است. دورکیم جنس عمل خودکشی را با قتل یکی می داند. او ادعا می کند که هر دو پرخاشگری دارند و پرخاشگری ها را به دو دسته زیر تقسیم بندی می کند. 

یک) هر چه قدر محدودیت های خارجی بیشتر باشد برای فرد ساده تر خواهد بود که منابع محرومیت خود را در خارج از موجودیت خودش قرار دهد، و به همین خاطر ابراز پرخاشگری را به خارج از خود بیشتر توجیه می کند. (قتل)

ب) در مقابل هر چه قدر محدودیت خارجی ضعیف تر باشد امکان این که فرد خودش را مسئول این محدودیت های زندگی اش بداند و پرخاشگری را متوجه خودش کند بیشتر است. (خودکشی)

با این نظریه، می توان درک کرد که چرا خودکشی در بین دانشجویان، قشر فرهیخته جامعه و به عبارت بهتر باسوادان بیشتر است. آنها به خاطر توانایی و استعدادی که دارند، هر چه قدر بیشتر از نظر اجتماعی پایین باشند، خودشان را بیشتر سرزنش می کنند و نسبت به خود پرخاشگری نشان می دهند. این نظریه وقتی قوت می گیرد که می دانیم طبق آمار فقط 15% از خودکشی های معمول در یک جامعه به خاطر مسائل عاطفی اتفاق افتاده است.

 

خودکشی خودخواهانه و دیگر خواهانه...

خودخواهانه: خودکشی خودخواهانه بیشتر با نشانه های فردگرایی افراطی، فقدان پیوستگی های اجتماعی و گرایش شدید فرد به انزوا اتفاق می افتد. در جوامعی که همبستگی اجتماعی زیاد است، خودکشی خودخواهانه خیلی کمتر اتفاق می افتد. زیرا می توانند در کنار هم از مشکلات عبور کنند و آن ها را پشت سر بگذارند. این نوع خودکشی در بین افرادی که به دین  هایی مثل اسلام، مسیح، یهود، زرتشت و... اعتقاد دارند و پایبندند و به خاطر اعمال مذهبی دسته جمعی شان و کسانی که در گروه های صمیمی شرکت می کنند کمتر دیده است.

دیگر خواهانه: اگر جامعه آن قدر روی افراد تسلط داشته باشد، و دین، دولت، جامعه، قبیله، خانواده و... جلوی شکل گیری فردیت را بگیرد، ارزش های خودآگاه فرد را از بین ببرد و حس متفاوت بودن به او بدهد، به خاطر افراد جامعه، خانواده و یا حتی کسی که بی نهایت دوستش دارد، ممکن است دست به خودکشی دیگرخواهانه بزند و خود را جامعه، دولت، قبیله، خانواده و زندگی کسی که دوستش دارد کنار بکشد.

 

اگر کسی همه اینها را بداند و باز هم بخواهد خودکشی کند چه؟

تنها یک سؤال به راستی جدی فلسفی وجود دارد. و آن هم خودکشی است. اگر کسی به این نتیجه برسد که زندگی به راستی ارزش زیستن ندارد، اگر کسی در چرخ دنده های جامعه مدرن له شده باشد و زندگی برایش مفهوم درستی نداشته باشد، اگر...

همه آثار بزرگ دنیا شروع مسخره ای دارند. به قول انیشتین «اگر ایده ای مضحک به نظر نرسد خوب نیست.» پوچی هم همین طور است. اتوبوس سوار شدن، سر کار رفتن، تلفن زدن، هماهنگ کردن، حقوق گرفتن، نوشتن، خواندن، مطالعه کردن، دلگرمی دادن، حرف زدن، گوش دادن... شنبه، یک شنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه ای که نیست و دوباره شنبه... یکی از همین روزها یکباره همه زیبایی های زندگی فرو می ریزند. قصر آرزوها درست مثل لباس تمام قد یک فاحشه بند شل می کند و از تن در می آید. و وقتی فرو ریخت و با هیبت متعفن یک فاحشه روبرو شدیم، پوچی شروع می شود. تنها یک روز است که «چرا» پیدایش می شود. و هی می پرسد. هی می پرسد. هی می پرسد. مثل نیاز جنسی هر روز احساسش می کنی. و خستگی آغشته به حیرت تمام وجودت را می گیرد. و تو خسته می شوی...

خستگی انسان را هشیار می کند. تو از فردا خسته ای، اما باز هم منتظر فردایی. درست مثل یک دون ژوان منتظر زن بعدی یا مرد بعدی هستی. زنی که باز همین شکلی است. همین قدر زیباست. مردی که همین قدر قوی است. همین قدر خوب می بوسد. و تو همان قدر حریصی. اما طرف تو هیچ فرقی با قبلی ندارد.

