تنازع بقا در ادبیات بیداد می کند...

 

تأثیر شرایط اقتصادی

اوضاع جدید اقتصادی کشور و عدم اهمیت به تولید کنندگان در جامعه، باعث ایجاد تنازع بقا در بین تولیدکنندگان شده است. باز هم وقتی توی روزنامه دنبال کار می گردیم،‌ کارگر و کارمند و بسیاری از شغل های دیگر وجود دارند. اما با حقوق های به نسبت پایین تر. که این خودش معضلی شده. که یعنی تولید کننده ها اخراج می کنند و کارمندان و کارگران ارزانتری را استخدام می کنند که ناشی از تنازع بقا است و باعث زنده ماندن تولید در کشور شده است. و به نسبت قدرت اقتصادی هر کدام از صنایع،‌ این تنازع کمتر و بیشتر است.

اما وقتی وارد ادبیات می شویم که هم از نظر تولید (به خاطر سنگین تر شدن ممیزی ها) و هم از نظر درآمد‌ (حق التألیف کمی که ناشران به نویسندگان می دهند) دچار رکود اقتصادی است این تنازع بقا به طرز عجیبی شدیدتر است. این موضوع تازگی ندارد. و در دوران های مختلف،‌ نویسندگانی که از لحاظ اقتصاد و نفوذ خانواده در وضعیت بهتری بودند، در دوران خفقان رضاشاهی زنده ماندند. و از باقی آنها نام و نشان زیادی باقی نمانده است.

با تمام احترامی که به نویسندگان پیشگام ادبیات داستانی دارم،‌ نباید از این نکته بگذریم که صادق هدایت فرزند مدیر مدرسه نظام و نوه زاده رضاقلی خان هدایت‌، اولین مدیر دارالفنون بوده است. حتی رزم آرا،‌ سرهنگی که کودتای 28 مرداد را برگرداند،‌ به ازدواج خواهر هدایت در آمده بوده و خانواده پرنفوذی برای او ساخته بود.

محمد علی جمالزاده،  پسر سید جمال الدین واعظ اصفهانی،‌ پرنفوذ ترین روحانی اصفهان بوده است. بزرگ علوی در خانواده ای تاجر پیشه بزرگ شد. و تنها صادق چوبک بود که پدری کارمند داشت و در خانواده ای متوسط بزرگ شد. که او از نظر خلق آثار ادبی، کارنامه ای بسیار کوتاه اما قوی دارد.

تمام اینها نشانگر این است که در شرایط خفقان سیاسی و فرهنگی که حتی هدایت برای نامه نوشتن به خارج از کشور دچار مشکل می شود،‌ نویسندگانی مثل محمد حجازی که یک عامه پسند نویس بود و در دستگاه های دولتی کار می کرد (که او هم خانواده وزیر لشکر قاجار را یدک می کشید) و دیگرانی از این دست می توانستند به حیات خود ادامه بدهند و با حمله به نویسندگان بزرگ آن زمان برای خود نام و نشانی دست و پا کنند.

 

اخلاق های زشتی که در ادبیات به خاطر تنازع بقا باب شده است...

یادم می آید که روزی به یکی از سمینارهای استاد سیدا، مرد حافظه ایران  رفته بودم. یکی از نمایش هایی که این مرد برای اثبات حافظه قوی خود داشت این بود که از جمعیت بخواهد صد اسم تصادفی را برای او بگویند و یک دستیار برای او روی تخته بنویسد. او در عرض سه ثانیه تمام این صد اسم را حفظ کرد. موقع شروع بیان کلمات جمله ای گفت که باید با آب طلا نوشت:‌ » ما ایرانی ها عادت داریم روی عیب ها دست بگذاریم. اگر من از این صد کلمه، فقط یکیش رو یادم بره همه می گند که نتوانست همه کلمات را حفظ کند. به جای این که بگویند 99٪ کلمات را حفظ کرده بود.»

این عادت زشت در بین ادبیاتی ها باب شده است که از کوچکترین عیب هر نویسنده استفاده کنیم و همه آث

اثارش را با همان یک چوب بزنیم. هدایت پوچ گرا می نویسد و مردم را به خودکشی می اندازد!!، چوبک خیلی حال به هم زن است،‌اگر هم ناتورال خوب است چرا تنگسیر را نوشته؟،‌ جمالزاده از روی دست خودش می نویسد،  رضا قاسمی اگر عددی بود در ایران می ماند،  عباس معروفی فقط سیاسی می نویسد و و و...

حالا این ها که نویسندگان بزرگ این مملکتند. فرض کنید یک نفر اشتباهی توی داستانش انجام بدهد. همه روی همان نقطه دست می گذارند و از روی همان نکته حکم به سوزاندن داستان می دهند.