با هایدگر موافقم. «دنیا هیچ چیزی برای هدیه کردن به انسان نگران ندارد.» نیاز نیست هوشیاری ات را با سیگار و مشروب و مخدر کم کنی. با تمام هشیاری ات دنیا را درک کن. تو جواب چرا را پیدا کرده ای. تو فهمیده ای که دنیا پوچ تر از آن است که زیبا باشد. و «وقتی چیزی را بفهمی، دیگر نمی توانی نفهمی اش.» (باغ های کندلوس، ساخته ایرج کریمی) پوچی درست مثل سرزمین هیچ جا می ماند. تو می دانی درست وسط هیچ جا ایستاده ای. اما نمی خواهی قبول کنی....

«من به سرزمین هیچ رسیدم. جایی که همه بهش می رسن. اما فقط این احمق ها هستن که نمی خوان باور کنن به این جا رسیدن.» نمایشنامه سیر روز در شب، یوجین اونیل

این خودکشی هم یک خودکشی خودخواهانه است، هم دیگرخواهانه. هر روز به دیگران دلگرمی می دهی و هر روز در انزوای خودت بیشتر غرق می شوی. هر روز آدم ها بیشتر به تو امیدوار می شوند و تلاش می کنند و فردیت پیدا می کنند و هر روز فردیت تو زیر سؤال برده می شود و درست از طرف همان کسی که می خواهی درک نمی شوی. هر روز محدودیت های بیشتری را پشت سر می گذاری و از خودت راضی تر می شوی. و هر روز با محدودیت جدیدی روبرو می شوی. مارتین لوتر کینگ، رهبر پرطرفدار و پر انرژی مسیحی می گوید: «عبور از هر مشکل، شروع رویارویی با یک مشکل بزرگتر است.» پوچی به همین سادگی است...

 

 


[1]E. Durkheim

/ 40 نظر / 88 بازدید
نمایش نظرات قبلی
minerva

to be or not to be this is my problem...شایدم یه روز به خودکشی برسه!

کی قبادی

سلام عزیز. بایک وبلاگ داستانی که به زودی کتاب آن منتشر می شود منتظر شما هستم. لطفا بیا سر بزن و نظر مفیدت را بگذار. نوشته بودی که منتقد هستی خوشحال می شوم یک روز از 42 دو روز مرا به نقد بکشی. در ضمن اگر خواستی می توانیم با هم لینک باشیم.

فرهاد کریمی

سلام/ سیوو کردم می خوانمت بیا سطر هشتم همسایه خوانی

رضا

یه کم حس پوچی به آدم منتقل می کرد نوعی نیهیلیسم این هدف شما نبود درسته ولی خواننده رو درگیر چیزی می کنه که شاید ندونستن و تحلیل نکردنش دامن نزدن بهش هم باشه و البته دامن گیر نشدن به هر صورت خسته نباشید ما شیرازی ها عادت داریم توی یه وبلاگ یه صفحه کامنت باز می کنیم و هر چی دیدیم توی وبلاگ رو می نویسیم آخه حوصله نداریم بریم تو پست خودش در مورد محسن نامجو کاملا کاملا موافقم البته متاسفانه

رضا

راستی یادم رفت آدرس وبلاگم رو بنویسم و البته با دعوت نامه: دیشب خوابش را دیدم. چقدر بزرگ شده بود. دیگر دستم بهش نمی رسید. خواستم بغلش کنم، در عالم خواب، فارغ از هرگونه مکروه و حرام و ثوابی؛ از توی بغلم لیز خورد و افتاد روی کاشی های سرخ و سفید حیاط. آهسته آهسته جمع شد، کوچک شد. کوچکتر. خم شدم، دست کردم زیر سرش و از زمین بلندش کردم... دفتر گلی من به روز است و منتظر زخمه های شما زخمه بر گل من نمی زنید؟

مهستی محبی

با سلام با داستانی کوتاه به روزم و در انتظار نقد و نظر ارزشمند شما

سامان

با تمام این عقاید زندگی میکنم، اما همچنان دلیلی برای مردن نمیبینم. از اینجا به جای دیگر یا هیچ جا. چه فرقی میکند؟ اگر آنقدر باز نگاه کنیم که زمان در دیدمون عنصری ساخته بشر بیاد یا خودمون رو در آسمان زمان(ما بیشتر اوقات در احساسات معلق میبینیم)معلق ببینیم. تمامِِ "بودن" برامان یه خواب، یه خلسه میاد. که دیگر حتی دست به خودکشی زدن هم یه اقدام پوچ میاد. من زندگی میکنم چون تمام این گزینه ها رو هم پوچ میبینم.

لیلا

امیدوارم هیچکس جایه من نباشه شاید این آخرین پیغامی باشه که برایه یه نفر مینویسم من خیلی تحمل کردم ولی واقعا دیگه نمیتونم نمیتونمم بگم که داستانم چیه خدا جدا منو قافلگیر کرد خدا به من همه چی داده ولی یه امتحانه خیلی سخت ازم گرفت که حسابی همه چیزمو باختم و هیچ راه برگشتیم برام نزاشت من به جایی رسیدم که حاضرم جهنم برم ولی دیگه تو این دنیا نباشم ولی بدونین منی که میخام این کارو بکنم خیلی چیزارو تحمل کردم من زندگی کردنو دوست دارم زندگی جدا با ارزشه بازم میگم امیدوارم هیچکسی به اینجایی که من رسیدم نرسه