اخلاق های منتقدان تند و غیر قابل تحمل شده است. همه برای زنده ماندن فکر می کنند باید به دیگران حمله کنند و حتی اگر  یک نویسنده هم که شده از گردونه ادبیات خارج کنند. بعد هم که موفق به این کار شدند بخندند  که :«عرضه نوشتن نداشت.»

و...

یادمان رفته که هدایت و باقی نویسندگانی که در گروه هدایت جمع بودند بذله گو، شوخ طبع، منظم و پرتلاش بودند. واگر به جایی رسیدند از این صفاتشان بوده است. نه از حمله به دیگر نویسندگان. جلال آل احمد هم با تمام احترامی که به او قائلیم بارها و بارها به دیگر نویسندگان حمله کرده است. محمدعلی جمالزاده را با لحن تندی نقد کرده است،‌ به لحن رمانتیک لقب «نثر آه وناله ای» داده و بیشتر به دنبال تبلیغ اندیشه های خود بوده است و ادعای زیادی در ادبیات نمی تواند داشته باشد. که اگر این حملات را نداشت می توانست کارنامه بلندبالاتری داشته باشد. یادمان نرود که همین جلال آل احمد، به توصیه هدایت اولین داستانش را در مجله سخن به چاپ رسانده است.

خدا لعنت کناد نویسندگان پولکی حوزه هنری را که برای مشهور شدن و به چشم امدن نوشته های ضعیفشان دست به حمله به دیگر نویسندگان زدند و این روش احمقانه را جا انداختند. حتی اولین رئیس جمهور این مملکت با حمله به یکی دیگر از کاندیداها و شبهه افغانی بودن جلال الدین فارسی توانست در انتخابات رأی آورده است.

 

کوتاه بیاییم یا ادبیات را بمیرانیم.

نمی گویم دست از انتقاد و اصلاح برداریم. حرف من این است که برای زنده ماندن شوخ طبعی و نظم و تلاش لازم است، نه حمله. این فقط یک توصیه است. می توانیم با ادامه این کار ادبیات را بمیرانیم. چه کسی ضرر می کند؟‌ هدایت ها و چوبک ها و جمالزاده ها و... یا حجازی ها، دشتی ها، مشفق کاظمی هاو...

/ 9 نظر / 36 بازدید
اقبالدوست

سلام قربان با بسیاری از نظراتتان موافقم /پاینده و شاد باشید

آیدا جوان(خاموش)

سلام.. متاسفانه هر هفته شاهد این تنازع بقا هستم ... نویسنده هایی خود را با حمله هایشان به مطالب این و آن می شناسند.و اسمش را می گذارند نظرات سازنده... مشکل همیشه ی آنها با من اینست که " تو چرا نظر نمی دهی...؟؟" مطلب زیبا و بسیار بجا و دردآوری بود... قلمتان مانا یا ح ق

حامد26

جالب بود. و مفید.

انجمن فرزانگان کویر

با سلام عربی دو جوال بر شتری بار کرده بود و خودش بر سر آن دو جوال نشسته بود......... فکر آن باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی انجمن فرزانگان کویر

ستاره(گروه فرهنگ و هنر فنز پرشین بلاگ)

بسیار عالی. لذت بردم. متاسفانه این روزها خیلی شاهد این نقدهای عجیب و غریب اون هم برای نویسنده هایی مثل هدایت هستیم. واقعا حیف که بچه های ما از این نویسندگان چیزی ندونند یا اینکه اشتباه بدونند. در مورد تاثیر شرایط اقتصادی هم کاملا باهاتون موافقم. این مورد در مورد هنرمندان هم کاملا صادقه. خیلی پیش اومده در مورد هنرمند خاصی بعد خوندن زندگینامه اش ، با خودم فکر کردم که اگر در یک خانواده ی عادی هم بود همین سرنوشت را داشت. مخصوصا در زمان های قدیم که برای خانومها محدودیت های زیادی وجود داشت و خیلی از خانواده ها به دخترهاشون اجازه ی حتی ادامه ی تحصیل را هم نمیدادند چه برسه به نقش آفرینی در فیلمی یا خوانندگی یا خیلی هنرهای دیگه. پس شاید بشه گفت فرزندان خانواده های با فرهنگ خاص هم شانس بهتری داشتند. در مورد اینکه هدایت جلال را برای چاپ داستان اولش تشویق کرده هم شنیده بودم و برام خیلی جالب بود

حقیقت داستان و افسانه

سلام داستان اعتماد خدا خواست که به اسم غار من ثبت شود! من از بازمانده های عهد کهن شدم! از معبد عظیم بلقیس به این دیار آمدم! مهاجرم! ما پادشاهی نداریم! بسیار آزادیم در جا به جایی و سفر! در نزدیکی روستایی به نام رقیم در دیار دقیانوس در غاری به نام کهف زندگی می کنم، و شهرت یافتم به این نام! قلمرو محدوده ی من اینجاست! به حدود وظایف خود بسیار آشنا. بدون هیچ نگهبانی! صادق ... ماسح